مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

آخرین پست ها

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری مشاور عالی مریم رجوی در مورد فرقه رجوی

 

بخش سوم، فصل دهم: چگونه فرزندانمان را از اسارت فرقه ها نجات دهیم

کتاب فرقه شناسی تقدیم به آنانکه معبودشان هیولا از آب در آمد

هیچ جداشده ای، منتقدی و تحلیلگر مستقلی بدون خواندن این 2018-02-09_13-36-31کتاب قادر به درک عمق و چرایی اعمال فرقه  رجوی  نخواهند بود.

مارگارت تالر سینگر نویسنده کتاب فرقه ها در میان ما

حتی ماخودمان نیز هیچ پاسخ قانع کننده ای به خودمان برای این میزان از تحمل اسارت، بندگی، تسلیم، ذلت، خاری، سرکوب، تحقیر، توهین به کرامت انسان، زندان، شکنجه، قتل و واگذاری خود و خانواده و هستی به یک دیوانه خودشیفته  بنام مسعود رجوی به بهانه ساختن انسان طراز نوین!! نداشتیم. این کتاب به پاسخ به این سوال میپردازد.

 

W020061122237804693455اشراف فوق العاده مارگارت تالر سینگر Margaret Thaler Singer بر روانشناسی فرقه ها منحصر به فرد است. او طی ده ها سال جهت رسیدن به چنین اشرافی، ترکیب نادری از مهارت فلسفی و شجاعت فردی را بکار گرفته است. سینگر بخوبی متوجه پیچیدگی های پدیده فرقه میباشد. او نسبت به طیف گسترده این پدیده – از نسبتا بی ضرر، اگر مجاب سازی یک جانبه باشد، گرفته تا پروسه های بازسازی فکری سیستماتیک – آگاه است. او همچنین میداند که اعمال سلطه روانی، چه همراه و چه بدون استفاده از خشونت فیزیکی، قلب قضیه میباشد. در عین حال او بخوبی واقف است که بحث عمومی در خصوص گروه های خودکامه، فراتر از اعمال انضباط حرفه ای معمولی بوده و در خصوص نیروهای اجتماعی و حتی تاریخی ابعاد گسترده تری پیدا میکند.

Margaret Thaler Singer      CULTS IN OUR MIDST

کتاب فرقه شناسی تقدیم به آنانکه معبودشان هیولا از آب در آمد

 

لینک به قسمت های پیشین کتاب

===============================================

 

بخش سوم :      

چگونه میتوانیم کمک کنیم تا بازماندگان

یک فرقه نجات یافته و بازسازی شوند؟

 

فصل ده: نجات فرزندان

فهرست مطلب فصل دهم 

  • فصل ده: نجات کودکان        ‏
  • بچه های جونزتاون            ‏
  • بچه های ویکو                  ‏
  • بچه های سایر فرقه ها        ‏
  • نقش رهبر فرقه                 ‏
  • نقش والدین در فرقه            ‏
  • آنچه بچه ها در فرقه ها یاد میگیرند    ‏
  • بعد از فرقه                       ‏
  • کودکان میتوانند نجات پیدا کنند

همه ساله از سال 1978، در سالگرد واقعه جونزتاون  Jonestown، من در یک مراسم یادبود، یا در Bay Area یا در شهر دیگری، شرکت کرده ام. محل مورد علاقه خود من از میان محل های متعدد، گورستان اورگرین  Evergreen Cemetery در اوکلند Oakland در کالیفرنیا California بوده است. من همیشه قدری زودتر میروم تا مدت زمانی به تنهایی به این موضوع فکر کنم که چرا مدام در خصوص فرقه ها مطالعه میکنم و چرا میخواهم به کسانی که از فرقه ها خارج میشوند کمک نمایم.

یک دلیل اصلی این است که من میخواهم صدایی برای بچه هایی باشم که در زیر چمن های گورستان مربوطه خوابیده اند و هرگز اجازه رشد و نمو پیدا نکرده اند. کسانی که هرگز به یک مدرسه واقعی نرفتند. کسانی که هرگز فرصت انتخاب برای نوع کاری که میخواهند انجام دهند نداشتند. خودخواهی دیوانه وار جیم جونز Jim Jones زندگی آنها را قبل از اینکه شانسی برای شروع آن داشته باشند پایان داد.

در حالیکه در کنار منطقه وسیعی از گورهای بدون نام و نشان ایستاده ام، جایی که 406 جسد دفن شده اند، به تمامی تصاویر صورت های بچه های خندان که در دفتر کارم هست فکر میکنم. اینها از طرف جنی Jeannie و آل میلز Al Mills، که شش سال با جونز سپری کردند و بطور مرموزی حدود سه سال بعد از تراژدی جونزتاون در برکلی Berkeley به قتل رسیدند، به من داده شدند. یک انگیزه دیگر هم از طرف چارلز گری Charles Garry، یک وکیل حقوقی فرقه معبد خلق ها People Temple بود که به گویان Guyana رفت و مخفی شد تا زمانی که نقطه پایان فرا رسید. در حالیکه به تنهایی در دامنه تپه در گورستان اورگرین ایستاده ام و به تمامی آن بچه های کوچک خندان و به تمامی نامه هایی که آنها خطاب به “پدر” (واژه ای که جونز آنها را مجبور میکرد تا وی را بنماند) نوشته اند فکر میکنم ، به خوبی به یاد می آورم که چه تأثیراتی فرقه ها بر بچه ها میگذارند.

من با تعدادی از اعضای سابق فرقه معبد خلقها، که بدلیل اینکه زمانی که شب نهایی سفید White Night یعنی شبی که جونز از کل فرقه خواست تا آماده خودکشی شوند فرا رسید یا در جرج تاون Georgetown در گویان Guyana بودند و یا به ایالات متحده بازگشته بودند زنده ماندند، مصاحبه یا مشاوره کرده ام. برای آنان و برای بستگانی که خانواده خود را در آنجا از دست دادند، خاطرات مربوطه دردناک است. همه ساله، این خانواده ها از عموم درخواست میکنند تا با واقعیت فرقه ها روبرو گردند. و همه ساله، آنها در حالیکه برایشان رشد فرقه ها معماست شاهدند که هزاران بچه و والد هنوز در اسارت هستند.

در آخرین مراسم یادبود جونزتاون یک زوج جالب شرکت کرده بودند. استفان جونز Stephan Jones، پسر جیم جونز، و پاتریشیا رایان Patricia Ryan، دختر نماینده کنگره آمریکا که به فرمان جونز در فرودگاه محلی پورت کایتوما Port Kaituma کشته شد. این دو جوان به این امید با یکدیگر دیدار کردند که دیگر اتفاقی مثل جونزتاون نیفتد. آنها هر دو در قلبشان میدانند که این واقعه میتواند بارها و بارها تکرار شود.

در یک مراسم یادبود، یک دختر که نجات یافته بود در خصوص دوستش که کشته شد صحبت کرد. این دختر گفت که دوست او نمیدانست که دنیای خارج از فرقه چگونه است ولی گاهی در خصوص آن صحبت میکرد و میگفت: “فقط برای یک روز مایلم بدانم که جهان خارج از فرقه چگونه است.” او میخواست این شانس را داشته باشد ولی هرگز آنرا بدست نیاورد. او راهی برای خروج از فرقه نداشت. او کسی برای مراجعه و درخواست کمک نداشت.

برآورد شده است که هزاران بچه کوچک در فرقه ها هستند، که فقط پنج هزار بچه و نوجوان در یک فرقه که از ایالات متحده برای استقرار در اروپا و جاهای دیگر عزیمت کرد وجود دارند. بنیاد تونی و سوزان آلامو The Tony and Susan Alamo Foundation به تبلیغات ملی خود شناخته میشود که از زنان باردار میخواستند تا بچه های خود را به بنیاد بدهند تا بجای اینکه سقط شوند زنده بمانند و رشد کنند. برخی فرقه ها اصرار دارند تا اعضای مؤنث آنها نقش ماشین جوجه کشی را بازی کنند و بچه های بیشتری – یعنی پیروان بیشتری – به دنیا بیاورند. بهرحال کار تعدادی از محققین بیانگر وضعیت اسفبار بچه ها در فرقه های مشخصی می باشد – استفاده از انضباط افراطی؛ پرورش کودکان توسط برخی دیگر از افراد گروه به جای والدین اصلی؛ بی توجهی محض؛ آموزش ضعیف؛ سوء استفاده عاطفی و روانی؛ و فقدان امکانات کافی پزشکی، دندان پزشکی و مراقب های غذایی.

مهم نیست که نوجوانان چگونه وارد فرقه میشوند، آنها حتی ناتوان تر از اغلب بچه های رها شده یا مورد سوء استفاده قرار گرفته شده در جهان خارج هستند زیرا آنها از دریافت حمایت عمومی جامعه پنهان نگاه داشته شده اند. بچه هایی که مورد سوء استفاده قرار گرفته اند، رها شده اند، و مورد بدرفتاری قرار گرفته اند در جامعه عادی آمریکا اغلب در حول و هوش معلمان مدارس، همسایگان، وبستگان هستند. زمانیکه موضوع سوء استفاده مورد توجه قرار گیرد، خدمات حمایت از کودکان، پلیس، و سایرین میتوانند با استفاده از کانال های قانونی این کودکان را نجات دهند. بچه ها در برخی از فرقه ها بیشتر مانند زندانیانی در یک کشور دیگر هستند، اگر چه حتی امکان بازدید نفراتی از عفو بین الملل و صلیب سرخ جهانی هم برای کمک به آنان وجود ندارد.

برخی گروهها خانواده ها را جهت جذب نیرو و جلب کمک مالی به خارج می فرستند، جایی که بچه ها خارج از کنترل دستگاه قضایی آمریکا و قوانین حمایت از کودکان می باشند. برای سالهای متمادی، والدینی که از فرقه خارج میشوند در حالیکه همسرشان در فرقه باقی می ماند متوجه میشوند که همسر درون فرقه بچه ها را از دسترس دور کرده است، اغلب خارج از ایالات متحده به محلی دور که یافتن بچه ها مشکل است البته اگر غیر ممکن نباشد.

بچه های فرقه ناتوان هستند. آنها به معنی تمام قربانی هستند – حتی والدین که باید به آنها تکیه کنند توسط رهبر فرقه کنترل میشوند، و بنابراین سرنوشت بچه ها نیز در دست اوست. در فرقه ها، والدین بصورتی که در جهان نرمال عمل میکنند نیستند. آنان بیشتر شبیه به واسطه هایی در یک تجارت می باشند: رهبر فرقه دیکته میکند که بچه ها چگونه باید بار آورده شوند، و والدین صرفا این دستورات را اجرا میکنند. این موضوع میتواند مقدمتا در خصوص بچه های فرقه های جونزتاون و ویکو Waco نشان داده شود.

 

 

بچه های جونزتاون

از 912 عضو فرقه معبد خلق ها که مردند، 276 نفر بچه بودند. در مقر فرقه در جنگل های گویان، بچه ها به لحاظ فیزیکی در شرایط فشرده زندگی میکردند بطوری که یاد آور وضعیت بردگان در کشتی های قدیمی بود. غذا به سختی قابل خوردن بود؛ مراقبت های پزشکی و لباس غیر کافی بود. بچه ها از والدین و خواهر و برادر خود جدا شده بودند و تحت مراقبت مربیان و معلمین کودکستان و والدین مشخص شده قرار داشتند، که بچه ها را در گروه های حدود دوازده نفره هدایت میکردند.

بچه ها اجازه داشتند فقط بصورت خیلی مختصر در شب والدین خود را ببینند، چرا که میبایست در عوض توجه خود را معطوف به جونز و همسرش نمایند و به آنها به صورت پدر و مادر نگاه کنند. بچه ها برای جاسوسی علیه پدر و مادر خود جایزه میگرفتند.

کسانی که بالای سن شش سال داشتند لازم بود “خدمت عمومی” انجام دهند – کار سخت شامل کار در منطقه جنگلی و احداث ساختمان از 7 صبح تا 6 بعد از ظهر در درجه حرارتی در حد 100 درجه فارنهایت بود. نوجوانان بیش از نیمی از کارهای ساختمانی سنگین را در جونزتاون انجام دادند.

به عنوان تنبیه، بچه ها به داخل یک چاه تاریک انداخته میشدند و از قبل به آنها گفته میشد که در آنجا مارهای سمی در انتظارشان هستند.  آنها در یک جعبه چوبی به اندازه های شش فوت در سه فوت در چهار فوت برای هفته ها در نوبتهای مختلف انداخته میشدند. دندانهای آنها بر اثر کتک زدن در انظار عمومی شکسته میشد، وادار میشدند تا سوراخی بکنند و مجددا آنرا پر کنند، و در یک زیرزمین کوچک حبیس میشدند. جونز اغلب به تماشای کتک زدن بچه ها توسط گاردهای امنیتی با سوئیچ، کمربند، و چوب بلند مشغول میشد. دختران جوان لخت شده و مجبور به گرفتن دوش آب سرد یا شنا در آب سرد استخر میشدند. به بازوی بچه ها الکترود وصل میشد و شوک الکتریکی به آنها وارد میگردید. در یک مورد، دو بچه شش ساله که تلاش کرده بودند فرار کنند یک توپ فلزی سنگین به مچ پایشان زنجیر شده بود.

بچه های فرقه معبد خلق ها بطور مستمر به لحاظ جنسی مورد سوء استفاده قرار میگرفتند. در حالیکه گروه هنوز در کالیفرنیا بود، دختران نوجوان در سنین پانزده سال مجبور بودند رابطه جنسی با افراد با نفوذی که جونز تعیین میکرد برقرار نمایند. یک مربی کودکان در جونزتاون دارای سوابق سوء استفاده از کودکان بود، و جونز خودش برخی بچه ها را مورد تجاوز قرار میداد. اگر شوهران و همسرانشان در حالیکه بطور خصوصی در طی یک دیدار صحبت میکردند گیر می افتادند، دختران آنان مجبور میشدند تا در ملأ عام به خود ارضائی بپردازند یا با کسی که خانواده از او خوشش نمی آمد در برابر تمامی اهالی جونزتاون از بزرگ و کوچک رابطه جنسی برقرار نماید.

جونز به کودکان داروهای قوی روان گردان میداد. آنها همچنین سوژه ترور مراسم خودکشی جمعی چهل و دو نفره بودند. تا آخرین نوبت، یعنی شب سفید نهایی، آنها هرگز نمیدانستند که مراسم یک تمرین است و یا اینکه واقعی است.

جونز در حال کشیدن نقشه پایان دادن به فرقه به صورت قتل- خودکشی، حداقل پنج سال قبل از رخ دادن آن بود. در سال 1973، او به عضو فرقه گریس استون  Grace Stoen گفت: “همه کس خواهند مرد، به غیر از من، البته من لازم است که برای اعتقادمان به تجمیع کنار بمانم و توضیح بدهم که چرا این کار را کردیم”. جونز به یک عضو نوجوان به نام لیندا میتل  Linda Myttle گفت “ما همه خودکشی خواهیم کرد، اول بچه ها را میکشیم، سپس خودمان را”. در اواخر سال 1975، جونز برنامه های خودکشی شب سفید را شروع کرد که در آن به اعضا نوشیدنی داده میشد و گفته میشد که مسموم شده اند و ظرف چند دقیقه خواهند مرد. نگهبانان در اطراف بودند و هیچ کس نمیتوانست محل را ترک کند. این برنامه ها در سان فرانسیسکو San Francisco شروع شد و در گویان ادامه یافت.

حدود ساعت 5 بعدازظهر در آخرین روز، جونز همه افراد را در مقر جمع کرد. دکتر قرارگاه و دو پرستار صدها سرنگ را از نوشیدنی شیرین محتوی سیانور پر کرده بودند – زرد برای نوزادان، صورتی برای کودکان زیر ده سال، و عنّابی برای بچه های بزرگتر و بزرگسالان. جونز صداهای ساعت های آخر را ضبط کرده است تا آنها را بخاطر داشته باشد، و بر روی نوار ضبط شده صدای عضو فرقه کریستین میلر  Christine Miller شنیده میشود که با اعتراض میگوید: “من دارم به تمامی نوزادان نگاه میکنم و فکر میکنم که آنها باید زنده بمانند . . . من حق دارم خودم انتخاب کنم و انتخاب من اینست که اقدام به خودکشی نکنم”.

من ، کما اینکه سایر کسانی که بر روی این نوار مطالعه کرده اند، توجه کرده ایم که جونز ضبط صوت را متناوبا خاموش و روشن کرده است. خیلی زود جونز میخروشد: “من اول نوزادانم را میخواهم. اول نوزادان و کودکان مرا ببرید. حرکت کنید، حرکت کنید، حرکت کنید. از مردن نترسید”. پرستاران طبق گزارشات سرنگ ها را برداشته و سیانور ها را در حلق نوزادان ریختند. استانلی کلایتون Stanley Clayton، و اودل رودز Odell Rhodes، که مخفی شده و نجات یافتند، شرح ماجرای دقایق آخر را داده اند. کلایتون گزارش کرده است که “پرستاران نوزادان را از آغوش مادرانشان کشیدند”. نوزادان جیغ های وحشتناکی میکشیدند و یک پرستار فریاد زد: “آنها از درد گریه نمیکنند”. مادران نوشابه خوشمزه حاوی سیانور را در حلق نوزادان و بچه های کوچک خود ریختند. در نوار نهایی از گویان، صدای جونز به مادران میگوید: “عجله کنید، کوچولوها را اینجا بیاورید. عجله کنید، مادران، عجله کنید”.

واقعه جونزتاون تمام شده است، ولی کابوس زندگی فرقه ای بر سر بسیاری از بچه های کوچک و نوجوانان که در سایر فرقه ها گرفتار هستند سایه افکنده است.

 

 

بچه های ویکو

بیست و پنج تن از بیش از هشتاد نفری که در آتش سوزی دهشتناک فرقه شاخه داویدیان Branch     Davidianدر ویکو در تکزاس  Texas مردند بچه بودند.  پیش از آن، در طی یک مجادله با مأموران دولت فدرال، رهبر قرقه دیوید کوروش  بیست و یک کودک را آزاد کرده بود که بین سنین پنج ماه تا دوازده سال بودند. این کودکان آزاد شده به دقت توسط دکتر بروس دی پری Bruce D. Perry, M.D., Ph.D.، یک پروفسور محقق در امور روانشناسی کودکان در مدرسه پزشکی بایلور Baylor College of Medicine در شهر هوستون Houston  در تکزاس مورد مطالعه قرار گرفتند. سابقه او در مطالعه بر روی کودکان و بزرگسالانی که ضربه روحی دریافت کرده بودند به او این آمادگی را میداد تا بخوبی آنچه را او و همکارانش در میان کودکان شاخه داویدیان یافتند را مشاهده و ارزیابی کنند.

از نظر فیزیکی، روانی، عاطفی، ذهنی، و رفتاری، این کودکان نشان دادند که رشد آنها با رشد نرمال فاصله بسیاری داشته است. برای چند هفته اول، آنها علائم فیزیکی فشار روحی که احساس میکردند را بروز دادند. حتی در هنگام استراحت، ضربان قلب آنها در حدود 120 بار در دقیقه بود که 30 تا 50 درصد بالاتر از نرمال است. دکتر پری گفت: “این بچه ها وحشتزده شده اند”. وحشت آنها به این دلیل بوجود آمده بود که آنان توسط کوروش آموخته بودند که هر کسی در بیرون از فرقه شیطانی بوده و میتواند به آنها آسیب برساند یا آنها را بکشد. تهاجم به مرکز استقرار آنها البته این ایده را تقویت کرد. تحقیقات نشان داده است که از سر گذراندن تجربه یک ضربه روحی در حقیقت فیزیولوژی مغز را تغییر داده و تولید مشکلات روانی یا عاطفی میکند.

جدا از ساختار فرقه ای، بچه ها خودشان را در وضعیتی مشابه زندگی که آنان در محل استقرار قبلی شان میشناختند سازماندهی کردند. پسران و دختران گروه های جداگانه تشکیل دادند، هر گروه یک رهبر انتخاب کردند که از طرف آنان صحبت کرده و برای سایر بچه های گروه تصمیم میگرفت. بسیاری از بچه ها تصاویری از کوروش به عنوان خدا کشیدند؛ دیگران خط خطی هایی میکردند که مفهوم آن “دیوید خداست” بود.

به بچه ها چیزهایی در خصوص زندگی آموخته بودند که دکتر پری آنها را “داستانهای نفرت انگیز” میخواند که هیچ وجهی از خانواده و روابط خانوادگی آنطور که بچه ها در دنیای بیرونی با آنها آشنا میشوند در آنها نبود. در این داستان ها به کوروش به عنوان پدرشان اشاره میشد زیرا زوج ها در فرقه تماما از یکدیگر جدا شده بودند، خانواده ها از هم پاشیده بودند، و کوروش خود را به جای پدر تمامی فرقه قرار داده بود. اغلب کودکان در خصوص والدین خود صرفا بصورت اعضای بزرگسال فرقه فکر میکردند و برادران و خواهران خود را دوستان یا آشنایان فرض میکردند. زمانی که دکتر پری از بچه ها خواست تصاویری از خانواده خود بکشند، آنها تصاویری از گروه های مختلف فرقه و یا خود کوروش کشیدند حتی اگر هیچ نسبتی با او نداشتند. برخی کودکان حتی ایده مبهمی از خانواده خود نیز نداشتند.

نه تنها دیدگاه آنان نسبت به خانواده مخدوش یا رشد نیافته بود، بلکه تصویرشان از شخصیت خودشان نیز چنین بود. وقتی از آنان خواسته شد تا تصویر خودشان را بکشند، اغلب بچه ها تنها توانستند تصاویر کوچک و ابتدایی، غالبا در گوشه کاغذ، بکشند. از همه مهمتر، دکتر پری و تیم متخصص ضربات روحی کودکان متوجه شدند که بچه ها تقریبا فکر کردن و عمل نمودن بطور مستقل را غیر ممکن میدانند. آنها همه کارها، حتی ساده ترین امور نظیر تصمیم به اینکه آیا یک ساندویچ ساده کره بادام زمینی بخورند یا ساندویچ آنان همراه با ژله باشد را به صورت گروهی انجام میدادند. رهبر گروه پسران و رهبر گروه دختران چنین تصمیماتی را برای گروه مربوطه خود میگرفتند.

این بچه ها از نظر ذهنی عقب مانده نبودند، بلکه آنها بوسیله محیط فرقه محدود و عقب نگاه داشته شده بودند. آنها نمیتوانستند یک سکه 25 سنتی را تشخیص دهند اما قادر بودند آیات طولانی را از متون انجیلی از حفظ بخوانند. برخی نسبت به توالت درون ساختمان که دارای سیفون بود شگفت زده شده بودند، امکانی که تا زمانی که محل استقرار فرقه را ترک نکرده بودند ندیده بودند. به همین ترتیب لوله کشی آب در داخل ساختمان برای آنها تازگی داشت.

بچه هایی که در فرقه شاخه داویدیان بزرگ شده بودند تنها دنیای مخدوش و خشن بوجود آمده توسط دیوید کوروش را میشناختند و همچنین تصویر کاذبی از دنیای متخاصم که او تمامی بیرونی ها را در آن قرار میداد در ذهن داشتند. گزارش دکتر پری از کارش موضوع حقوق بشر برای بچه ها در فرقه ها را که به صور بسیاری زجر کشیده اند مشخص میکند – از تصویر از خود مخدوش شده و ایده های غیر واقعی نسبت به جهان بیرونی گرفته تا ضربات روحی زندگی فرقه ای که واقعا عملکرد مغز آنان را تغییر داده بود.

 

بچه های سایر فرقه ها

هر فرقه ای خود را بالاتر از قانون سرزمین خود، به عنوان یک حکومت مستقل با حاکمیت مطلقه میداند، و در بسیاری از فرقه ها، با بچه ها طوری برخورد میشود که گویی قابل مصرف هستند. رهبر فرقه ممکن است نخواهد پولش را برای بچه ها هدر بدهد. یا رهبر ممکن است عملکرد گروه را طوری محدود نماید که والدین دیگر اعمالی که زمانی فکر میکردند برای بچه ها مفید هستند را ادامه ندهند. اغلب والدین در فرقه به سمتی هدایت میشوند که بچه ها را موجوداتی مشابه اسب های وحشی تلقی کنند که باید رام شوند.

سوء رفتار فیزیکی

 

کنترل رفتاری به شدت محدود کننده و تنبیهی در خصوص بچه ها در بسیاری از فرقه ها اعمال می شود. کتک زدن های شدید برای “شکستن اراده، بیرون کشیدن گناهان، فائق آمدن بر روح شیطانی” روش های پذیرفته شده برخورد با کودکان است. در برخی فرقه ها، جن گیری بر روی بچه ها اعمال میشود تا روح شر، شیاطین و نظیر اینها از آنها خارج گردد. این موارد میتوانند ظالمانه و وحشتناک باشند.

تنبیه انضباطی میتواند بدون توجه به نتایج آن اعمال شود؛ در برخی موارد، زندگی افراد در این تنبیهات گرفته شده اند.

  • لوک استایس Luke Stice پسر پنج ساله به دلیل شکستن گردنش در فرقه نجات بخش در حومه نبراسکا  Nebraska مرد. طبق گزارشات، گردن او یا در حین جلسه تنبیهی معمولی شکسته شده است و یا عمدا این کار صورت گرفته است تا پدر لوک وادار شود به فرقه بازگردد زیرا او با به جا گذاشتن لوک و دو بچه دیگر از فرقه فرار کرده بود. قبل از اینکه لوک بمیرد، رهبر او را وادار کرده بود که اغلب وقت خود را فقط با یک شورت بگذراند و وی را مجبور نموده بود که به صورت لخت در گل و برف غلت بزند.
  • جان یاربو  John Yarbough پسر دوازده ساله گفته شده است که در یک فرقه در میشیگان  Michigan ، خانه جودا House of Judah ، آنقدر کتک خورده تا مرده است. قبل از مرگ او، زمانی که جان برای روزهای متوالی کتک زده میشد و نمیتوانست غذا بخورد یا راه برود، رهبر سعی کرد او را از گوش هایش با دو تخته بلند کند. یک پسر دیگر گزارش داد که به عنوان تنبیه صورت وی سوزانده شده است؛ یکی دیگر شهادت داد که در دهان و دست های پسر دیگری ذغال داغ گذاشته شد.

علاوه بر اینها، سوء استفاده جنسی از کودکان در برخی از فرقه ها رواج یافته بود که بصورت انعکاسی از تمایلات انحرافی رهبر و راهی برای ارضای شهوت وی بکار برده میشد و یا رهبر این نوع سوء استفاده را به عنوان راهی برای جذب اعضای بیشتر مشخص کرده بود. رفتار جنسی کودکان با یکدیگر و بزرگسالان با کودکان و محارم با یکدیگر در برخی فرقه ها مورد تشویق قرار میگرفت.

تعلیم و تربیت ناکافی

بسیاری از فرقه ها رابطه با غیر عضو ها را محدود میکنند و دیوار نامرئی در دورتادور گروه بوجود می آورند. به عنوان بخشی از این عملکرد، تعدادی از فرقه ها مدرسه و آموزش رسمی را متوقف میکنند، اگر چه برخی فرقه ها به بچه ها اجازه میدهند که به مدرسه های بیرونی بروند. این بچه ها، بهرحال اغلب توسط همکلاسی های خود بخاطر لباس های عجیب و عادات کهنه شان به تمسخر گرفته میشوند.

بعضی گروه های فرقه ای اعضای خود را جهت کسب درآمد برای انتقال خودروها در اطراف کشور برای کسانی که نمیخواهند خودشان رانندگی کنند میگمارند و بچه ها نیز همراه با این رانندگان برده میشوند. این بچه ها بطور عادی به مدرسه نمیروند و یا شانس آشنایی و برخورد معمول با سایر بچه ها را در مجموعه آپارتمانی یا همسایگی خود ندارند. اینها همیشه در جاده ها بوده و همبازی ندارند. عاقبت، زمانی که والدین فرقه را ترک میکنند و بچه را نیز خارج مینمایند، بچه معمولا از مدرسه عقب افتاده است و نمیداند که با محیط خود بطور معمول چگونه برخورد نماید.

 

 

مراقبت های بهداشتی ضعیف

 

تولد و مرگ در میان اعضای فرقه ممکن است بطور رسمی به ثبت نرسد. مراقبت های مامایی و زایمان پائین بوده و یا ممنوع هستند، و این در حالی است که میزان فوت نوزاد یا فوت مادر در برخی گروه ها به ارقام شگفت انگیزی بالغ میگردد.

مراقبت های بهداشتی عموما در فرقه ها پائین است. بسته به فلسفه فرقه، مراقبت های بهداشت فردی، شامل آنچه که به کودکان مربوط میشود، ممکن است اصلا وجود نداشته باشد، ضعیف باشد، یا کاملا ممنوع شده باشد. بچه ها اغلب واکسن های مناسب یا چک آپ های معمول را دریافت نمیکنند. اعضای فرقه از مراقبت های پزشکی معمول نظیر دندانپزشکی، گچگیری برای شکستگی، عینک و مراقبت های مربوط به ارتوپدی محروم هستند.

بچه ها همچنین در استفاده از مواد مخدر نیز در فرقه هایی که چنین اعمالی را اشائه میدهند شرکت کرده اند. نمونه هایی از کودکان وجود دارند که ماری جوانا، کوکائین، هروئین، و آمفتامین amphetamines استفاده میکنند.

در بسیاری از فرقه ها رژیم غذایی نامناسب مرسوم است. در برخی گروه ها، رژیم های غذایی عجیب و نامتوازن جهت تنبیه یا پائین نگاه داشتن هزینه ها بکار گرفته میشود. عموما، غذا ممکن است به لحاظ مواد غذایی برای کودکان ضعیف و یا نامناسب باشد. بچه های کوچک در فرقه های بدوی مانند آشغال خورها  Garbage Eaters در اطراف روستاها سکنی داده میشوند. آنها از همان غذایی تغذیه میکنند که والدینشان در میان آشغال های پشت رستوران ها و سوپرمارکت ها پیدا کرده و میخورند.

در نتیجه، بچه ها در فرقه ها تقریبا همیشه گرسنه هستند – هم به لحاظ غذا و هم به لحاظ مواد غذایی، رسیدگی، و مراقبت های معمولی از طرف بزرگسالان پیرامون خود.

 

 

سوء رفتار عاطفی و روانی

 

بچه ها در اغلب فرقه ها زندگی محدود و ایزوله ای دارند. برخی زمانی که والدینشان می پیوندند جزو فرقه میشوند، برخی در داخل فرقه زمانی که والدینشان عضو هستند به دنیا می آیند. بچه هایی که قبل از پیوستن والدینشان به فرقه به دنیا آمده اند اغلب حتی کمتر از خواهر یا برادرشان که در داخل فرقه به دنیا آمده است محبت می بینند: بچه های بعدی مطهر هستند در صورتی که آنهایی که قبلا به دنیا آمده اند شیطانی و موجودات بست تر یا رستگار نشده تلقی میشوند. هنوز بچه هایی، همانطور که برای تعدادی از بچه ها در فرقه معبد خلق ها اتفاق افتاد، وارد فرقه میشوند زیرا آنها ندانسته از طرف ادارات بهزیستی  به گروه های فرقه ای برای مراقبت واگذار میگردند. آنها اغلب به عنوان بچه کسی تلقی نمیشوند.

حتی نونهالان آن دسته از اعضای فرقه ها که در دنیای معمول زندگی میکنند و به شغل معمول اشغال دارند نیز رنج میبرند. بچه ها وقت محدودی را با والدین خود میگذرانند و اغلب مجبور هستند در بیشمار جلسات بزرگسالان شرکت نمایند که مختل کننده خواب و زمان بازی آنان بوده و از بازی معمولی آنان با سایر بچه ها ممانعت میکند. در بسیاری از فرقه ها، یا عمدا و یا بدلیل اینکه بزرگسالان به یک برنامه احمقانه تحت کنترل فرقه عمل می نمایند، بچه ها بعضی اوقات مدت طولانی حتی تا هفتاد و دو ساعت تا پایان برنامه بیدار نگاه داشته میشوند.

 

 

انواع دیگر سوء رفتار های عاطفی و روانی نیز اعمال میشوند.

 

  • در حزب کارگران دموکرات Democratic Workers Party ، یک فرقه سیاسی، دختر سه ساله دو نفر از اعضا در برابر اعضای بزرگسال به شدت سرزنش شده و سپس اخراج گردید و نسبت به اینکه هرگز به یکی از ساختمان های فرقه قدم بگذارد ممنوع شد.
  • در سال 1992، یک قاضی در ایندیانا Indiana دستور داد تا چهار بچه از مادرشان که عضو فرقه کلیسای جهانی و توفیقی   Church Universal and Triumphant بود گرفته شوند. در میان دلایلی که گفته شد، قاضی خاطر نشان نمود که سلامت و نیازهای آموزشی بچه ها فراهم نشده و “تهدید مشخص در خصوص سلامت عاطفی بچه ها نسبت به استقرار بچه ها در پناهگاه زیر زمینی و القای این ایده مرگبار “ترس از آخر دنیا” مشاهده شده است. سه بچه بزرگتر به دور از مدرسه عمومی به مدت یکسال و نیم نگاه داشته شده بودند و عمده وقت خود را هر روز صرف “ورد خوانی” میکردند که قاضی این عمل را به عنوان “تکرار مکرر ادعیه تجویز شده با طبیعت هپنوتیزم کردن خود برای مدت های طولانی” تشریح کرد.
  • در یک جدال برای کسب حضانت بچه هامربوط به یک سکت مذهبی بدون نام در استان گوینت Gwinnette در جورجیا  Georgia ، اعضا شهادت دادند که آنها در حین کتک زدن بچه ها با چوب یا شلنگ، برایشان آواز میخواندند و به آنها روحیه میدادند و اصرار داشتند که عصبانی نشوند. طبق اظهارات محققین امور رفاهی کودکان، یک دختر گفته است که “تنها راهی که او میدانست که پدرش او را دوست دارد این بود که او وی را شلاق میزد. او در حالی که این کار را میکرد به او میگفت که دوستش دارد.”

بچه هایی که از چنین محیط هایی بیرون می آیند در خصوص اینکه چه کسی هستند و اینکه آیا فرد خوبی هستند یا نه دچار سردرگمی شدید میشوند.

بچه ها در فرقه ها همچنین شاهد سوء رفتار با دیگران هستند. آنها شاهد جن گیریها و تنیبهات عجیب که بر والدینشان و سایر بچه ها و بزرگسالان اعمال میشود می باشند. در برخی گروه ها بطور عمومی پذیرفته شده است که رهبر میتواند فرمان قتل عضوی که گروه را ترک کرده است بدهد که این امر شامل کودکان نیز میشود. برخی کودکان که شاهد چنین ظلم و شقاوتی هستند کسانی که این کارها را میکنند را شناخته و از آنها تقلید میکنند، در حالیکه سایرین وحشت کرده و بخاطر اجتناب از گرفتار شدن در چنان سرنوشتی در خصوص خودشان ساکت میشوند.

یک عضو سابق فرقه کلیسای متحد مون  Moon’s Unification Church  مینویسد: “بسیار دشوار بود که بیشتر بچه ها را از غصه خورد کننده ای که آنها را احاطه کرده بود بیرون بکشیم”. قطعا اغراق نشده است اگر بگوئیم که زندگی فرقه ای هرگز برای کودکان خوشایند نبوده است.

 

 

نقش رهبر فرقه

سوء رفتار با بچه ها در شاخه داویدیان شوک آور است ولی در واقع موارد مشابهی از بسیاری جهات هم از بچه هایی که در سایر فرقه ها بزرگ شده اند و هم از والدینی که فرقه ها را ترک کرده اند شنیده ام. مدارک انکارناپذیری طی سالیان جمع آوری و تجزیه و تحلیل شده اند که همگی نتیجه زیر را میدهند: میزان موفقیت در پذیرفته شدن در یک فرقه به درجه انطباق، تسلیم، و اطاعت فرد بستگی دارد.

از آنجا که ساختار یک فرقه اتوریته ای و خودکامه است، بچه ها نیز با چنین اجتماعی، و نه با جریان اصلی یک جامعه دموکراتیک، بزرگ میشوند و آشنا میگردند. بچه ها میبینند که والدینشان خود را با فرامین رهبر منطبق کرده و تسلیم میشوند. والدین آنها و سایرین بسادگی دستورات را اجرا میکنند و هرآنچه را که رهبر و مرادشان بگوید انجام میدهند.

والدین در فرقه ها مانند نونهالان رهبر هستند و از آنها انتظار میرود که بچه های حرفشنویی باشند. این موضوع در یک مورد بخوبی آشکار بود و من در خصوص آن در دادگاه شهادت دادم که مربوط به یک پسر ده ساله میشد. چهار مرد بزرگسال او را روی دسته یک کاناپه محکم گرفته و با یک چوب بزرگ 140 بار او را زدند، که البته گروه این امر را خواسته بود. مادر پسر بچه هم در کناری ایستاد و تماشا کرد. رهبر فرقه در یک ساختمان در نزدیکی بود و کتک زدن را از طریق تلفن هدایت میکرد. رهبر یک فرقه در شمال شرقی ایالات متحده از تمامی بزرگسالان خواسته بود تا چوب های بزرگ هیزم مانند برداشته و هر بچه ای را که از قوانین گروه تخطی کند بزنند و این کار را تا زمانی که بچه مربوطه تسلیم شود ادامه دهند.

هر فرقه خود آینه ایست که منعکس کننده درون رهبر فرقه است. رهبر هیچ محدودیتی برای خود قائل نیست. او میتواند رؤیاها و تمایلاتش را در جهانی که پیرامون خود  بوجود می آورد زنده نماید. او میتواند افراد را به سمتی هدایت کند که خواسته های او را برآورده کنند. او میتواند جهان پیرامون را واقعا جهان خودش بنماید. آنچه اغلب رهبران فرقه ها کسب میکنند شبیه به رؤیا های یک بچه در حال بازی است که جهانی با اسباب بازی ها و بازیچه های خود خلق میکند. بچه در دنیای بازیهای خود، احساس قدرت تمام میکند و برای چند  دقیقه یا چند ساعت حاکمیت مطلقه مخصوص به خود را خلق می نماید. او آدمک هایی را در اطراف به حرکت در می آورد. آنها به خواست او عمل مینمایند. آنها کلماتی که او میخواهد را خطاب به او بر زبان میرانند. او آنها را به هر صورتی که بخواهد تنبیه میکند. او احساس قدرت کامل میکند و رؤیای خود را زنده میکند. وقتی من به جعبه شنی و مجموعه ای از آدمک هایی که درمانگران کودکان در دفاتر خود دارند نگاه میکنم، فکر میکنم که رهبر یک فرقه باید افراد را درست همانطور که یک کودک بر روی جعبه شنی در جهانی که منعکس کننده تمایلات و رؤیاهای اوست افراد را در دنیایی که خود خلق کرده است بگرداند. تفاوت در این است که رهبر فرقه با انسان های واقعی سروکار دارد که خواسته هایش را انجام دهند و او دنیایی در پیرامون خود بوجود می آورد که از درون ذهن خود بیرون آمده است.

ذهنیات شخصی رهبر فرقه بانی سیستمی است که او وارد عمل میکند. هیچ بازخوری وجود ندارد. هیچ انتقادی مجاز نیست. وقتی او عاقبت پیروان خود را با موفقیت وادار به اطاعت کرد، او میتواند قدرت نامحدودی را تجربه کند و پیروان خود را وادار نماید تا هر عملی که او دستور میدهد را انجام دهند. او قدرتمند ترین کارگردانی میشود که میتوان تصور کرد. نه فقط یک کارگردان آدمک ها و بازیگران، بلکه کارگردان زندگی واقعی و بازی واقعی بر اساس تمایلات و رؤیاهای خودش. همانطور که یک بچه آدمک ها را در یک سرزمین فرضی به هر طرف میبرد، رهبر فرقه نیز افراد را به حرکت در می آورد، هدایت میکند، تنبیه میکند و حتی کسانی را که اطاعت نکنند میکشد.

 

 

نقش والدین در فرقه

معمولا، فرقه ها بهایی برای نقش والدین قائل نیستند. همانطور که تشریح کردم، والدین تنها واسطه هایی هستند که صرفا مطمئن میشوند تا بچه ها از خواست رهبر پیروی کنند. حتی در بسیاری از فرقه های مبتنی بر تعالیم انجیلی، ارزش قائل شدن برای والدین به میزانی که انتظار میرود وجود ندارد. در عوض، رهبر خود را در مقامی قرار میدهد که گویی رابط بین والدین و خداست.

والدین باید بچه های خود را مجبور نمایند تا خود را مطیع آنان و دستورات رهبر کنند تا در واقع خودشان اثبات نمایند که مطیع رهبر، که تنها فردی است که قابل احترام، پیروی، و پرستش می باشد، هستند. ممکن است مقامات بلند پایه دیگری نیز در فرقه باشند که باید از آنها نیز اطاعت نمود، ولی آنها نیز در حقیقت ابزاری در دستان رهبر هستند. علاوه بر این، در بسیاری از گروه های فرقه ای، خصوصا آنهایی که مبتنی بر تعالیم انجیل می باشند و فرقه های روان درمانی، تعهد والدین از روی آمادگی آنان برای سوء رفتار با فرزندانشان در صورت درخواست رهبر ارزیابی میشود. والدین یاد میگیرند که رهبر تنها راه رسیدن آنان به رستگاری، خدا، سلامت روانی، یا حقوق سیاسی است، و چنانچه بچه های آنان مطیع آنان نبوده و آنها مطیع رهبر نباشند، آنها از نتایج وعده داده شده محروم خواهند شد.

یک مادر در حالیکه سه سال تجربه خود در کلیسای اتحاد را تشریح میکرد نوشت: “ما آموزش گرفته بودیم که نباید به فرزندان خودمان وابسته باشیم، ما همچنین یاد گرفته بودیم که این بچه ها محصول روابط شیطانی قبل بوده و اگر چه وابسته بودن به هر کسی قبیح است ولی وابسته بودن به فرزندان خود حتی قباحت به مراتب بیشتری دارد.” او همچنین توضیح داد که: “حتی توجه به رفاه کودکان یک گناه کبیره بود.”

در برخی فرقه ها، والدینی که حتی کمترین توجهی یا فکری در خصوص بچه هایشان میکردند بصورت کلامی مورد هجوم قرار گرفته و متهم به “لوس کردن بچه ها” میشدند. ولی همانطور که مادر مذکور مینویسد: “چطور میشود یک بچه را لوس کرد در حالیکه او در وضعیت محرومیت عاطفی قرار دارد. بچه ای که هرگز نمیداند از امروز به روز بعد آیا حتی قادر خواهد بود مادرش را ببیند یا نه، بچه ای که بدون هیچ تکیه گاهی و داشتن کسی که مراقبش باشد یا کاملا رها میشود یا به شدت تنبیه میگردد چگونه میتواند لوس شود؟”

داستان های تکان دهنده ای در خصوص بچه ها در فرقه ها همچنین از جانب پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها شنیده شده است. یک مادر بزرگ با بستگانش در یک فرقه “سبک زندگی” که حالا شعباتی در اکناف جهان دارد ملاقات میکرد. از این فرقه گزارشات بسیاری از سوء رفتار و سایر خصوصیات فرقه ای، مانند جدا کردن فرزندان از والدینشان، منتشر شده است. در زمانی که مادر بزرگ مشغول دیدار بود، او از نوه خود پرسید که آیا اتاقی برای بازی و مطالعه کودکان وجود دارد. بچه که ظاهرا جواب سؤال را نمیدانست مدام تکرار میکرد: “من باید احمق ها را صدا کنم. از احمق ها سؤال کن” که منظورش والدینش بود.

یک پدر بزرگ و مادر بزرگ به من گفتند که دیوید کوروش به بچه های کوچک آموخته بود که والدین خود را “سگ” خطاب کنند. پدر بزرگها و مادر بزرگها در هر دو مورد فوق احساس می کردند که بچه ها میزان فضاحت و عجیب بودن این مسئله که والدین خود را احمق یا سگ بنامند را نگرفته بودند.

در حالیکه والدین ممکن بود در همان محل فرزندانشان باشند، وظایف فرقه ای و تعدد جلسات، آنان را به حدی مشغول مینمود و وقتشان را میگرفت که وقت فردی بسیار کمی با بچه های خودشان داشتند. علاوه بر این، عصبانیت و خشم بر والدین بواسطه عملکردهای رهبر مستولی میگشت ولی جرأت نداشتند این خشم را نسبت به او بروز بدهند. آنها اغلب در عوض، زمانی که واقعا میتوانستند بچه هایشان را ببینند، عصبانیت خود را بر سر بچه هایشان خالی میکردند.

وقتی یکی از والدین فرقه را ترک میکرد و دیگری در فرقه می ماند، والد غایب شیطانی یا سایر صفات توهین آمیز لقب میگرفت، و بچه از اینکه هرگونه رابطه ای با آن والد داشته باشد برحذر میشد. وقتی بچه ها والد خارج از فرقه خود را میدیدند فوق العاده ناراحت شده و نسبت به تنبیه شدن یا ترد شدن زمانی که به محیط فرقه باز گردند میترسیدند. این موضوع همچنین باعث فشار عصبی بر روی بچه ها میشد.

بدلیل اینکه والدین در فرقه ها در اصل حضانت بچه هایشان را به شخص ثالثی سپرده اند، بطوریکه رهبر یا گروه در عمل قیم اصلی بچه است، ممکن است مقرر شده باشد تا بچه ها در فرقه با بزرگسالانی غیر از والدین خود زندگی کنند یا به مقرهای فرقه در سایر ایالات و کشورهای دیگر فرستاده شوند. برخی فرقه ها آشکارا ادعا میکنند که خانواده باید از میان برداشته شود و بچه ها باید توسط گروه، بدون هیچ ارتباطی با والدین خود بزرگ شوند. اغلب، بچه ها آموخته میشوند تا از پدر بزرگ و مادر بزرگ و سایر اقوام خود که در فرقه نیستند متنفر باشند.

یک نمونه از این طرز تفکر در فرقه سولیوانیان  Sullivanian مشاهده گردیده است . این یک فرقه روان درمانی و سیاسی است که توسط سائول نیوتون  Saul Newton، یک فرد دست چپی که میگفت با بریگاد ابراهام لینکلن Abraham Lincoln در جنگ داخلی اسپانیا  Spanish Civil War  جنگیده است بنیان گذاشته شد. او اعضا را وادار کرد تا باور کنند که مادران بصورت ناخودآگاه از بچه های خود متنفّر هستند و اقوام درجه یک ریشه تمامی شر و بدی در عالم می باشند. تحت عنوان نابود کردن این عناصر و نیروهای مخرب، نیوتون آنطور که گفته میشود کنترل کامل ازدواج ها را در گروه به دست  گرفت و زوج هایی از پیروان را برای زندگی مشترک با هم انتخاب میکرد. بچه ها نمی بایست رابطه خاصی با والدین خود داشته باشند، و بزرگسالان فرقه سولیوانیان حق نداشتند با بچه های خود صحبت کنند.

فضای بازسازی فکری و تفکر تمام خواهی که در گروه های فرقه ای یافت میشود نقش عمده ای در وادار کردن والدین به کنار ایستادن، زمانی که بچه های آنان و دیگران در مقابل چشمانشان به شدت مورد بدرفتاری قرار میگیرند یا حتی برخی اوقات کشته میشوند، ایفا مینماید. به نظر میرسد که فاکتورهای متعددی در این وضعیت دخیل هستند.

رابطه ای بین ایدئولوژی گروه و نقش حاکمیت رهبر که تأثیر خاصی بر روی تفکر و رفتار والدین دارد برقرار میباشد. یک ایدئولوگ تمام خواه، بوسیله اعمال کنترل خود بر روی سیستم اجتماعی و محیط اجتماعی، قادر است تبعیت و اطاعت والدین را کسب نماید. ایدئولوژی مشترک گروه به صورت یک دستگاه شارژ کننده عاطفی متقاعد کننده در خصوص انسان و روابطش با جهان پیرامون عمل میکند. هرگاه والدین تعهد نامحدود خود را برای پیروی از ایدئولوژی یک رهبر خاص اعلام نمایند، روانشناسی اجتماعی به ما میگوید که اعلام علنی آنان امکان اینکه از هر عمل یا رفتاری که از آنان خواسته شود پیروی نمایند زیاد خواهد بود. رفتار خاص مربوطه ممکن است کاملا مغایر با آنچه آنان در گذشته پذیرفته اند بوده یا به لحاظ اخلاقی کاملا خطا محسوب شود. ولی مانند تمامی اعضای فرقه، والدین در فرقه نیز یک شخصیت دوگانه را پذیرا میشوند که بوسیله تعلیمات فرقه و پروسه های بازسازی فکری القا میگردد. این تغییر در شیوه نگرش و فکر کردن به آنها این اجازه را میدهد تا به صورتی که تمایل رهبر فرقه است عمل نمایند.

 

آنچه بچه ها در فرقه ها یاد میگیرند

بچه ها هیچ نمونه ای از محبت، بخشش، مهربانی، یا گرمای عاطفی در فرقه ها نمی بینند. از آنجا که تمامی اعضا لازم است رهبر را الگوی همه چیز قرار دهند، بچه ها نیز باید همین کار را بکنند. بچه ها یا خود را با قدرت و تسلط رهبر منطبق میکنند، یا صرفا تسلیم شده و پاسیو، وابسته، مطیع، و اغلب به لحاظ عاطفی خاموش و سرد میگردند.

بچه ها سیستم ارزشی به شدت قطب بندی شده درست/غلط، خوب/بد، مقدس/شیطانی فرقه را می پذیرند. به آنها آموخته میشود که جهان به دو بخش مجزا تقسیم شده است – “ما” که در درون هستیم و “آنها” که در بیرون هستند. ما حق هستیم، آنها ناحق هستند. ما خوب و آنها بد هستند. در این دنیای “ما در برابر آنها”، بچه ها (مانند سایر اعضا) یاد میگیرند در خصوص غیر عضو ها و جامعه بیرون به صورت یک تهدید نگاه کنند.

بچه های فرقه هیچ شانسی برای مشاهده زمینه های تفاهم، مذاکره، و دیدار هایی که در این میان واقع میشوند و در خانواده های معمولی ظاهر میگردند ندارند. آنها نمی بینند که چگونه مردم مباحثه ها را به نتیجه میرسانند یا خود را با خواسته ها و تمایلات دیگران منطبق می نمایند. در دنیای بیرونی بچه ها کاملا در بطن جامعه قرار گرفته و یاد میگیرند تا بازی زندگی را چگونه پیش ببرند و کار کنند و در خانواده یا گروهی زندگی کنند که به طرق دموکراتیک رابطه اجتماعی برقرار مینماید.

بچه های فرقه بزرگسالان را نمی بینند که چگونه تصمیم گیری میکنند یا ایده های خود را بارز نموده و با هم طراحی میکنند. در عوض، آنها شاهد هستند و می آموزند که تفکر انتقادی و ارزشی؛ ایده های نو؛ و ایده های مستقل افراد را به دردسر می اندازد. در فرقه آنها تنها اطاعت کردن را آموزش میگیرند.

در بسیاری از فرقه ها، عصبانی شدن نرمال، با نشاط بودن، و تهاجمی برخورد کردن در بچه ها دارای معصیت و یا به عنوان علائم روحیه شر تعبیر شده و اغلب با تنبیهات سنگین و سرکوب همراه است. بنابراین بچه ها مانند والدین خود یاد میگیرند تا به رهبر و سیستم او وابسته باشند. در نتیجه، خصوصیت شخصی وابستگی عاطفی میتواند در کاراکتر رو به رشد بچه ها در فرقه ساخته شود.

 

 

بعد از فرقه

از آنجا که فرقه ها در اهداف خود متفاوت هستند، کمکی که باید به بچه هایی که از فرقه ها بیرون می آیند داده شود باید منطبق با نیازهای متفاوت هر کودک باشد. برای مثال، بسته به اینکه آنها از بزرگسالان در فرقه های خود چه آموخته اند، برخی بچه ها خصوصیاتی نظیر سردی، در خود بودن، و ترس از دیگران را از خود بروز میدهند، در حالیکه آنهایی که در گروه های نظامی و برخوردی بزرگ شده اند ممکن است بیشتر شورشی و تهاجمی باشند. مورد دومی ها ظاهرا کاریکاتورهای تهاجمی کوچکی از رفتارهای بوجود آمده در فرهنگ گروه توسط رهبر هستند.

بزرگسالان و نوجوانان بزرگتر که به فرقه ها می پیوندند شخصیتی را با خود همراه دارند که بهرحال در آنها شکل گرفته است. شخصیت دوگانه فرقه بر شخصیت موجود فرد نصب میگردد و به برخی نظرات آنان نسبت به گردش جهان اضافه میشود. زمانی که این اشخاص فرقه را ترک میکنند میتوانند هم شخصیت قبلی خود و هم خاطرات روزگار قبل از فرقه را زنده کنند. آنها میتوانند تجارب قبل از فرقه و درون فرقه و بعد از فرقه خود را جمعبندی نمایند. متأسفانه، کودکانی که در فرقه بزرگ شده اند دارای آن شخصیت یا معلومات قبلی نیستند تا بتوانند وقتی از فرقه بیرون آمدند جهان خود را مجددا بسازند.

در مقایسه با سایر بچه ها، بسیاری از بچه هایی که در فرقه های منزوی بزرگ شده اند با دانش محدود، مهارت های کمتر، و رفتار اجتماعی پائین تر از معمول بار آمده اند. از آنجا که به بچه های فرقه گفته شده است افراد فرقه برگزیدگان، سرآمد دیگران، و برتر از همه هستند، بعد از آن برایشان مشکل است تا دارای نظر باشند، یا نظر خود را بروز بدهند و تناقض تلاقی اعتقادات فرقه و تجارب جدید بعد از فرقه را حل و فصل نمایند. برخی فرقه ها تعالیم نژاد پرستانه، مذهبی، یا سیاسی غیر منعطف میدهند که بچه ها با خود به جهان خارج می آورند.

بنابراین بچه هایی که در برخی از فرقه ها بزرگ شده اند عقاید و عملکردهایی را آموخته اند که جامعه بزرگ آنها را عجیب، دگم و ضد اجتماع ارزیابی میکند و ابراز کردن این نظرات بعد از ترک فرقه میتواند بچه را منزوی کند. این موضوع میتواند برای بچه هایی که در فرقه هایی که آزادی جنسی یا رابطه جنسی بین بزرگسالان و کودکان را تبلیغ میکنند به طور خاص مشکل ساز باشد. برای مثال، بچه هایی که به طور آشکار در مدرسه به خود ارضائی پرداخته اند، وقتی به سایر بچه ها برخورد میکنند، از آنجا که خود ارضائی در فرقه یک عمل پذیرفته شده بوده است بلافاصله با دیگران بیگانه شده و از جانب معلمین و سایر والدین به آنها به دید جانوران نگاه میشود.

بسیاری فرقه ها به بچه ها می آموزند که دروغ گفتن یا گول زدن غیر عضو ها کار صحیحی است که باید انجام داد. این نظریه که بیرونی ها موجودات پست تری هستند توجیه فرقه برای این گونه عملکردها می باشد. بچه ها در فرقه ها همچنین نوعی فکر گروهی و زبان خاصی را یاد میگیرند که باید بعد از ترک گروه اگر کودک مربوطه میخواهد با افراد دیگر صحبت کند از یاد ببرد.

همانطور که مشاهده کردیم، رهبران فرقه یک سیستم جاسوسی تولید میکنند بطوری که رهبر میتواند ادعا کند همه چیز را بطور قطع در خصوص هر کسی میداند، فکر همه را خوانده، و چیزهایی را می بیند که دیگران نمی بینند، در حالیکه در حقیقت اطلاعات مربوطه توسط اعضایی که بر روی یکدیگر خبرچینی میکنند، گزارش داده، و جاسوسی میکنند ارائه میشود. بچه هایی که چنین آموزش هایی را در فرقه ها گرفته اند وقتی در مدرسه در جهان خارج اقدام به دادن چنین گزارشاتی میکنند “موش فضول” و “خبرچین” لقب میگیرند.

نوجوانانی که در فرقه های بخصوصی رشد کرده اند، بخصوص آنهایی که در محیط به شدت کنترل شده ای بوده اند، مایلند خارج از نرمال عمل نمایند. آنها به دنبال رابطه جنسی، مواد مخدر، الکل، ماشین های پر سرعت، زندگی پر سرعت، شورش و قانون شکنی میروند. آنها اغلب در برابر تهدید بیماری های مقاربتی، ایدز، و حامله شدن قرار میگیرند و اغلب توسط شیادان و جوانان بزهکار شکار میگردند.

برخی نوجوانان بقدری مدام دیده اند که به والدینشان بی احترامی میشود که همان رفتار را فرا گرفته و به ابراز آن نسبت به والدین خود حتی زمانی که خانواده دیگر در فرقه نیست ادامه میدهند. این نوجوانان رفتار تهاجمی با دیگران را از رهبر فرقه بخوبی آموخته اند.

بسیاری فرقه ها ضد شخصیت اجتماعی بوده و اعضای خود را وادار میکنند تا شغل های سطح پائین به منظور آماده نگاه داشتن آنان برای انجام کارهای رهبر انتخاب کنند. تحصیلات عالی، یا برخی اوقات هرگونه تحصیلات، ضد ارزش محسوب میشود. بعد از آن، برای نوجوانان مشکل است تا بدانند که چه باید بکنند – به مدرسه بروند؟ شاغل شوند؟ وارد یک برنامه تعلیمی شوند؟ استعداد فردی، مهارتها، و علائق احتمالا هرگز به رسمیت شناخته نشده و لذا بوجود نمی آیند.

 

 

کودکان میتوانند نجات پیدا کنند

در دهه گذشته، ما بچه های هرچه بیشتری را دیده ایم که از فرقه ها بیرون آمده اند. آنها یا خودشان در سالهای نوجوانی فرار کرده اند و یا با سایر اعضای خانواده شان جدا شده اند. این بچه ها نیاز شدیدی به حمایت و رفاه دارند، زیرا که آنها با مشکلات فوق العاده ای جهت انطباق با محیط روبرو هستند.

مقدمتا اگر والدین این نوجوانان به مدارس، کلیساها، و سایر امکانات مشاوره ای موجود مراجعه کرده و به متخصصین در آن محیط ها و به نمایندگی ها کمک نمایند تا فرقه ها و خصوصا مشکلات خاص بچه ها یی که در فرقه بزرگ شده اند را درک کنند بسیار مؤثر خواهد بود.

از آنجایی که بچه ها در فرقه ها یاد گرفته اند تا کسی را که در گروه نیست دوست نداشته باشند، مفید خواهد بود اگر سعی شود که ارتباط آنان را با اقوام درجه یک خانواده مجددا برقرار نمایند. این کار افکار فرقه ای را کاهش داده و شبکه حمایتی بالقوه آنان را گسترش میدهد.

از آنجایی که بسیاری از فرقه ها برخوردی مشکوک یا بی توجه نسبت به مراقبت های بهداشتی و آموزشی دارند، برای بچه هایی که از فرقه ها بیرون می آیند حیاتی است که یک معاینه کامل پزشکی شده و سطح آموزشی آنان مورد ارزیابی واقعی قرار گیرد.

اغلب این بچه ها نیاز به رهنمودهای فوری دارند تا به آنها نشان داده شود برخی رفتارهایی که در فرقه آموخته اند مناسب دنیای بیرون نیست. بسیاری از این بچه هایی که از فرقه ها جدا شده اند در خصوص رفتارهای اجتماعی که سایر بچه ها در مدرسه یا در محیط خانواده و دوستان آموزش میگیرند بد آموزی داشته اند. با برتری جویی، یک جانبه نگری، و تمایل به قضاوت های شدیدی که این بچه ها توسط فلسفه فرقه جذب کرده اند باید مقابله شود. آموزش انطباق و عمل در درون یک جامعه چند وجهی، باز، و دموکراتیک چالشی فراروی این نوجوانان خواهد بود. این واقعیت به طور خاص برای کسانی که در فرقه به دنیا آمده یا بزرگ شده اند بیشتر خودش را نشان میدهد، که هیچ تجربه ای از زندگی در خارج از فرقه نداشته و هیچ سیستم شخصیت فرا فرقه ای، ارزش ها، یا اعتقادات مربوط به آنرا نمی شناسند. به این بچه ها باید کمک شود تا اعتقادات محدودشان، دگم ها و افکار بسته شان، و عادت سرزنش کردن خود و رفتار منافقانه شان را بشکنند.

اگر چه بچه های بیرون آمده از فرقه با مسائل بزرگی روبرو میشوند، و برخی اوقات به تنهایی با این مسائل برخورد میکنند، اما آنها قطعا نجات پیدا میکنند، سالم و خوشحال میشوند، و زندگی پرثمری را دنبال مینمایند، و مجددا قدرت جوانی را به اثبات میرسانند. داستان اتل  Ethel   در همین رابطه است و این داستان مشوقی برای همه ما میباشد.

 

اتل Ethel   دختری بود که در یک فرقه سبک زندگی در ساحل غربی  West Coast که والدینش در سال 1960 بعد از زندگی در دو کمون هیپی ها به آن پیوسته بودند بزرگ شده بود. آنها زنی را ملاقات کرده بودند که صاحب زمین بزرگی بود که چندین کلبه کوچک در آن قرار داشت و زندگی بشدت محدود و کنترل شده ای را در کمون گروه که نهایتا به یک فرقه تبدیل شد شروع کرده بود. این زن افراد و زوج هایی را خود از میان کسانی که به دنبال سبک زندگی دیگری میگشتند عضو گیری میکرد. او به آنها این ایده را میداد که میتوانند با آمدن و بطور جمعی با او زندگی کردن در ملک او “به زمین بازگردند”  و نظم نوینی را خلق نمایند که میتواند جایگزین خانواده و اجتماعی که تا بحال میشناختیم باشد.

زن معین میکرد که چه کسی چه وقت میتواند بچه دار شود و علیرغم اینکه خودش هرگز بچه ای نداشت و هرگز ازدواج نکرده بود، بزرگ کردن بچه ها را شخصا هدایت میکرد. او آنها را، درست همانطور که گروه سالیوانیان اعضای خود را راضی نموده بود، متقاعد کرده بود تا باور کنند که خانواده و خصوصا والدین ریشه تمامی بدبختی های بشری بوده و اینکه بزرگ شدن در کمون این شر را از سر آنها کم خواهد کرد. پیروان رابطه خود را با خانواده قطع کردند و کودکان نیز در گروه بزرگ میشدند که تنها اجازه داشتند بطور خیلی محدود و کنترل شده با پدر بزرگ و مادر بزرگ خود ارتباط داشته باشند. برخی پدر بزرگها و مادر بزرگها از آزمایش رهبر موفق بیرون نیامدند و هرگز اجازه دیدار با نوه های خود را در هیچ کجا مگر در خود ملک مربوطه نیافتند.

خوشبختانه، طی سالیان اتل اجازه یافت برخی اوقات را مادر بزرگ خود بگذراند. مادر بزرگ خوب میدانست که چقدر مشکل خواهد بود تا بتواند پسرش و همسر پسرش و نوه اش را از سلطه رهبر فرقه بدر ببرد و لذا مصمم بود رابطه خود را به هر ترتیب با نوه اش حفظ کند.

هر کسی که از ملک مربوطه خارج میشد، حتی برای مدت کوتاهی، توسط رهبر در برابر تمام گروه مورد بازجویی قرار میگرفت چرا که ظاهرا نمی بایستی هیچ چیز مخفی بین آنها باشد. حتی افرادی که به شهر برای خرید غذا میرفتند لازم بود تا “تجارب خود را منتقل کنند”. اتل بعدا گفت که هر زمان که با مادر بزرگ خود به نحوی از ملک مربوطه خارج میشد آنچه را که رهبر فرقه میخواست بشنود را به او میگفت و نه آنچیزی که واقعا او و مادربزرگش انجام داده یا در خصوص آن صحبت کرده بودند. لذا او مثلا گزارش میکرد که مادر بزرگ او از رهبر تمجید میکند و اشاره مینماید که فرقه چقدر نظر لطف به پسرش و خانواده کوچک او دارد. اتل هرگز این گزارشات مثبت را تغییر نداد و مطالب دیگری از جمله سرماخوردگی مادر بزرگ و سردرد او و مواردی نظیر این را هم به آن اضافه میکرد.

تعداد کمی از بچه های فرقه که در آنجا بودند به مدرسه عمومی در همان منطقه رفتند ولی مجاز نبودند که در خصوص جزئیات زندگی خود با معلمین یا سایر دانشاموزان صحبت کنند. آنها اجازه نداشتند با سایر دانشاموزان دیدار کنند یا در برنامه های بعد از ساعات درس مدرسه شرکت نمایند. یکی از نفرات فرقه هرروز بچه ها را از مدرسه تحویل گرفته و به خانه شان میبرد.

در دوره دبیرستان، اتل این واقعیت که با یک مشاور مدرسه دوست شده است و با او آزادانه صحبت میکند را از فرقه مخفی نگاه داشته بود. تمامی ساکنان اطراف در خصوص فرقه مربوطه میدانستند و دلشان برای اعضا و بچه های آنان می سوخت ولی کمکی نمی توانستند انجام دهند چرا که زود در یافته بودند که اگر از آن بچه ها بخواهند که بعد از مدرسه بازی کنند و یا سایر فعالیت های نرمال بعد از مدرسه را انجام دهند به دردسر خواهند افتاد. اتل گفت که بدون وجود آن مشاور و مادر بزرگش او هنوز در ملک مربوطه و در خدمت و مطیع رهبر، درست مانند والدینش، باقی مانده بود.

اتل توضیح میدهد که چقدر در طول دوران نوجوانی اش در حالیکه مشاهده میکرد والدینش آنقدر مطیع رهبر بوده اند ناامید میشده است. علیرغم اینکه رهبر عقاید پیشرو و ممتازی ارائه میکرد، ولی او در عملکردهایش بسیار عقب مانده بود: برای مثال، دختران آموزش گرفته بودند که در خدمت پسران و مردان باشند، و زنان می بایست بیش از اندازه، خصوصا در برابر رهبر، حس زنانه داشته و مطیع باشند.

اتل یک دختر ورزشکار جوان مملو از انرژی با آی کیو IQ بالا، میخواست به کالج برود و او اولین بچه ای بود که اجازه یافت تحصیلات بالاتر از دبیرستان داشته باشد؛ اما بهرحال فرقه هیچ پولی در خصوص تحصیلات کالج اتل نمی پرداخت و آنرا را بر خلاف عرف میدانست. رهبر به اتل اجازه داده بود به کالج برود با این شرط که او قول داده بود به فرقه بازگردد و همچنین به این دلیل که او از مادر بزرگ خود کمک خواسته بود. با پولی که مادربزرگش داده بود، اتل کالج را شروع کرد و هم در کارش و هم در کالج به سختی تلاش میکرد.

به محض اینکه به کالج رفت او به مرکز خدمات مشاوره ای مراجعه نمود و درخواست کمک کرد. او میدانست که لازم است کسی به او در تصمیم گیری کمک کند زیرا او هرگز خودش برای امری تصمیم گیری نکرده بود به غیر از اینکه تصمیم گرفته بود تا روابط خود را پنهان نگاه دارد و اینکه میدانست باید به کالج برود و روزی از فرقه خارج شود. او میگفت که نمیدانست چگونه در خصوص موضوعات زندگی روزمره فکر کند. او میتوانست در خصوص کتاب، تکالیف مدرسه، هر چیزی که فرد دیگری رهنمود میداد فکر کند ولی هرگز هیچ الگویی برای تصمیم گیری نداشت. او نسبت به فقدان دانشش در خصوص نحوه زندگی در خارج از فرقه مشوش بود.

من با اتل خصوصا در طی دو سال گذشته در تماس بوده ام. او حالا بیست و دو سال دارد و اخیرا از کالج ایالتی فارغ التحصیل شده است و خیلی دور از فرقه به کار مشغول است. او مشاور دیگری پیدا کرده است که به او در تصمیم گیریها کمک میکند و نسبت به موارد خاصی نظیر خرید لباس و ماشین و همچنین زندگی در یک خانواده معمولی به او آموزش میدهد. او تنها در مواقع از قبل تعیین شده والدین خود را می بیند و رهبر فرقه هنوز میخواهد که او برگردد. اتل میخواهد روزی والدین خود را از گروه دور کند ولی در حال حاضر حتی نمیتواند به چنین ایده ای در مقابل آنها اشاره نماید. نگرانی بزرگ اتل اینست که والدین او بطور ناامید کننده ای به رهبر فرقه وابسته هستند و تنها وقتی که آن زن بمیرد آزاد خواهند شد. او میگوید، “آنها حتی بیش از من در حال حاضر برای یک زندگی نرمال بی تجربه هستند.” و او تصمیم گرفته است تا زمانی که آنها در آن “ملک” زندگی میکند هرگز به سراغ آنها نرود.

 

*   *   *   *

 

بسیاری از بچه هایی که در فرقه ها بزرگ شده اند واقعا قربانیانی هستند که بطور خاص تنها بوده و بدون حامی می باشند. آنها ممکن است در ایالات متحده زندگی کنند جایی که رفاه، آموزش، و مراقبت های پزشکی بطور روزمره در بهترین وجه نسبت به کل جهان وجود دارد، ولی در درون فرقه این مواهب به ندرت در اختیار آنان قرار میگیرد. کسانی که در فرقه ها مورد سوء رفتار یا غفلت قرار گرفته حتی بیش از دیگران از کمک های اجتماعی بطور عمومی نسبت به سایر بچه های معمولی که مورد سوء رفتار یا غفلت قرار گرفته اند محروم بوده اند زیرا بسیاری از فرقه ها اختقا و محدودیت های شدیدی بر اعضای خود اعمال میکنند.

با در نظر گرفتن این محدودیت ها و انزواها، بچه های فرقه ها معمولا توسط والدین خود مورد حمایت قرار نمیگیرند، چرا که صرفا رهبر فرقه حاکمیت میکند و والدین فاقد قدرت می باشند. سرنوشت هم بچه ها و هم والدین توسط جهان بینی و فلسفه رهبر تعیین میشود. من هنوز نشنیده ام که هیچ رهبر فرقه ای مراقبت، مهربانی، و توجه نسبت به بچه های گروه خود مبذول داشته باشد.

علیرغم این موضوع عجیب، بچه هایی مانند اتل از فرقه ها جدا میشوند و نجات پیدا میکنند. آنها ممکن است بدترین چیز ها را شنیده یا در زندگی خود تجربه کرده باشند، اما آنها همچنان بهترین باقی می مانند. مسئولیت ما اینست که آنها را مورد حمایت قرار دهیم و به آنها عشق بورزیم و آنها را درک کنیم.

 

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.