مقالات پربیننده

فرقه ها در میان ما

دانش علمی شناخت و تمیزدادن فرقه از تشکل سیاسی

بدون شناخت علمی از فرقه های خطرناک تحلیل عملکردهای فرقه رجوی و اثرات بشدت مخرب آن بر اعضا و جداشدگان و خلاص شدن از فشارهای شکنجه گونه روانی مغزشویی های چندین دهساله غیرممکن است

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در پارلمان اروپا

 

سروش و مشکل بیگانگی نقد خود 

سعید جمالی

در جار و جنجالهای اخیر و انتقادات مطروحه، بنظر میرسد سروش مناسب آن دیده است که اساسا مخاطب خود را در بهترین صورت، باقیماندهای نظام پیشین قرار بدهد… به این ترتیب کُشتی گرفتن در این زمین بسیار سهل و غلبه بر حریف آسان خواهد بود. چندان فرقی نمی کند که این انتخاب سهوی بوده یا به عمد. حساب عمد که روشن است اما اگر سهو هم بوده باشد بیان عمیق تر از مشکلی است که در اعماق ضمیر وجود دارد. چرا بجای اینکه به موضوع انتقادات پرداخته شود و همتی و تلاشی برای پاسخ های درست، صادقانه و منطقی صورت بگیرد، تمرکز متوجه این میشود که منتقدین چه کسانی هستند و بعد بصورت کاملا دست چین شده سلطنت طلبان از آن میان انتخاب میشوند؟ آیا این است نمونه اخلاق دینی که مرتب از آن دم زده میشود؟

فیلسوف و فلسفه ای که چنین ساخت و بافت ذهنی از آن  بر می خیزد جای نقد بسیار دارد که حتما بخشی از آن واژه «صداقت» است.

بر فرض که همه آن حرفها و نقدها از طرف سلطنت طلبان بی درد و… باشد، پس آن همه دم زدن ازمعارف و اخلاق و اسلام و سنن حسنه و ضرورت خود نگری بعنوان پایه هر تحول اجتماعی که در جوابیه جدید ایشان منتشر شده چه میشود؟ آیا مقدمتا احساس نمی کنیم که با یک «فقیه» توجیه گر روبرو هستیم؟ این چه فاصله عمیقی است مابین نقدهای تئوریک وشدید و غلاظ «فقها» و آنگاه که پای خود به میان می آید؟

اگر بحث بر سر نقد و نفی و مبارزه با شاه و رژیم سلطنتی باشد قاعدتا سروش در آخر چنین صفی نیز قرار نمی گیرد… اما انتخاب آنها بعنوان مخاطب و «طرف مقابل» آنهم بعد از چهل سال آیا برای پوشاندن آن پرونده سفید و بی خال نیست؟ علاوه  بر آن یک حُسن بزرگ اتوماتیک دیگر هم دارد که هر کس زبان بگشاید در صف آنان قرار می گیرد و با چوب سلطنت طلبی رانده میشود… و این همان سیاست شناخته شده فرار از پاسخگویی و وابسته نشان دادن سوال کننده است…. و باز اگر تعمدی در کار نباشد بیان ذهنی است که از چنین پایه هایی برخوردار است و این یعنی فاجعه!

بر حسب قول ایشان در سخنرانی اخیر، زبان گشودن ایشان به نقد رژیم فعلی هم ده سال  بعد از انقلاب شروع میشود یعنی مثلا سال شصت و هفت یعنی حداقل در پایان جنگ خانمانسوز با عراق، یعنی حداقل شش سال بعد از ادامه جنگی نامشروع و ضد مردمی و نابودی آنهمه حرث و نسل این مملکت…. . البته از حق نباید گذشت که در مقایسه با دوران آن یکی رژیم جای تبریک و تهنیت دارد و تاخیر دهساله مجموعا بهتر از سکوت کامل است!…. و در ادامه…. اگر سلطنت طلبان یک چک هم نخورده اند بنظر نمی رسد جناب ایشان هم چک چندانی خورده باشند….ایشان جدای از موقعیت مورد احترامی که در زمانی بلند در این رژیم داشته اند، حداکثر با چند مورد شلوغ کاری عده ای اوباش در چند جلسه سخنرانی مواجه شده اند…. امیدوارم اگر اشتباه صورت گرفته، ایشان تصحیح بفرمایند و لیستی از فشارهای مادی و مشخص و زندان و شکنجه ارائه بفرمایند.

در ادامه اما باز سوال اساسی در این است که چرا ملاک را چک خوردن آنهایی درنظر نگیریم که در دو رژیم صدها چک خورده و خون و جانشان را از دست داده اند و در تخت های شکنجه تکه تکه شده اند و یا در جبهه های جنگ گروه گروه به روی مین رفته اند؟…. و آیا در اینصورت وجهی از «افاضه» برای ایشان باقی می ماند؟ بحث بر سر نفی همه وجود شخصیتی ایشان نیست که صد البته نقاط برجسته ای هم دارند اما چون خود ایشان این وجه مقایسه را پیش کشیده اند، چنین یادآوری ضروری بود. الحمدلله ایشان همیشه از نعمات الهی و راحتی و رفاه نسبی برخوردار بوده اند و چه در ایران و یا در خارج از «موقعیت» و عزت و احترام برخوردار بوده  و هیچگاه سر و کارشان با زندان و شکنجه و امثالهم نیفتاده است.

تا همین جای مطلب هم روشن باشد که بحث بر سر نقد دیگران است و نه خود: نقد رژیم گذشته آنهم سالها بعد از وفات آن! و رژیم کنونی آنهم بقول خودشان دهسال بعد از تولد مصیب بارش…. و در جایی که نقد دیگران اینقدر با «طمآنینه» همراه باشد پُر بعید است که دامان خود  بگیرد!

حال اگر مقدمتا از ما  «سیلی» خوردگان و «خون» دادگان هر دو «نظام» رفع ابهام سلطنت طلبی شده باشد، از جناب ایشان رخصتی طلبیده تا به بقیه ماجرا که از قضا سر دراز دارد بپردازیم:

در نمونه «شاه» و «خمینی» البته که حق کاملا با ایشان است و تلاش دیگران برای بیانی دیگر کاملا مردود! مگر شکی در این هست که خمینی به اندازه عمر شاه درس خوانده است و آن پسرک در فرنگ بدنبال قرتی بازی بوده است!؟ این را از سر مزاح نمی گویم، «آمار» و ارقام و سنوات گواه آن است اما البته با تبصره ای بنام «اسکولاستیزم». علم و «مهارتی» اسکولاستیکی که فقها خبره آن محسوب می شوند و باز معلوم نیست که منتقد جدی «فقها» چرا وقتی پای خود در  میان باشد به یک فقیه اعلم تبدیل میشود و جوهر و کیفیت آن تحصیل علم ها بکلی به کناری نهاده میشود…. چون در این باب سخن زیاد به میان آمده فعلا از آن در می گذرم، چرا که هر چه کلام منتقدین بیشتر میشود مرغ ایشان هم بیشتر یک پا میشود. باز روشن است که بحث بر سر شاه نیست شاهی که با هزار جرم و جنایت و بی کفایتی زمینه ظهور خمینی را فراهم ساخت. بحث بر سر نگاهی بغایت قشری به مسائل است که متاسفانه گریبان ایشان را هم گرفته است.

بر اهل  نظر روشن است که اساس پیش کشیدن این موضوع و چنین قیاسی تا چه حد باطل و ورود به دنیایی است که «آخوند» و «فقیه» جماعت هم تولید کنندگان این نظام فکری و سیستم و متد هستند و هم از هر مدل و رنگی که باشند، تاریخا «برندگان» چنین صحنه هایی هستند…اینگونه سخن گفتن کشاندن بازی به زمین «قشری گری» است.

آیا بهتر، واقعی ترو منطقی تر آن نیست که اگر با توجه به نقش همه جانبه شاه و خمینی قرار بر مقایسه ای باشد ، در عالم واقعیات و عینیات نتیجه و محصول کار آن هر دو دیکتاتور را لیست کنیم و ببینیم که سر آخر چه میراثی از خود بجا گذاشته اند؟ علت چیست که بر سر موضوعی که بر واقعیات اجتماعی و تاریخی باید تکیه کرد سروش به امور ذهنی و اسکولاستیکی می پردازد؟ براستی این چگونه فیلسوف و فلسفه ای است که از درک «موضوع» و «زمینه» بحث تا این حد عاجز است؟

کجا خود شکر این نعمت گذارم       که زور مردم آزاری ندارم

شعری است از سعدی علیه الرحمه که سروش در سخنرانیهای متعددی به آن ارج نهاده….حال با تاکید و تصدیق بر همه جنایاتی که شاه انجام داد آیا بر ارزشی که سعدی از آن یاد کرده نمی توان امتیاز و رجحانی به شاه داد که منجمله زور کشتار مردم را در پایان کار نداشت و تلاش نکرد همچون خمینی صدها هزار نفر را در تنور جنگی که خود در زمینه سازی آن نقش داشت و به تنهایی باعث ادامه آن شد بریزد؟ امید است جناب سروش ضد فقیه و فقیه عندالحاجه! تلاش نکنند که در دستگاه اسکولاستیکی خود در این موارد، کمر همت بر بندند تا اثبات کند موضوع جنگ و موضوع پایان کار رژیم شاه موضوعات متفاوتی اند و اثبات این تفاوت است که مهم است! و نه خونهایی که بر زمین ریخته شده!

آنها هردو دیکتاتور بودند اما این کجا و آن کجا…. شاه دیکتاتور و جنایتکار بود اما در پی ساخت آن مملکت با هزار اشکال و خمینی که صد بار جنایتکارتر بود به همان میزان هم  در پی نابودی آن مملکت بود تا «خشت آخر»….

ایشان بدرستی تاکید دارند که انقلاب پنجاه و هفت انقلابی بدون تئوری بود و ضرورت داشتن تئوری در امور را تاکید دارند اما سوال از ایشان این است که وقتی با مجهز شدن به بحث های نظری بخواهیم در صحنه واقعی از آن کمک گرفته و به تجزیه و تحلیل امور بپردازیم آیا مواردی که فوقا اشاره شد بخشی از نتایج آن تئوریهاست؟ تئوریهایی که نهایت کارکردش پاک کردن چنگالهای خون آلود خمینی و رژیمی است که در ددمنشی کم نظیر بوده است و بجای ارائه یک تصویر واقعی از خمینی و میراث او بر سالهای تحصیل او تکیه میکند و آنرا ملاک ارزشها قرار میدهد؟ تئوریها و ملاکهایی برای قلب کردن واقعیتها…  و در مورد خود ایشان ندیدن و چشم بستن بر چهل سال جرم و جنایت و ویرانی مملکت و فراهم ساختن زمینه هایی که جنایات شاه را بسیار کمرنگ بسازد و از خاطره ها محو نماید و  زبان سلطنت طلبان را دراز!

نمونه بحث «علم» و «مهارت» و ایضا پاسخی که در مورد بهائیت در صحبتهای اخیر داده اند«ناب» منطق و لجنزار فقاهتی و اسکولاستیسیزم آخوندی است. بعنوان مسلمانی معتقد عرق شرم بر جبین ام می نشیند و رخنه عمق قشری گری و تنگ نظری و عبث گویی قلب ام را به درد می آورد . او حاضر است هر رطب و یابسی را در کارخانه «مدرسی» خود ببافد اما همانند همه شیفتگان به خود، کلامی  در نقد خود نگوید. «ضد ارزشی» بنام «نقد خود»!!!

سخن در این باب بسیار توان گفت….

به چند مورد و جنبه دیگر می پردازم:

در چندین سخنرانی سروش به خاطره ای مستقیم از خمینی اشاره میکند که وی بدون هیچ تحقیق و سند و مدرکی مصدق را نامسلمان خطاب میکند(بالاترین تهمت در فرهنگ مذهبی….. و بالاترین تهمت در دستگاه آخوندی که به این ترتیب عِرض و جان شخص مباح اعلام میشود) و ایشان دم بر نمی آورد. شاید بتوان با انبوهی مساهمه! آن زمان را بر ایشان بخشود که جسارت نُطُق کشیدن در برابر خمینی را نداشته اما دردآور زمانی است که بعد از حدود چهل سال و در غیاب خمینی و سکنی در آمریکا، در سخنرانیهای متعدد به ذکر این نمونه می پردازد بدون اینکه خمی بر آبرو بیاورد و ملامتی بر خود روا ببیند.

تقریبا هر مسلمان معمولی این کلام را شنیده که: افضل الجهاد كلمة حق عند سلطان جائر

سروش در نقل داستان از زبان خمینی آنچنان روان و معمولی برخورد میکند که گویی داستانی شیرین را برای خواب کردن کودکی قصه میکند. آنچنان بدون هیچ احساسی ماجرا را نقل میکند که گویا لیوان آبی گوارا را سر میکشد. ذره ای شرم و حیا در اطراف آن پر نمی زند. کاملا به تو القاء میکند که حتی یکبار هم به مخیله اش خطور نکرده که سرزنشی متوجه اوست. اگر کسی بدنبال یافتن نمونه ای اعلاء از اوج بیگانگی با نقد خود است، این نمونه، نمونه ای است در دسترس. بقول امام علی اگر کسی از این درد بمیرد ملامتی بر او نیست….. بگذریم از اینکه در آن صحنه و در آن روزگار هیچ تهدید و گزندی هم متوجه ایشان نبوده…. سروش باشد یا من یا هر کس دیگری، در چنین جایی که زبان نگشایی میشوی مصداق:

علم چندان که بیشتر خوانی         چون عمل در تو نیست نادانی

نه محقق بود نه دانشمند              چارپایی برو کتابی چند

آن تهی مغز را چه علم و خبر      که بر او هیزم است یا دفتر

ماجرای انقلاب فرهنگی

کل داستان انقلاب فرهنگی و نقش سروش در آن بقول مکرر خودش در این خلاصه میشود که عده ای دانشگاهها را بستند و سروش و عده ای دیگر تلاش کردند آنرا باز گشایی کنند…. عقیده و خوانش سروش مطلقا و به کرات همین است. یکبار هم در آخر چنین خوانشی از ماجرا بشکلی بسیار کلی و آبکی که به هیچ کس و هیچ کجا بر نخورد و حتی امکان برداشت مثبت از آن هم وجود داشت به خدا پناه بردند(چیزی به همین مضمون).

جلسات سخنرانی سروش بسیار کنترل شده است و فضایی از اختناق بر آن حاکم! ترس و واهمه اصلی در این است که سر داستان انقلاب فرهنگی باز شود. در مواردی هم که جناب ایشان به توضیحی با همان مضمون فوق به آن پرداخته اند کاملا حالت ناراحت و عصبی داشته اند.

حال سوال این است که چرا؟؟؟ آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک! شما نه تنها حساب تان پاک است بلکه حساب تان به وجه مثبت هم پر است … پس این فرار از موضوع و واهمه ورود از آن ناشی از چیست. باور بفرمائید که من هیچ قضاوتی در این موضوع ندارم و میخواهم واقعیت امر روشن شود….

تا آنجا که به اشارات سروش به این مسئله باز میگردد علت عدم تمایل به پرداختن بیشتر به این مسئله آنست که اتلاف وقت صورت نگیرد و ایضا زمینه برای مغرضین فراهم نشود که آنرا بیشتر دامن نزنند و….

اتقوا مواضع التهم

از جایگاههایی که مورد اتهام قرار بگیرید پرهیز کنید(یکی از اصول اخلاقی بسیار توصیه شده در اسلام…)

داستان انقلاب فرهنگی واقعه بسیار مهمی در تاریخ معاصر ایران است و تمام این سالها اثبات کرده هرگز هم از اهمیت آن کاسته نخواهد شد…. امری که به بخش بزرگی از مردم ایران مربوط میشد آنهم بخش تحصیل کرده جامعه و امروز بعنوان یک سوال و زخم تاریخی در آمده است…. اگر این مدعیات درست است پس پرداختن به آن نیز ضروری است….

حال سوال از ایشان این است که اولا چرا و به چه دلیل و به موجب چه ملاحظه ای ایشان از ورود کامل و با جزئیات در این مورد طفره میروند! آنهم در جایی که مدعی مدعیان هستند…ثانیا چرا خود را طی سالیان طولانی و بر خلاف اخلاق و توصیه های موکد اسلامی در معرض اتهام قرار داده اند و در ادامه آیا فکر نمی کنید که علیرغم ادعای روشنفکر دینی و اسلامی این امر چگونه میتواند باعث بدبینی به اعتقاد مورد ادعای شما شود… شمایی که بهر حال با چنین عناوینی شناخته میشوید و دود کار شما به چشم آن اعتقاد میرود… ثالثا چه اشکالی دارد که فی المثل شما بیست جلسه را به این مسئله اختصاص دهید( بیست تا یکی دو ساعت چیز قابل ملاحظه ای در برابر سایر سخنرانیها و پرسش و پاسخ های شما نیست) و با جزئیات کامل ماوقع را روشن سازید…. در پس چنین روندی است که آنگاه دست پر خواهید داشت که اگر کسی دوباره به این مسئله پرداخت، با دست پر وی را به آن منبع خوب و کامل ارجاع دهید….و به این ترتیب یک نمونه مادی و عملی از اخلاق اسلامی را ارائه کنید….اینکه پیشاپیش شما همه دیگران و افکار عمومی را به غرض ورزی متهم میکنید آیا رفتاری اسلامی است؟ و بسیاری ملاحظات دیگر….

حال آیا «من» ناظر حق ندارم که شما را به بیگانگی از نقد خود متهم کنم… امیدوارم قدری بخود آئید!

خمینی، اشتباه یا….

خمینی در اواخر مراحل انقلاب پنجاه و هفت پا به میان انقلاب گذاشت و به اعتبار شبکه آخوندی و دروغ و فریب و جهالت عوام و خواص! و…. به حاکمیت رسید و هنوز عرقش خشک نشده به نقض عهد پرداخت و تمامی شعارهای انقلاب را زیر پا گذاشت. خیلی زود تقریبا همه آزادیها را پایمال کرد، به انحصارطلبی پرداخت و همه را راند، با داستان گروگان گیری کل این مملکت و آینده آنرا به بیراهه ای نابود کننده سوق داد، در زمینه سازی جنگ پیشقدم بود و شش سال به ناحق و با خسارات باور نکردنی آنرا کش داد و «رس» اقتصادی مملکت را کشید، موقعیت راهبردی ایران را متزلزل کرد، شکنجه و کشتار را سکه رایج کرد… در سال شصت و هفت حکم اعدام زندانیان محکوم را صادر کرد، بزرگترین ضربات را بر حیثیت اسلام وارد کرد و….(به مبحث مورد علاقه شما یعنی تقصیرات سایر گروهها هم خواهم پرداخت!) شعار صدور انقلاب سر داد، به تضادهای فرقه های مذهبی در منطقه دامن زد با همه عوارضش … در عمل یار غار اسرائیل شد، به جهل وخرافات دامن زد….فقر و بدبختی اقتصادی و اجتماعی و…..و تمام اینها در حالی بود که برای من و شمای مسلمان بسیار ملموس است که اگر ذره ای توجه فقط به محرمات الهی میداشت سرنوشت این جامعه بسیار متفاوت می بود(بقیه ارمغان های اعتقادی پیش کش)… شما و همه هم نسلی های ما قدرت و اقتدار خمینی ونقش بلا معارض و تعیین کننده او در همه عرصه ها را خوب لمس می کردیم و برایمان امری عینی بود…. و خلاصه اینکه هر چه بگوئیم کم گفته ایم….

من به عمد به سراغ لغت نامه دهخدا نمی روم تا معنای خیانت و جنایت را رو نویسی کنم تا شما دست باز داشته باشید در صورت تمایل به اتکاء معانی دقیق و فنی کلمات ادعاهای بخش بزرگی از ملت را به شکلی «عالمانه» و همانگونه که در مورد واژه علم و مهارت اقدام فرمودید، عمل نمائید و همه این ادعاها را در پس بکار گیری واژه هایی رد نمائید.

در سخنرانی اخیرتان میزان فجایع «مرحوم» خمینی را در حد «اشتباه» کاهش دادید و اگر اشتباه نکرده باشم بعد از دوبار تکرار کلمه اشتباه چون احساس کردید که دیگر خیلی تخفیف داده اید لفظ اشتباهات بزرگ را بکار بردید…. اما النهایه چارجوب  و جنس داستان چیزی جز اشتباهات ایشان در کار نبوده است.

مرحوم آقای منتظری در جلسه قاتلین زندانیان سیاسی محکوم به زندان می گویند « این بزرگترین جنایت جمهوری اسلامی….» یعنی همانطور که در گفته های دیگر ایشان هم هست قائل به جنایت های دیگری هم بوده اند…. ظاهرا!!! در قرآن هم در مورد قتل نفس بی دلیل هم چیزهایی هست که آنرا مترادف با کشتار تمام انسانها ارزیابی میکند…. که البته هیچ کدام از این لیست بلند و بالا اهمیتی چندانی ندارد و همه آنها را در یک لفظ اشتباه می توان خلاصه کرد. البته «عندالحاجه» میتوان از لفظ اشتباه خیلی معانی دیگری نیز استخراج کرد…. همانطور که وقتی از علم و عرفان و فلسفه درجه اول خمینی گفتید و آنگاه از شما ایراد گرفتند پاسخ دادید که منظور تاثیرات مخرب آنها در مملکت بوده است! یاللعجب!

همه واقعیات ملموس و بخش بزرگی از مردم ایران گواهی میدهند که آنچه در این چهل سال از طرف حکومت اتفاق افتاده اساسا چیزی جز خیانت و جنایت درحق مردم و اعتقاداتشان و ارزشهایشان و سرزمین شان نبوده. بنده هم قائل به قوانین جامعه شناختی هستم و منکر نقش مردم و فرهنگ و تاریخ نیستم اما بحث بر سر نقش حکومت و مشخصا خمینی و بعد خامنه ای است و در فرهنگ شناخته شده ما تفاوت میان اشتباه و خیانت و جنایت بسیار است. حتما که از نظر شما ادامه جنگ کاری اشتباه بوده چرا که مثلا خمینی «فکر» میکرده با کمی ادامه جنگ موقعیت برتری پیدا میکند و میتواند به توافق بهتری با عراق دست پیدا کند و این پروسه متاسفانه! در عمل کمی طولانی شده است. نه دکتر عزیز! به این نمی گویند اشتباه! به کشتن دادن صدها هزار نفر و نابودی بخشی از کشور و شیره کش کردن اقتصاد و فقر و فساد و فحشا و هزار عارضه دیگر فقط از یک ذهن و ماهیت جنایتکارانه بیرون می آید ولو اینکه این جنایت کار محبوب قلب شما باشد. حتما که از نظر شما کشتار زندانیان سیاسی محکوم به زندان هم فقط ناشی از یک اشتباه بوده … البته اگر معتقد نباشید که حق شان بوده!….

سروش در لابلای سخنرانیها یش قائل به این است که اساس مشکل و فاجعه ای که در جامعه ما رخ داده  در طغیان و سرکشی گروههای سیاسی بوده است و آنها مسبب اصلی مشکلات بوده اند. او میگوید این «مجاهدین خلق بوده اند که خشونت را در جامعه باعث شده و رواج داده اند». اگر چه این گروهها و مشخصا فرقه تبهکار رجوی خیانت و جنایت کم نکرده اند که از نظر من ایجاد اختلال در تحولات مفروض اجتماعی دررآس آن بوده و در جای خود بسیار جای نقد دارد. این نگاه سروش هم قلب مسلم واقعیت است و هم نافی همه قوانین اجتماعی و جامعه شناختی. کل گروههای سیاسی معارض آن دوران  را با همه ید و بیضایشان اگر جمع میکردی حتی فنجانی در برابر فیل خمینی و حکومت اش و موقعیت اش و همه امکاناتی که در اختیار داشتند نمی شد. این خمینی و تمامیت حاکمیت سیاه شان بود که به انحصار در آوردن همه چیز پرداختند و به سرکوب آزادی ها آستین بالا زدند و موجب واکنش های نه سنجیده گروهها شدند…. همه ما بیاد داریم که فقط کافی بود به میزان اندکی این رژیم متفاوت باشد تا همه چیز سمت و سوی دیگری و حتی مثبتی بخود بگیرد اما دریغ از هیولایی که از اعماق تاریخ برخواسته بود.

سروش با غیظ از لفظ «جرّار» در مورد مجاهدین خلق استفاده میکند و در یکی از کتابهایش و به کرّات در سخنرانیهایش از شیفتگی اش به خمینی و عرفان او یاد میکند…. واقعا به این کور دلی چه باید گفت؟ جرّار آن است که صدها هزار نفر را بی رحمانه در تنور جنگ سوزاند و زندانیان محکوم را قتل عام کرد و حتی به کودکانی که نامشان را هم نمی دانستند رحم نکردند…  حتی بر سر هیچ و پوچ به نابودی یاران خودش همت گماشت… بنظر میرسد او «معتاد» خمینی است و این اعتیاد عقل از سر او پرانده است.

 او چون مدعی عشق اش به مولاناست(با پوزش از حضرت مولانا که اشعارش را حفظ و حرمت اش را پایمال میکنند)؟؟!!اما امیدوارم «اسبابی» و «خورشیدی»هم برای او  فراهم شود نه برای اینکه چشم اش به «عشق» و امثالهم باز شود که چشم اش به جنایات صورت گرفته خمینی و شراکت خودش به هر میزان که بوده باز شود و زبان به آن بگشاید.

جناب دکتر سروش، وقتی کسی حاضر به کوچکترین نقدی از خودش نباشد اینگونه کور میشود!

سروش به آخوندهایی نقد میکند که وقتی به خارجه هم می آیند در همان لاک دم و دستگاه خودشان بسر می برند و هیچ از این دنیای متفاوت بهره ای به نصیب نمی برند…. بنظر میرسد خود ایشان هم به همین درد مبتلا شده و آنچنان در لاک محیط کار و مباحث ذهنی و اطرافیان و عشق به امام و سایر وابستگی ها گیر هست که دیگر بوی یک فرقه گرایی بمشام میرسد.

«خمینی و شاه را در ماه و چاه نبینیم»

در سخنرانی مربوط به انتخاب بین شاه یا خمینی، سروش آنچنان با هیجان و اشتیاق از خمینی یاد میکرد و از صد درصد بودن این انتخاب یاد میکرد که شکی برای شنونده باقی نمی گذاشت که خمینی در ماه و شاه در چاه است. خوب است ایشان قبل از دست به قلم بردن مجدد لااقل یکبار به سخنان گهر بارش گوش میداد و بعد شروع میکرد. وی اخیرا در یک عقب نشینی کاملا ساکت و صامت تیتر فوق را برای ادای توضیحاتش انتخاب کرده. وی ضمن عقب نشینی، برخی حرفهایش را تکرار کرده و در مواردی هم طلبکارانه سخن میگوید. این آدم گویی که در تمام عمرش کلمه ای بنام نقد خود وگفتار خود به گوشش نخورده است. او علیرغم اینکه اساس حرفش تکیه بر انتقاد فردی است اما آنرا با تند ترین کلمات برای دیگران تجویز میکند… آنهم در جایی که خودش سوژه انتقادات است. دردنیایی که او بسر می برد میتوان هر کاری کرد و هر حرفی زد و فردای آنروز به آهستگی عقب نشینی بی سر و صدا کرد و همچون کبک سر در زیر برف فرو برد و داستان را پایان یافته فرض نمود. آدم خواه نا خواه به یاد احمدی نژاد می افتد  که بدون کلامی در نقد خود و عملکردش خود را در موضع اپوزیسیون رژیم یافته است!!!

دکتر عزیز! والله بالله نقد خود و گفتار خود یک ارزش والاست و انسان را در چشم دیگران بالا میبرد و روی حرفش حساب باز میکنند و به او نوط شجاعت میدهند و در پیشگاه الهی رو سفید حاضر خواهد شد و….. چرا بجای آن این مواضع ذلیلانه را بر گزیده ای؟ …. بدان که این سر در لاک بودن بد سر انجامی برای تو رقم خواهد زد.

اندر شناخت سروش و درک شخصیت او بنظر من علاوه بر هر گونه ریشه یابی اشکالات و انتقادات سیاسی یا فردی و شخصیتی و…. که بتوان در مورد او بعمل آورد اما عامل اصلی در این است که او هیچگاه اهل «مبارزه» و البته مایه گذاری با هیچ ظلم و ستم و پلیدی نبوده است، خلائی بشدت جدی که وی همواره و با انواع حیل سعی بلیغ در پوشاندنش دارد. چنین تلاشهای بی ثمری است که النهایه منجر به آن تناقضات بارز و عجیب و غریب در این آدم میشود. روشن است که منظور از مبارزه اسلحه  بدست گرفتن نیست حتی گام های عملی هم منظور نیست، او حتی در درونش هم با هیچ حکومت ظالم و پلیدی به مبارزه بر نمی خیزد. همانطور که قبلا  اشاره شد پرونده مبارزاتی ایشان در دوران «طاغوت» که کاملا سفید است و در دوران خمینی هم که بجای مبارزه، سخن از شیفتگی است و در دوران پس از خمینی هم به تقلید از بزرگان به دو سه نامه نصیحت الملوک اکتفا کرده است. بنده به هیچ وجه منکر نقش روشنگری های کلامی ایشان نیستم، بحث بر سر جنس دیگری از رویکرد سیاسی و اجتماعی است که ایشان فاقد آن هستند. البته کسی میتواند اهل مبارزه نباشد ایرادی هم به او نیست، ایراد آن جایی است که کسی بخواهد آن نداشته را مدعی باشد. حال سخن بر سر این است که کسی که درگیر یک مبارزه سیاسی و اجتماعی نباشد نمی تواند درکی از مقوله نقد خود داشته باشد چرا که در فقدان عنصر مبارزه و حرکت و عمل و عمل اجتماعی، ضرورتی هم برای آن پیش نمی آید، نیاز به تصحیح چیزی شکل نمی گیرد، نیاز به تغییری پیش نمی آید.

درهمین راستا بی جهت نیست که سروش «سراغ» قرآن و نهج البلاغه نمی رود و با ذکر اینکه قرآن اساسا عطف به «آخرت» است عملا آنرا از دور زندگی و این دنیا خارج میکند و یا با تمرکز بر بحثهایی امثال رویای پیامبرانه و نپرداختن به سایر جنبه ها وایده ها سمت و سوی مشخصی را نشانه گیری میکند. موارد رجوع ایشان هم  منحصر است به بحثهای کلامی و یا مقولاتی ذهنی و تمام تمرکزش بر مثنوی و امثالهم است…. بحث بر سر نفی چنین مقولات و پژوهش هایی نیست بلکه بحث بر سر نوع رویکرد به این مقولات است. و باز منظور این نیست که امور روزمره یا خط مشی مبارزاتی را از قرآن و نهج البلاغ در آوریم… اما ایده های کلی زندگی و رفتاری را نباید نفی کرد…  همچنین به سراغ این مقولات رفتن مسئولیت آور است و خواه ناخواه مقولات اجتماعی را پیش پا می نهد. در روزگاری که مردم ما اینچنین درگیر سختی های روزگار و معیشت و ظلم و جور حکام هستند، تمرکز صرف بر مقولات ذهنی و «انتخاب»صد در صدی خمینی فقط میتواند زخم پاشیدن بر زخم های این ملت باشد و تداعی کننده مسجد ضرار!

در اینجا فکر میکنم بسیار ضروری است بویژه با تاکید بر همه نکاتی که در این نوشته آمده توضیح دهید که این چه نوع از مسلمانی است؟ مسلمانی که وقتی پای عمل و عمل اجتماعی و نقد خود و ایستادگی در برابر حاکم و…پیش می آید آنگونه عمل میکند و در عالم تئوری و متون دینی اینگونه؟

سعید جمالی

منبع:پژواک ایران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.