مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

آخرین پست ها

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری مشاور عالی مریم رجوی در مورد فرقه رجوی

 

ترس و واهمه ها و نگرانیها وجزئیات فرار یک زن مجاهد

 

از  سال ۸۰ و به دنبال جلسات مخوف و طاقت فرسای  تشکیلاتی که روزمره در آن شرکت داشتیم تصمیم به جدایی از تشکیلات داشتم.  ولی درخواست جدایی و اعلام آن مساوی با مرگ بود. به خصوص که در جریان کش وقوس های اعلام جدایی های  افراد دیگر  چه مردان و بخصوص زنان بودم.

اولین طرح فرار در سال ۱۳۸۲ زمانی  به ذهنم رسید که پس از بمباران نیروهای آمریکایی در حوالی پل صدور به همراه ده الی دوازده تن اززنان دیگرآواره مانده بودیم.

وضعیت اسف انگیزی بود. می توانستم از گروه مان جدا شوم و بگریزم ولی واقعا هیچ تصوری از بعد اینکه جدا شوم نداشتم. در اطراف مان نیروهای کردی در حال جولان دادن بودند و به خاطر انتقام گیری و حتی به دست آوردن یک سلاح در معرض  حمله و خطر بودیم . نیروهای آمریکایی هم درمنطقه پراکنده بودند. بلاتکلیف بودم با خودم فکر می کردم حتی اگر  سالم به مرزهای ایران هم بتوانم خودم را برسانم به احتمال زیاد دستگیر می شوم  و درخوش بینانه ترین حالت بایستی سالها در زندان بمانم . این بهترین تصویری بود که از ایران به  ما داده بودند. به ما می گفتند  هرکس به ایران برگردد اعدام و زندان در انتظارش خواهد بوده طبیعی هم بود اعضای گروه معارضی که  اعتقادات و اهداف آن نظامی گری و مسلحانه است وپایه و بنایش براعمال نظامی و تروریستی است چه می تواند درانتظار اعضایش باشد.

به همین دلیل  در اولین مرحله از فرار پشیمان شدم و به ناچاربا گروه به کمپ اشرف برگشتم در حالیکه می دانستم در درونم هیچ همخوانی ایدئولوژیکی دیگر با این سازمان مخوف ندارم.

پس از گذشت مدتی ، فرارهای نیروها به سمت آمریکایی ها افزوده شد ولی بازهم مانعی جدی در سر راه  زنان وجود داشت . در همان روزها دو تن از زنان (فائزه زاهد و آزاده حاجیان) با برداشتن یک آیفا به سمت نیروهای آمریکایی و تیف فرار کرده بودند.  اوایل به شدت این خبر را از ما پنهان نگاه می داشتند. حتی من که در پرسنلی بودم از فرارشان  از طریق تشکیلات مطلع نشدم . پس ازفرار آن ها روزگار بر ما تنگ تر و تنگ تر شده بود. به یکباره با این قانون مواجه شدیم که زنان به تنهایی و بدون ویزا از مقرهای خود نمی توانند خارج شوند. یعنی برای رفتن از یک مقر به مقر دیگر و یا حتی امداد پزشکی مجبور بودیم دو نفره و با امضای ویزای فرمانده مقر بیرون برویم . پس از آن هم جلسات نشست های ایدئولوژیکی و بریف خوانی های متعدد از وضعیت تیف فزونی گرفت.

 

هر هفته و یا دوسه روز یکبار بریف هایی برای ما از وضعیت وخامت بار تیف خوانده می شد. که بیشتر روی موارد اخلاقی تاکید می شد. که در آنجا امنیت نیست  و نیروهای آمریکایی در آنجا به کسی رحم نمی کنند. و ما هم باور می کردیم.  بعدها نیز با اضافه شدن فرار ها ،  تبانی های زیاد ی بین سران فرقه و نیروهای امریکایی انجام شد و  نتیجه این بود که باز هم در وحشت از نیروهای آمریکایی و  بی سرانجامی و قطع ارتباط با دنیای بیرون  بازهم از فکر فرار سرباز زدم.

 

تا اینکه با خروج نیروهای آمریکایی و آمدن خانواده ها به اطراف کمپ اشرف در سال ۱۳۸۷  احساس می کردم کم کم امیدهایی در درونم شکل می گیرد.

 

در سال ۱۳۸۷ بدلیل بالاگرفتن اختلافاتم با مسئولین تشکیلات از قسمت پرسنلی مرا  محترمانه اخراج نموده وبه قسمتی دیگر منتقل کردند. درمجموع در سال های مختلف حدود ۹سال در پرسنلی بودم. و به آن محیط علاقه داشتم   ولی علیرغم اعتراضات و مخالفتم مرا به جای دیگری فرستادند.

 

شاید این جابجایی به من در تصمیم نهایی هم کمک زیادی نمود . اگر چه حتی یک درصد نیز تشکیلات و سازمان را قبول نداشتم ولی تارهای فرقه آنچنان در درون من و بسیاری از زنان دیگر که خواهان جدایی بودیم  تنیده شده  بود. که رهایی و جدا شدن را حتی در رویا هم نمی دیدیم . ما بسان برده هایی بودیم که علیرغم اینکه در طی روز از اربابان خود فقط تازیانه می خوردند ولی از فکر کردن به آزادی  هم به  دلیل ناشناخته بودن محیط خارج از آن وحشت دارند . شناختی از دنیای بیرون نداشتیم. و نمی دانستیم الان دنیا به چه شکل است . برای نمونه من بارها به همراه یکی از همکارانم در پرسنلی که مسئول تماس بود  برای تماس تلفنی افراد محدودی  به محل تماس می رفتم . گذشته از آن که   تلفن ها همه کنترل و مکالمات ضبط می شد. ولی باور کنید حتی بلد نبودم از آن تلفن استفاده کنم و به مادرم زنگ بزنم  نمیدانستم که چگونه می توان از عراق به ایران زنگ زد! شاید به ظاهر خنده دار باشد ولی بسیار دردناک بود طرز شماره گیری راه دور را بلد نبودم!  از وسیله ای به اسم تلفن موبایل که دیگر به  هیچ عنوان خبر نداشتیم و اگر ده تا تلفن هم آن زمان به من  میدادند حتی نمی توانستم بفهم به چه طریق  خاموش و روشن می شود و چگونه کار می کند!

 

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.