مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

ترس سیاسی اسماعیل وفا یغمایی

با انتشار این مقاله هرچند با تاخیر چهارساله احساس کردم کمی از بار درد و رنجی که طی چهل سال ‏گذشته بر قلب و ضمیر خود ناشی از دیدن آنچه بقول اسماعیل مرا به “وحشت سیاسی” انداخته بود و یا ‏به قول خودم “بلوغ سیاسی” رسانده بود حمل میکردم سبکتر شد. بله بار سنگین مشاهد آن هیولایی پنهان ‏و یا به قول اسماعیل ترس سیاسی از هیولای (فرقه رجوی بعنوان ابزار هیولاهای بزرگتر) در تلاش ‏برای بظاهر بقدرت سیاسی رسیدن ولی نابودی پدیده ای بنام ایران و ایرانی که بر دوشم بود را سبکتر ‏احساس کردم، و همدردی دیگر یافتم. امیدوارم دیگر روشنفکران و مبارزان و آزادیخواهان همچون ‏اسماعیل به این ترس- بلوغ سیاسیِ تشخیص شرایط سیاسی- بین اللملی، جهتِ اولویت بندی صحیح و ‏نشان دادن اهداف درست سیاسی خلقی با تاریخ چندین هزارساله برسند و بتوانند با ایمان ناشی از ‏شناخت مسائل و نه صرفا تعصب و دشمنی کور و نه در دافعه رژیم و هر پدیده دیگر، نه ناشی از ‏خستگی انتظار، نه ناشی از حضور طولانی در خارج کشور، اسماعیل وار بر روی گدازه های آتش ‏حقیقت قدم گذاشته و با شجاعت راه را از چاه به خارجه نشینان نشان دهند‎.‎
داود باقروند ارشد
‎======================‎

این مقاله را من چهار سال قبل نوشتم ولی بنظرم رسید در حال حاضر که بازار امید و یاس رونقی تازه ‏گرفته و هواداران آلترناتیوهای خارج کشوری شیرانه !! چنگ و دندان برای منتقد و مخالف نشان ‏میدهند این را باز نشر دهم. انگیزه من کامنت محترمانه ای بود که زیر مطلب یکی از هواداران ‏خاتونخان خانم نوشتم و ایشان به شیوه رهبریت فحش و دشنام و چنگ دندان نشان دادند و آنچه خواستند ‏نوش جان کردند!. میخواهم بطور خصوصی عرض کنم عزیز دل بابا شما با این اخلاق و فرهنگ به ‏حاکمیت خیالی هم برسی ذره ای ارزش نداری و چیزی بیشتر از لاتها و چاقو کشهای مقام ولایت خامنه ‏ای نخواهی بود هرچند ایران پس از ملا به قاذوراتی چون شما اجازه تاخت وتاز نخواهد داد ولی بطور ‏عمومی و تئوریک پاسخ من این است که می‌بینید‎.‎
________________________________________
ترس سیاسی
در آغاز نوشته میخواهم بگویم این یک نوشته تئوریک وبی زمان است. میخواهم فقط یک مقوله را ‏توضیح بدهم نمی خواهم به کسی بر بخورد. واقعا. اما اگر به کسی برخورد مهم نیست و کاری نمیشود ‏کرد. میخواهم آنچه را مینویسم و در حیطه تجربه ای تلخ قرار دارد فهم شود.‏
‏**‏
ترس سیاسی کادر خاص خود را دارد. ترس سیاسی از نیروئی که بر تخت حاکمیت نشسته است معنائی ‏ندارد. مثلا من و امثال من از خامنه ای ترس سیاسی نداریم. هر دو طرف سر جای خود قرار دارند. ‏زمان ترس سیاسی از خامنه ای و امثال او سالهای قبل از حاکمیت او وسیستم ملایان بود که گذشت و ‏رفت و ما هرگز دچار ترس سیاسی نشدیم، که هیچ بلکه بر خلاف بزرگانی چون، «کسروی» و «میرزا ‏آقاخان کرمانی» و «جلیل محمد قلی زاده» و انگشت شمار منور الفکرانی که جامعه خود را خوب ‏میشناختند وپیش از وقوع زلزله، خطر را در روزگار خودشان حس میکردند،ما دهه ها پس از آنان اما ‏عقب تر از آنان! به دلیل بیسوادی سیاسی و نشناختن تاریخ سرزمین خود و عدم شناخت اندرونه ها و ‏کارکردهای این اندرونه ها،و علاقه به دین و چاره جوئی از این وجود! در بسیاری موارد مبلغ امثال ‏خامنه ای هم شدیم،حالا او بر تخت قدرت است و ما تحت ستم و جباریت حکومت او.‏
الان دیگر زمان ترس سیاسی نیست ،بقول ایرج میرزا «کاریست گذشته است و سبوئی است ‏شکسته»،بلکه زمان جنگ است. او دشمن ما و ما دشمن اوئیم.راه جنگیدن است و در این جنگ یا او ما ‏را نابود میکند یا ما او را. بقول فردوسی و با مسامحه میتوان گفت
ببینیم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بی سوار
ویا باره رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی
فکر میکنم وضعیت اکثریت مردم ایران هم در رابطه با خامنه ای نظیر من و امثال من است. مردم از او ‏ترس سیاسی ندارند بلکه با اندیشه و رژیم او سر جنگ دارند والبته در رابطه با مردم، یعنی یک ملت، ‏این خامنه ای است که خواهد باخت. خواهیم دید و اگر شاید نه من، شما خواهید دید.‏
‏**‏
ترس سیاسی معنایش بز دلی و وحشت و هراس ساده نیست! مثلا وحشت از اجنه یا ترسیدن از پارس ‏یک سگ یا حمله یک دزد! ترس سیاسی یک نگرانی سنگین و خرد کننده و بر آشوبنده است از یک ‏فاجعه که هنوز رخ نداده اما شما حس میکنید میتواند رخ بدهد و نه فرد شما بلکه جمعیتی و جامعه ای ‏ومیهنی را در خود فروکشد. ترس سیاسی ناشی از شجاعت برای ادراک و فهم مسئله ای یا مسائلی ‏سیاسی است و در همین جا باید گفت بزدل های سیاسی، فرصت طلبها و بیخیالهای سیاسی و امثال این ‏افراد را کاری با ترس سیاسی نیست .ترس سیاسی چیزی است مثل تصویر مربوط به این مطلب، آدم ‏پس از سالیان دراز،خودش را از لبه چشم خودش به سختی بالا میکشد و می بیند، و می بیند که تا حالا ‏نه می دیده ونه می فهمیده است.‏
‏***‏
اما موضوع و ماده ترس سیاسی یعنی چیزی که از آن ترس سیاسی خود را نشان میدهد چیست؟ترس ‏سیاسی در رابطه با نیرو یا شخصی یا مکتب و مسلک و اندیشه ای خود را نشان میدهد که مدعی به ‏دست گرفتن قدرت است ولی هنوز بر تخت قدرت ننشسته است.نیروئی که اما، امکان بر تخت قدرت ‏نشستنش به دلیل شرایط سیاسی و اجتماعی داخلی یا پارامترهای سیاسی خارجی کم یا زیاد هست. نمونه ‏های بارز ترس سیاسی را میتوان مثلا در بیان زنده یاد شاهپور بختیار و در باره خمینی و حکومت ‏آخوندها یافت که به نظرم گفته بود: دیکتاتوری نعلین از چکمه بدتر است.او درست گفته بود و در واقعیت ‏نیز این ترس سیاسی خودش را نشان داد
‏**‏
بدترین و دردناکترین نوع ترس سیاسی وقتی خودش را نشان میدهد که شما درگیر و در جدال با یک ‏دیکتاتوری خونریز، مثل جمهوری اسلامی، دهسال، بیست سال و سی سال و بیشتر دل و جان به آرمان ‏و نیروئی و شخص یا شخصیتهائی سپرده اید و دار و ندار خود را منجمله تمام عمر خود و خانمان را ‏بپای ان آرمان و نیرو و سمبلهای انسانی اش ریخته اید و به تمام سازهای انقلابی اش به اختیار یا بمدد ‏اجبارات مختلف تن سپرده اید، و کم کم ،و بعد ،که حوادث عجیب و غریب رخ داد و زمان سپری شد و ‏تردیدهایتان برطرف شد و از لبه چشم خود، خود را بالا کشیدید ،متوجه میشوید آن نیرو و آرمان و ‏سمبلها، به هیچ چیز متعهد و پای بند نیستند مگر، به حفظ موقعیت و قدرت خود،البته با توجیهات ظاهرا ‏نیرومند خاص خود.‏
در میانه چنین میدان دردناکی که در یکسویش دیکتور خونریز در قدرت صفوف خود را آراسته ودر ‏کنارتان اجساد کسان و یاران و تمام هست ونیست فدا شده برخاک افتاده،متوجه میشوید آنانی را که ‏سمبلهای نیکی و درستی و حق میدانسته اید این چنین نبوده اند یا در گذر زمان مسخ شده اند، دروغ ‏میگویند، تهمت میزنند، توهین میکنند،به بازیچه تبدیل میکنند،به بازیچه تبدیل میشوند، نابود میکنند، ‏جواب نمیدهند،زیر پا میگذارند، هر مرزی را در مینوردند، توجیه میکنند، هیچ ارزشی را حتی ‏ارزشهای مذهب مورد اعتقاد خود را در زمینه اخلاقیات و ارزش و کرامت انسانی ،که در تضاد با ‏خواستهای توجیه شده اشان باشد به رسمیت نمی شناسند،برادر را علیه خواهر، پدر را علیه پسر،دوست ‏را علیه دوست و…،میشورانند و بکار میگیرند وبه زشت ترین شکل ممکن وبا کمال قلدری ،تمام ‏چیزهائی را که در دشمنان خود سالیان درازبه بدترین شکل مورد نکوهش قرار میدادند خود به بهترین!! ‏شکل ممکن بر علیه مخالفان و منتقدان خود بکار میگیرند و ککشان هم نمیگزد.‏
اینجاست که شما میتوانید ناخواسته،اما به اجبار رعشه سرد وجود ترس سیاسی را بر مهره های پشت ‏وجدان انسانی و سیاسی خود حس کنید ودر حالیکه صدای سائیدن وشکستن استخوانهای خود رادر زیر ‏وزن دیکتاتوری در قدرت میشنوید، به آینده ای نه چندان ناروشن که در مقابلتان در حال قد کشیدن است ‏چشم بدوزید و سنگینی دیگری را اضافه بر قبلی احساس کنید وبپرسید
راستی چه چیزی دارد اتفاق میافتد؟
برای چه جنگیده ام؟
چرا جنگیده ام؟
اینکه در برابر من ایستاده کیست؟ دوست یا دشمن؟
اینکه در پشت سر من ایستاده کیست؟
و هزار سئوال هول دیگراز این دست سر بر می آورد.‏
‏***‏
ترس سیاسی در این نقطه به شدت و با حدت خود را نشان میدهد زیرا شما میبینید و می فهمید چنین ‏مکتب و مسلک و نیروئی و شخصیتی که امروز در مغلوبیت و پیش از رسیدن به قدرت به هیچ میزان و ‏معیار عمومی بیرون از خود و اندیشه خود پایبند نیست، وگاه واقعا مثل یک بیمار روانی این چنین ‏میکوبد و میتازد و خرد میکند و به دشنام وتوهین و تهمت میبندد، فردا در حاکمیت، و وقتی ارگانیزم ‏لازمه خود را( منجمله توسط بخشی از اوباش و اراذل،به معنای دقیق کلمه بریدگان به مصلحت از رژیم ‏قبلی که مانند گربه مرتضا علی در هر رژیمی و با هر ساختاری خود را تطبیق میدهند و تاج یا عمامه،یا ‏ریش خامنه ای و سبیل رهبر بعدی برایشان تفاوتی ندارد) سامان و سازمان داد و رشته های پولادین ‏حاکمیت سیاسی خود را به مدد فریب و دروغ و بیرحمی و بی معیاری ،نه درجامعه بلکه چنانکه در کره ‏شمالی و امثال آن در درون جانها و روانها و خصوصی ترین نقاط زندگی افراد گسترد دیگر شمر هم ‏جلودارش نخواهد بود و چنانکه تجربه نشان داده است باید چند دهه صبر کرد تا این دیکتاتور و ‏دیکتاتوری تازه نفس برتلواره های زندگیها و آرزوها و زیبائی های انسانی بر باد رفته و منجمله بر ‏جاده ای که کالبدهای دموکراسی، سکولاریزم،آزادی، آزاد اندیشی،هنر و ادبیات آزاد در زیر گامهای ‏دیکتاتوری خرد شده است،پیر و ناتوان شود و به زیر کشیده شود.‏
با این توضیح اندک از بسیار، نمیتوان نشست و گفت انشالله گربه است و بایدترس سیاسی را گرامی ‏داشت و آن را فهمید و بدون تعارف پیش از وقعت الواقعه زنگها را به صدا در آورد و بنا برآن لطیفه ‏معروف اعلام کردکه: ما هنوز جای فقه مان از تطاول حکومت قبلی وخمینی و خامنه ای دردناک است ‏وبا این وضعیت و شدت و حدتی که سرکار دارید توان پذیرش فقه سرکار را نداریم.‏
‏***‏
ترس سیاسی می تواند شما را منفعل و پوچ بکند، یا حتی در عرصه این پوچی و نومیدی به وادادگی ‏واقعی بکشد و در خدمت ترس آوران قرار بدهد.در برخی اوقات این چنین است ولی در اکثر اوقات ترس ‏سیاسی موجب هوشیاری میشود. سیلی سنگینی است که ما را به خود می اورد.هوشیار و بیدارمان ‏میکند.موجب میشود واقعیت رابینیم، بنابراین ترس سیاسی بیشتر آکتیو است تا پاسیو وبیدار کننده است ‏تا پیش از فرود آمدن آوار چاره ای بیندیشیم.‏
‏**‏
این وضعیت کسانی است که دچار ترس سیاسی میشوند. من از این زمره ام!. اما وضعیت کسانی که ‏موجب ایجاد ترس سیاسی شده اند بسیار اسف بارتر از ترسیدگان است.‏
آنها یعنی ترس آوران میتوانند هزار ترفند را بکار بگیرند و به بهانه های مختلف از جمله اسلام، ‏انقلاب،انسانیت، آزادی، خون شهیدان، اشک اسیران( که بواقع تمام این کلمات برای آنها در عمل بازیچه ‏ای بیش نیستند و از محتوائی ضد خود لبریز شده اند)و ریسمان هزار توجیه مبتذل و بخصوص حبل ‏المتین دروغ و توهین و تهمت و وقاحت در آویزند، اما فارغ از اینها،نیروئی که با عملکردهایش ترس ‏سیاسی ایجاد میکند خود مصداق بر سر شاخ نشستن و بن بریدن میشود و بدترین تیشه را به ریشه خود ‏میزند.یعنی مثلا:‏
روز به روز نیروهای اصیل و دلسوز را بیشترو بیشتر از دست میدهد،روز به روز به نیروهای غیر ‏اصیل و افراد شارلاتان و فرصت طلب بیشتر نیازمند میشود،ایزوله تر میشود،پوسیده تر و ناتوانتر و ‏مفلوکتر و ذلیل تر میشود، مجبور میشود بیشتر دروغ بگوید،مجبور میشود بیشتر به هر ریسمانی چنگ ‏بزند و در دام وابستگی به چیزهائی تن دهد که قبل از آن برای او گناه کبیره بوده است، مجبور میشود ‏بیشتر یاوه ببافد و در گریز ازواقعیت به ذهنیتهای شگفت خود پناه ببرد واز چیزهائی در پهنه سیاسی ‏ایران و یا خارج کشور یاد کند که وجود خارجی ندارد و نهایتا اگر راهی نجوید به ورطه فساد و انحطاط ‏در خواهد غلتید و در تمام طول مسیر متاسفانه هرگز متوجه نخواهد شد که نه نیروی دشمن و مخالفان، ‏بلکه در وجه اصلی این خود او بوده است که با ایجاد ترس سیاسی جام زهر را قطره قطره به گلوی خود ‏ریخته است و خود را به ورطه ناتوانی و نابودی نزدیک و نزدیکتر کرده است.‏
‏***‏
من خود متاسفم که نمیتوانم فقط به ترس سیاسی خود متکی باشم و از آکتیویته آن بهره ببرم و با بیرون ‏ریختن خشم خود نفسی در آسایش بر آورم. متاسفانه یا شاید خوشبختانه، ترس سیاسی من به دلیل ‏شناخت موقعیت نازل ترس آوران و مظلومیت و بی پناهی پیرامونیان، هنوز با رقت سیاسی آنهم از ‏نوعی دردناک و آزار دهنده، آمیخته است. همین مساله به من اجازه نمیدهد آنچنانکه صریح در باره ‏آخوند میاندیشم و با تمام امکانات اندکم آنها را نفی میکنم، در باره ترس آوران نیزبیندیشم. رقت سیاسی ‏حاصل از نظاره این همه، مرا قفل میکند اما به دلیل همین رقت هنوز آرزو میکنم ، ترس آوران چشمهای ‏خود را بازکنند و ببینند که در چه مسیری هستند، کعبه یا ترکستان، و به کجا میروند و متوجه شوند که ‏فارغ از همه نواقص دردناک، چگونه خود و فقط خود، شب روز بر طبلهائی که بر حجم ترس سیاسی ‏زهرآگین در میان انسانهای جدی و اهل شعور می افزاید میکوبند، و با کارکردهائی که وزن این ترس را ‏میافزاید خود را برای فرو کشیده شدن در باتلاق سنگین وسنگین تر میکنند. به دلیل همان رقتی که گفتم ، ‏واقعا متاسفم.در پایان با تاسف این سطر شعر شاملو را زمزمه میکنم.‏
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود بر نخاست….‏
به امید آنکه این نوشته فهم شود.‏
اسماعیل وفا یغمائی
سوم مارس 2014 میلادی
‏======================================‏
‎ ‎
‎ ‎
نامه سرگشاده داود ارشد به اسماعیل وفا یغمایی
دسامبر 18, 2016‏
نامه سرگشاده داود ارشد از اعضای سابق مجاهدین و شورای ملی مقاومت به آقای اسماعیل وفا یغمایی ‏از اعضای مرکزیت جدا شده از فرقه رجوی شاعر، محقق، فعال حقوق بشر و دمکراسی
اکتبر2016‏
‎ ‎
اسماعیل عزیز ضمن درودهای فراوان،
‎ ‎
بنده شاهد مجموع فعالیتهای با ارزش شما بعد از جدایی از فرقه مرگ رجوی هستم که طی آن تلاش ‏میکنی آنچه که دریافته ای و میدانی را به اطلاع عموم برسانی اگر درست حدس زده باشم تا از رهگذر ‏آن نسل جدید درسهایی که میخواهد بگیرد‎.‎
‎ ‎
شما نوشتید‎:‎
‎ ‎
ماجرای چالش آقای ایرج مصداقی و تشکیلات آقای مسعود رجوی سالهاست ادامه دارد. از سال 2008 ‏به بعد و درسال 2012 به بعد این چالش به سقفی رسید که فکر میکنم سقف هفتم و آخر بود. ایرج ‏مصداقی کتابهای را منتشرکرد و حول آن دهها نوشته و طرف مقابل تمام انرژیش را بجای نقد و ‏پاسخگوئی بر این گذاشت که ثابت کند ایرجمصداقی عضو و همکار و کارد تیز کن آخوندها و اطلاعات ‏ست » گزارش نود ودو و نود سه « . میشود ایرج مصداقی رانقد کرد ولی کوشش برای اینکه یک ‏زندانی سیاسی سابق ویک همکار بخش دیپلماسی مجاهدین در سالهایهفتاد و دو تا چند سال بعد و یک ‏نویسنده چندین جلد کتاب و دهها گزارش و گفتگو و است. کسی باور نمیکند وکسی باور نکرده است و ‏مطمئن باشید کسی حتی خودتان هم باور نخواهید کرد. » بسته شدن ماست و بستندروازه « افشاگری را ‏مزدوراطلاعات معرفی کردن حکایت رابطه چندین مقاله و شعر منتشر کرده و نظراتم را نوشته امو فکر ‏مبکنم بیش از این لازم نیست ولی با » حرمت زندانیان سیاسی و بیزاری از دروغ و بی پرنسیبی « من ‏در اینزمینه و چنانکه قبلا توضیح داده ام به دلیل دفاع از ماجرای اخیر و اینکه با تغییر نوار صوتی ‏مرحوم منتظری کوشششده دوباره مصداقی را بعنوان همکار هیئت مرگ معرفی کنند می خواهم بعنوان ‏یک ایرانی که هنوز کوشش میکند درکوچه های غربت دچار پیری سیاسی و . آلزایمر ناشی از آن نشود ‏میخواهم تاکید کنم‎ «««‎
اما بنده در این رابطه نکاتی دارم که خواهشمندم بیان آنرا از طرف یک همرزم سابق و دوست تلقی کنی. ‏البته همانطور که قبلا نیز چندین بار برایت نوشته ام امیدوارم علت عمده ایرادات ناشی از همانگونه که ‏خودت نیز بعضا گفته و نوشته ای ناشی از بی اطلاعی شما از مسائل باشد. هرچند نکته هایی دارم که ‏آنها را متاسفانه فرای بی اطلاعی میدانم که برایت دوستانه خواهم نوش شاید در همین راستای تلاشهایت ‏در گردش افکار و نظرها برای نسل جدید و آینده مفید فایده قرار بگیرد. استدعایم نیز این استکه به عمق ‏حرفهایم توجه شود تا اینکه از آن سمت و سو و بوی تقابل و … حس گردد‎.‎
‎ ‎
اما آنچه طی سالیان رجوی در ذهن و ضمیر بسیاری از ما نهادینه کرده این استکه توان شنیدن انتقاد و ‏ایرات را از ما گرفته و در مقابل به همه نقدها و انتقادات با خصمانه ترین رویکرد و با دشمنانه ترین ‏ادبیات لمپنی پاسخ میدادیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
من از روزهای اولی که شما را در سالهای اولیه دهه شصت میدیدم و بعضا همکاری نزدیکی نیز در ‏رادیو و یا در جلالزاده اول که رحمان مسئول رادیو بود و یا من در بخش نشریه در پاریس با قاسم بودم ‏الفت و علاقه خاصی به شما داشتم. راستش هم سالها بعد در انقلاب ایدئولژیک بود که برایم مشخص شد ‏تو شعر هم میگویی و … و آنچه از همان روزهای اول در مورد خودت چشم مرا گرفت تفاوت تو با بقیه ‏بود با بقیه آنهاییکه چه قبلا و چه بعد ها سالها با آنها دم خور بودم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آنچه من در بقیه تجربه میکردم یک کاراکتر بی محتوا و پوچ (همانگونه که اخیرا خودت نیز در گفتار و ‏نوشته هایت بعنوان “بریده از مبارزه” اشاره کرده ای) و یا لمپنیزم بعلاوه بریده گی بود. ایندو دسته ‏همگی آنگونه به خود و دیگران را نگاه و تحلیل میکردند که رجوی میخواست. تعدادی نیز مجیزگو و ‏دنباله رو که بنده اسم از هضم رابع رجوی گذشته برآنها میگذارم. که علت آن تشکیلاتی ، سیاسی، ‏اجتماعی و تاریخی است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
البته بنظرمن مقوله ای است که باید از طرف ما و شماکه به آن اشراف داریم، با دقت بدان پرداخته ‏شود تا علل چنین رویکردهایی را در آن نسل گذشته روشن شود. رجوی که سالها در زندان بویژه بعد ‏از سال 54 همه آنها را با اهرم اینکه تنها بازمانده از مرکزیت سابق بوده است تحت هژمونی گرفت‎.‎
‎ ‎
این هژمونی وقتی بهتر فهمیده میشود که بخاطر بیاوریم که در اوایل دهه 1350 یا 1970 هستیم و ‏فضای چپ بر جهان حاکم است و نام مرکزیت و دفترسیاسی … تحت تاثیر شدید فضای چپ آن سالها ‏بسیار دهان پر کن و در نتیجه جذابیت داشت. و هر تازه کار سیاسی را مجذوب میکرد. بنابراین دلیل و ‏دلایل فردی و … بقیه بازماندگان دیگر نیز عمدتا توان همآوردی با مسعود رجوی را بلحاظ تحلیلهای ‏حکومت شاه نداشتند. رجوی نیز خود را پر کرده بود از تحلیل های به ارث برده از رهبران صدیق ‏سازمان از حکومت شاه و همانها را بخورد بقیه که عمدتا نفرات زیر مرکزیت و یا اعضای جدید و ‏حاشیه ای سازمان که به زندان افتاده بودند میداد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در چنین شرایطی بود که سازمانِ چند نفره درون زندان به یکباره در زمان کوتاهی بعد از پیروزی ‏انقلاب با رژیمی که به هیچ عنوان تحلیل و تجربه ای از آنها (با تاکید میگویم) در “حاکمیت و قدرت” ‏نداشت، مواجه شد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آنچه بعدهابعنوان تحلیل ارائه میشد تحلیل از خرده بورژوازی سنتی بود که رجوی بعدها صدها بار با ‏وارونه جلوه دادن واقعیات، غلط بودن تحلیلش را با اظهار این که “ما حاکمیت را نمیشناختیم و فکر ‏نمیکردیم که تا این حد دست به کشتار بزند” یا “فکر نمیکردیم که بیشتر از شاه دست به کشتار بزند ‏‏“… لاپوشانی میکرد. هرچند متناسب با همان تحلیل غلط بود که رجوی ترک تازی و تندروی کرد و ‏در نهایت دست به سلاح برد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما یکی از دلایل وارفتگی همراهان رجوی این بود که هنوز صداقتی داشتند و همین بود که آنها را ‏متناقض میکرد یعنی در مواجهه با تناقض عظیم بین واقعیات خارج از ذهنِ، حقایقی که بچشم میدیدند، ‏شکستها، نابودی کل دستگاه سازمان در داخل و غلط بودن کل خط و خطوط از یکطرف و القائات ‏رجوی از طرف دیگر که تماما پیروزی و سرنگونی در پایان هر سال و هر شش ماه را نوید میداد که ‏شکاف عظیمی بود مانده بودند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
نه همآوردی تئوریک برای درک و تئوریزه کردن و قرص و محکم دفاع کردن از اینکه تماما به بیراهه ‏رفته ایم را داشتند و نه اینکه جرات و شجاعت اینرا که حاضر باشند پیه مارک بریده خوردن از رجوی ‏را بتن مالیده و بنشینند و مطالعه کنند و ببینند که چه بود و چه شد … و در ترس از ایزوله ماندن ترجیح ‏میدادند که دنباله رو باشند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
ضمنا حالا که در خارج هم بودند و مبارزه ای نیز عملا درکار نبود و البته زندگی در خارج نیز سخت ‏بود و با حمایت مالی که سازمان میکرد زمینه را برای این تسلیم طلبی و دنباله روی بیشتر فراهم میکرد. ‏به همین دلیل نیز بسیار بسیار وارفته مینمودند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
توجه میدهم: رجوی تمامی تلاش خود را کرده و میکند که هرآنکس این شکست خط سیاسی و ‏استراتژیکی او را و طبعا تحلیل و شناخت او از جامعه ایران را به هر نوعی زیر علامت سوال برد و یا ‏میبرد بطور سیستماتیک چه در درون تشکیلات سازمان چه در شورا و چه در سطح خارج از کشور به ‏خود فرد برگرداند و با هژمونی که داشت و بسیاری اهرمهای دیگری که استفاده میکرد القاء کند که این ‏معترض و منتقد است که بریده است و مزدور است و خط رجوی هیچ مشکلی نداشته و ندارد و کماکان ‏مبارزه سترگ و ارتشهای مریم و گردانهای داخل کشور در خیابانهای تهران بطور نامرئی!! در حال ‏رژه رفتن هستند و همین امروز و فرداست که با تغییر دوران رژیم را در تمامیت سرنگون کنند!!! فرقی ‏هم نمیکرد که انتقاد به مبارزه مسلحانه بود یا سیاست عراق رفتن یا مزدوری کردن برای اجانب یا هر ‏حرف و کلمه ای که رجوی گفته باشد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این وارفتگی ناشی از جنگ درونی همه افراد بود جنگ “بین‎” :‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
صداقت انقلابیِ قبول اشتباه و شکستی که فقط یک شکست تاکتیکی نبود بلکه شکستی که اثبات ناحقی ‏حرکت و استراتژی و هر آنچه طی دوسال و نیم فاز سیاسی و آنچیزی که به خودمان القاء کرده بودیم که ‏ما مجاهدین در آسمانها و بقیه در عمق چاهها هستند، بود‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎“‎و”: اینکه مبارزه مسعود رجوی، سرجمع همه مبارزه خلقهای جهان تا امام حسین و لنین و چه گوارا و ‏مائو و هوشی مینه و … همه با هم در یک جاست!!!!!! ولی معلوم نبود که چرا آواره شهر و دیار غرب ‏و خارجه هستیم و هیچ ربطی به مردم ایران نداریم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
وضعیت مجاهدین وارفته حکایت فرد ورشکسته ای بود که طی سی سال هر روز برای اینکه بتواند عزم ‏کافی برای از رخت خواب بلند شدن را داشته باشد به خودش و بهمدیگر میگفتند دیگر امسال سال ‏پیروزی است!!! قبول اینکه توسط توده مردم با نفرت پس زده شده بودیم بسیار سخت بود و حاضر ‏نبودیم با آن روبرو شویم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
قبول این امر نیز بدون داشتن صداقت انقلابی و بدون گذشتن از منافع حقیر شخصی و گروهی و بدون ‏اینکه بتوان بر همه احساسات غیر انسانی انتقام و کینه کشی ناشی از اعدامها و درد و رنجهایی که چه ‏خود و چه در مورد یارانمان شاهد بودیم و قبول اینکه راه را اساسا اشتباه رفته ایم بسیار بسیار خرد ‏کننده بود و نیازمند جسارت انقلابی اتفاقا از نوع لنین و چه گوارا و مائو و هوشی مینه و یا علیِ همان ‏امامانی که رجوی اینهمه سنگ آنرا جهت عوامفریبی بسینه میزد که 25 سال دم از حکومتی که حداقل ‏خودش و پیروانش فکر میکردند که حق اوست نزد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اسماعیل در یک کلام میخواهم بگویم که الان نیز کماکان مانند زمان به اصطلاح انقلاب دوباره تعدادی ‏از ما شعارهایی در سمت باد تکرار میکنیم که بازارش در این اروپا و غربت گرم است و سر ما گرمتر ‏از آن به اینکه در واکنش به این شعارهای عامه و بازار سیاست پسند نمیتوانیم حقایق را ببینیم و یا اگر ‏میبینیم جرات نداریم که پیه آنرا بتن بمالیم و (بهای) آنرا بپذیریم و بپردازیم و بیان کنیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
خودت تعریف کردی که شاملو در همان اوایل انقلاب میگفت که “اینها که دارند ‏میآیند چه ها که نخواهند کرد” ولی باز ما نمیفهمیدیم. چرا؟ برای اینکه، در درجه اول بلحاظ سیاسی ‏دانشی نداشتیم و در ثانی آنهایمان هم که کمی متوجه بودند و یا میشدند از ترس انزوا “در انزوای سیاسی ‏قرارگرفتن ناشی از بیان حقیقت” از بیانش فاصله میگرفتند و میگرفتیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
توجه میدهم که بیان اینکه سلاح کشیدن به روی این ‏حاکمیت اشتباه محض بوده است دلیل بر تائید و یا حقانیت رژیم نیست‎.‎
‎ ‎
بیان اینکه الان هم با دادن شعار نابود باد رژیم ولایت فقیه فقط و فقط به ادامه عمر آن کمک میکنیم. چون ‏تغییر نه بدست من و شما در اروپا و آمریکا… بلکه با تغییر فکر من و شما و ایرانیان با روشنگری و ‏فرهنگ سازی با افزایش آگاهی و تغییر جامعه و بنیادهایش بدست میآید. همانگونه که خودت از شاملو ‏یاد کردی شاملو باید پایش بسیار بسیار بر اعماق درکش و اعتقادش و فهم و فراستش محکم و استوار ‏بوده باشد که در شرایط آن زمانه که همه بازار سیاست و جامعه و …عکس را در ماه میدیدند حتی در ‏مقابل بابا (محمد سیدی کاشانی از مجاهدین همدورده حنیف نژاد ملقب به بابا) که تابلو چریک زندان و ‏شکنجه کشیده … را یدک نیز میکشید مقهور نشده و به جواب بابا که میگفت “اینطور نیست” ریشخند ‏بزند. اگر کسی حرف آنروز شاملو را میگفت در انزوای مطلق قرار میگرفت. بله این است روشنفکری ‏که ترس از بیان حقایق ندارد. چه تعریف زیبایی کردی از روشنفکر که گفتی نصفه نیمه نمیشود باید از ‏بیخ و بن نفی کرد تا به اثبات برسی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
مسعود رجوی که خود نیز بیش از همه این واقعیت-حقیقت را میدید باید میپذیرفت که اشتباه کرده است و ‏خودش و همه تاکتیکهایش را بنقد میکشید و همانگونه که خودش میگفت خودش را در این فاجعه ای که ‏آفریده بود میخواند . ( اصطلاح “خواندن خود” یعنی باید فرد تمامی سیاستها و حرکاتی که انجام داده ‏علیرغم اینکه در ظاهر دلیلی هم برایش اظهار کرده با خواندن عمق وجود خود دلیل اصلی و واقعی ‏اقداماتش را بیان میکرد) و کنار میرفت. ولی رجوی اینکار را که نکرد هیچ بلکه از خودش و از ‏مجاهدین چیزی ساخت که در فرهنگ ما ایرانیان مصداق”توبه گرگ مرگ است” میباشد. بجای ‏تصحیح، به ادامه کارش که تماما خیانت به همه آرمانهای مجاهدین و آرمانهای مردم ایران از آزادی و ‏دمکراسی و استقلال بوده است منجر شد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اگر اختلاف نظری بین ما باشد شاید به شروع این عدم صداقت و انحراف رجوی باشد که یکی از زمان ‏زندانش میداند و یکی از سی خرداد و …امیدوارم که آنچه برای رجوی بدلیل موقعیت منحصر ‏بفردش و از خیانتش در عدم تصحیح و اصرار به ادامه خیانتهایش بدرستی نسخه میکنیم خودمان نیز ‏به آنچه از او انتظار داریم وفادار باشیم. چون حداقل دیده ایم که این عدم صداقت و قدرت پرستی و مطرح ‏و آنتنی بودن و ترس از انزوای سیاسی و حتی اجتماعی رجوی چه فجایعی آفرید و میآفریند. چه خونها ‏که ریخته شد چه خانواده ها از جمله خانواده خودت و بنده و … از هم پاشید چه مادرانی که دق کردند و ‏مردند و هنوز هم که هنوز است این فجایع در مقابل اشرف و یا لیبرتی برای مادران هفتاد و هشتاد ساله ‏تکرار میشد. چه مجاهدین استواری بعد از سالیان درد و شکنج و زندان و دار و تیرباران و یا در بدری ‏و آوارگی سرانجام بویژه از میان زنان مجاهد سر از حرمسراهای رجوی در آوردند و رجویها نیز ‏بیشتر و بیشتر در خیانت و همجنسی با ترکی الفیصلها و صدامها و ینگه دنیایی ها و… فرو میروند. تا ‏دست تاریخ همه خیانتهایی رجوی را که خیلی ها خبر ندارند را بیشتر رسوا کند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
دوباره توجه میدهم به اینکه تفاوت از زمین است تا به آسمان بین ایکه وقتی از شما بپرسند رژیم چگونه ‏رژیمی است؟ با اینکه حرف از این بزنیم که خوب همین رژیم سفاک چگونه باید تغییر کند؟ تفاوت ساده ‏اش اینجاست وقتی در مورد رژیم و کارکردهایش حرف میزنیم شاید بتوان از تعداد معدود افراد حرف ‏زد ولی وقتی از تغییر حاکمیت حرف میزنیم از تمام مردم ایران حرف میزنیم. باید همه ارتباطات ‏وحمایتهای مرئی و نامرئی مردم با این رژیم تغییر کند. تازه کسانیکه سر کار خواهند آمد مگر کیستند؟ ‏مگر کم دیده ایم که در حرف زدن تا کجا میشود مصلح بود از خمینی گرفته تا رجوی ولی در قدرت چه ‏جانوری میتوان بود. البته روند تغییر هم همین است که قدم به قدم پیش رفت. منظور قدمهای تاریخی ‏است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
از طرفی نیز رمز موفقیتِ هژمونی یافتن این جرصومه (مسعود رجوی) در تشکیلات نیز باید شجاعانه ‏بگوئیم که پیروان بی کفایت و نا دانی مانند ما مجاهدین بوده است. علیرغم همه صداقتها، فداکاری و ‏جانفشانی همه ما این بی کفایتی بیشتر و بویژه در مورد به اصطلاح قدیمی های (زندان شاه کشیده) و ‏قدیمی های (زندان شاه نکشیده) مانند بنده صدق میکند. یعنی در یک کلام کسی نبوده که در مقابلش به ‏تمام و کمال بایستد. بجز تکنفراتی مانند آقای رضا رئیسی و حسین رفیعی در فاز سیاسی که در غوغای ‏فاز سیاسی اساسا شنیده نشدند و آقای پرویز یعقوبی آنهم بعد از فاجعه سی خرداد آنهم در خارجه و زنده ‏یاد محمدرضا سعادتی آنهم در آخرین لحظه های زندگیش در اوین‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
شاهسوندی نیز با وجود اینکه در جریان سرکوب علی زرکش هنگام ابلاغ آن به جمع افراد بخش نشریه ‏سازمان توسط قاسم (محمدعلی جابرزاده) خواسته رجوی برتائید حکم اعدام علی زرکش را قبول نمیکند ‏ولی با کمال تاسف آنرا علنی و سیاسی نمیکند و کماکان به کار با رجوی ادامه میدهد و یا با رفتن به ‏حاشیه سکوت میکند و حتی در نهایت در فروغ جاویدان هم شرکت میکند! و بعد از فروغ است که به ‏تعبیر خودش، خارج از مدار جاذبه رجوی چشمانش باز میشود و میتواند حقایق را دیده و بازگو کند. در ‏همین نمونه سعید شاهسوندی که به جرات باید گفت از بنده با وجود اینکه مدتها با علی زرکش بودم و ‏ریز جزئیات را میدانستم اعتراضم نسبت به حکم اعدام و زندانی شدن علی زرکش کوتاهتر از او بود، ‏بنابراین ایشان جلوتر از بنده بود با این وجود مخالفتشان چه عمق کمی دارد که محاکمه و محکومیت علی ‏زرکش به اعدام را یک تاکتیک غلط و یا اشتباه تشکیلاتی میداند و میدانیم ولی حقانیت راه رجوی را ‏کماکان قبول داردو داریم، طوری که در فروغ جاویدانش چشم بسته شرکت میکند و میکنیم. این همان ‏فاجعه ای است که از آن سخن میگویم. معنی این عمل ما این است که نه متکی به اصول مبارزه و ‏تشکیلات و… بلکه دچار پراگماتیسم هستیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این تازه وضعیت ما مدعیان پیشتازی است. حتی علی زرکش که جانش را نیز داد با وجود همه فراصت ‏و شجاعتی که در بیان شکست استراتژی رجوی در جمعبندی سال 1363 و مقصر دیدن رجوی در ‏نابودی جنبش از خود نشان میدهد در نهایت مقهور چه عنصری است که کارش به شرکت در فروغ ‏میکشد (علیرغم اینکه هنگام رفتن در نامه ای به همسرش مهین رضایی مینویسد که “اینکار نیز فیل ‏دیگری است که رجوی علم کرده” و نتیجه و واکنش رجوی را نیز پیش بینی میکند که “بعد از شکست ‏دوباره رجوی همه چیز را بگردن دیگران خواهد انداخت،” کاری که عینا رجوی انجام داد) و منجر به ‏نابود شدن خود زرکش میگردد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این پدیده و درد، همان است که ما ابتدا در خودمان و سپس در مورد دیگران باید بدان بپردازیم چون ربط ‏مستقیم به سرنوشت مردم ایران دارد. البته اگر درد مردم ایران را داریم؟! ما باید بتوانیم در حد خودمان ‏و توانمان کمک کنیم که این درد و معضل که گریبان شورایی ها و مجاهدین اسیر فرقه رجوی و ‏کسانیکه بطور فیزیکی از فرقه او جدا شده اند اما هنوز اسیر افکار او هستند، حل شود. تا از حاصل ‏این حل شدن و بحث و افشای تاکتیکهای ضد انسانی در یک تشکلِ مطلقا بسته که به اتکای شعار مبارزه ‏مسلحانه جهت بکار انداختن چکش مخفی کاری و دهان دوزهای “خون دادن و شهید دادن و دستمان زیر ‏تیغ است”، دیکتاتوری مطلقی را برای سران خودکامه آن به ارمغان میآورد نسل جدید درسهای خودش ‏را بگیرد تا حداقل صدها هزار خونی که بناحق از تن مردم ایران برزمین ریخته است در حداقلها میوه ‏اش را نسلهای جدیدتر ایران با پرهیز از آن بچینند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما نکات بنده بشما‎:‎
‎.1 ‎در جریان به اصطلاح علنی کردن نامه من به آقای سعید جمالی و جوابی که برایش نوشتم. آنچه شما ‏نوشتید و موضعی که گرفتید که در زیر آمده است را در نظر بگیرد‎:‎
‎ ‎
شما نوشتید‎:‎
‎ ‎
‎««‎میان آقای حسین نژاد و باقروند و امثال اینان که از ایران به خارجه آمده اند … با آقای سعیدجمالی و ‏امثالهم تفاوت قائل بشوم. آقای باقروند را در گذشته ها دیده ام انسان فهیم بسیار مودب وآرام وخوبی بود. ‏بخصوص چشمان نجیب وآزرمگین و مهربانی داشت ی. الان نمیدانم چه میکند به خودش مربوط است ‏‏.آقای حسین نژاد را هم همینطور، در گذشته او را دیده ام و در یکی از پایگاههای مجاهدین همخانه و هم ‏مکان بودیم انسان خاموش و آرامی بود. حتما مثل همه مجاهدین پر کار و زحمتکش، الان نمیدانم چه ‏میکند. این دو و کسانی چون این دو بدون اینکه قضاوتی اعلام شده داشته باشم برای من در ابهام قرار ‏دارند. همین و بس‎.‎
‎ ‎
آقای جمالی و امثالهم با هر عیب و علتی که داشته باشند یا شما رویشان بگذارید برای من مطلقا در ابهام ‏قرار ندارند . بخوبی میدانم چه کرده و چه میکند و چندین سال رنج برد تا توانست خود را به اروپا ‏برساند .من حتما بین این دو تیپ انسان تفات قائلم. خیلی جدی. کسانی که از من میخواهند نظرات هر دو ‏را بطور مساوی منتشر کنم یا موضع برابر در مقابل هر دو طرف داشته باشم درخواستی جالب ندارند. ‏یعنی درخواستشان کاملا بیجاست. امیدوارم روزی برسد که همه ابهامها برطرف شود و انشالله تعالی ‏معلوم شود در اساس هیچکس مزدور ملاها نبوده و نیست وهمه انسانها پرنسیبها و شرافت انسانی ‏خودشان را در هر وضعیتی حفظ کرده اند و ابهام بنده هم به دلیل نادانی و ضعف من بوده است و ‏بس. فارغ از هر چیز و اینکه چه خواهد شد و آخوند میرود یا نمیرود امیدوارم همه بتوانیم تا لحظه بدرود ‏با هستی خاکی و پایان اقامت بر زمین بر پرنسیبهای انسانی خود استوار باشیم . فراتر از حتی انقلاب ‏،جائی است که انسانها بر انسانیت ووجدان انسانی خود ایستاده اند .مفهوم درست مرگ شرافتمندانه و ‏شهادت در همین نقطه و هنگامی که انسان بر پرنسیبها میایستد و سر فرود نمی آورد شکل ‏میگیرد .انقلاب کار همگان است و روزگاری خواهد آمد ولی حفظ حرمت انسانی کار شخصی و فردی ‏ماست ونیز به نظرمن انقلاب و تحول اجتماعی واقعی با شاخص آزادی وقتی میاید که تعداد آدمهای با ‏پرنسیب و شرافتمند و آزاده زیاد بشود و زیاد باشد‎. »»‎
‎ ‎
در این نوشته شما تلاش کردید حرف رجوی و سعید جمالی را نزنید، که قابل تقدیر است. ولی آنچه ‏نوشتید این بود که “تفاوت است بین کسی که داخل رفته و آنکه نرفته”. تنها و تنها شاخص شما همین بود ‏و بس. و در واقع شما طرف کسی که داخل نرفته بود را گرفتید. اگر اشتباه میکنم مرا تصحیح کن. بنده ‏نیز این مطلب را به این دلیل مینویسم که اولا هیچ دلیلی بر تفاوت قائل شدن بین ایندو انتخاب ننوشتید که ‏هیچ بلکه آنرا آنگونه که خودت نوشتی‎ :‎
‎ ‎
شما نوشتید‎:‎
‎ ‎
‎»»‎ابهام بنده هم به دلیل نادانی و ضعف من بوده است و بس‎ ««.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
خوانده ای. در این نوشته به هیچ عنوان قصد دراز کردن دوباره سعید جمالی را ندارم بلکه میخواهم فقط ‏و فقط با تکیه به یک مثال (سعید جمالی) یک ایراد دیدگاهی در شما و خودمان و دیگر جداشدگان که ‏عامل تفرقه و مورد بهره برداری رجوی و همان خطی است که او ترسیم کرده است تا گنجشکش را ‏فولکس جابزند، بنطرم میرسد را بطور قابل فهم بیان کنم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اگر اجازه بدهید بنده این شاخص را باز کنم تا ببینیم وقتی به چنین شاخصی برای قضاوت درستی و ‏حقانیت و صحت گفتار متکی هستیم از کجا سرچشمه میگیرد و گوینده در پس این حرف چه میگوید و ‏چه میخواهد. چه چیزها را نفی و چه چیزهایی را تائید میکند. چه اصولی را نادیده میگیرد و به چه ‏اصولی اعتقاد دارد و در نتیجه خودش در کجا ایستاده است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
چرا نباید داخل رفت؟
آیا میتوانید بیان کنید که چرا نباید بداخل رفت؟ کدام اصل؟ کدام پرنسیپ؟ کدام استراتژی؟ کدام سیاست ‏مبارزاتی این را اقتضا میکند؟ آنگونه که بنده از گفته ها و نوشته های نه یکباره که بارها تکرار شده ‏شما متوجه میشوم اعتقادی به مبارزه مسلحانه حداقل در ایران نداری پس چرا نباید بداخل رفت؟ قطعا ‏نخواهید گفت که سلیقه ای است. چون صرفا بدلیل سلیقه نمیشود که حق و ناحق درست و غلط آنهم در ‏دنیای سیاست کرد. اگر بر اساس اعتقاد به نوع مبارزه است و یا بر اساس پرنسیپهای مبارزاتی است ‏آنوقت شما باید پاسخ دهید که کدام پرنسیپ اینرا اقتضاء میکند که بداخل نرو‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بنده آنچه از گفته های شما متوجه شدم مبارزه مسلحانه را تروریسم میدانید یا حداقل به مبارزه سیاسی ‏اعتقاد دارید. یعنی حداقل مانند خانم دکتر هشترودی میتوانید بیان کنید که من تجربه کرده ام که این رژیم ‏را نمیشود مسلحانه تغییر داد و این استراتژی غلط است در عمل هم دیده ام که غلط است‎”.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این جدای از این حقیقت است که مبارزه مسلحانه در غیبت نهادهای کنترل کننده و با حضور دنباله ‏روهایی که در فوق بدان پرداختیم چه استراتژی فاسد کننده ای است. صرفا در نزدیک به چهار دهه ‏گذشته عملا ثابت شد که حتی با دست اجانب و توپ و تانک و هلیکوپتر و پولها و نفت کلان عراقی ها و ‏سعودیها و حمایت های بی دریغ غرب بویژه فرانسه و بعدها آمریکا نشد و نمیشود و نمیتوان مستقل از ‏مردم و جدای از خواست توده ها و بزبان سیاسی بطور سکتاریستی و اراده گرایانه کاری از پیش برد. ‏‏(بحث کودتای آمریکا در ایران علیه مصدق بحث دیگری است) حتی علیه رژیمی که درگیر در جنگ ‏خارجی است. مثال دیگر را آقای سعید جمالی خودش در مقایسه کودتای اخیر نظامیان ترکیه با سی ‏خرداد نوشته است. که چه دست بازی دادند به اردوگان تا هرچه میخواهد بکند. آیا بهتر از این میشد به ‏اردوگان خدمت کرد؟ و میخ او را کوبید؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
یعنی اینکار چپ روی بوده است یعنی عاملین آن دچار آپورتونیسم بوده اند. آپورتونیسمی که در اصرار ‏به ادامه آن بطور طبیعی و منتقی مبتنی بر علم مبارزه منجر شد به خیانتهای بسا بیشتر و وطن فروشی ‏و مردم فروشی ، دیکتاتوری ،دجالگری، امام زمان بازی، خود را رئیس جمهور منتخب دیدن، ‏عوامفریبی، سرکوب درون-تشکیلاتی، قتل و شکنجه و اعدام … و در یک کلام تروریسم یعنی جنایت ‏پیشه گی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
مهمتر اینکه اگر رجوی این دجالی بوده است که امروز با امام زمان بازیها و همبستر شدن با زنان ‏مجاهد و شکنجه و اعدام و زندان مجاهدین و همبستری سیاسی با صدام و جولیانیها و ترکی ‏الفیصلها میشناسیم آیا اساسا میشود او را مصلح و آزادیخواه و … نامید؟ آنوقت پل پوت و هیتلر و ‏موسیلینی از همان قبر خود درخواست جایزه صلح نوبل و حقوق بشر نمیکنند؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
عواقب و اثر کار رجوی بر مردم اما جدای از قلع و قمع شدن همه احزاب و گروهها و نابود شدن ‏مبارزات خلقلهای ایران، زنان و کارگران معلمان و اصناف و …نابود شدن همه آزادیها و جنبش آزادی ‏خواهی و …مردم ایران بود. رجوی آن پتانسیل عظیم اجتماعی ناشی از حرکت مردم در انقلاب 22بهمن ‏را در باتلاق مبارزه مسلحانه (تروریستی)کشت و نابود نمود. چه بسا بلای خانمان سوزِ مهمتر همین ‏باشد، خیانتی که به مردم ایران و به اعتماد آنها شد. خلقی که (خودت شاهد بودی) گذشته از خامی، اما به ‏عنصر پیشتاز اعتقاد و ایمان داشت و هرچه داشت در طبق اخلاص گذاشت، از زن و مرد کودک و ‏جوان و پیرش به صحنه آمد و از در بدری و آوارگی و زندانها و شکنجه گاهها و جوخه های اعدام عبور ‏کرد ولی به سرابی بیش نرسید و هر آنچه از دنباله روی از به اصطلاح پیشتاز بدست آورد خیانت اندر ‏خیانت بود و بس. دست آخر نیز زمانیکه رجوی در پاریس نشسته بود و همین خانواده ها در داخل یا ‏در زندانهای رژیم بودند و یا بدنبال فرزندانشان در درب زندانها و یا در گورستانها و یا در جلو اشرف ‏و لیبرتی سرگردان بودند مارک مزدور و عضو سپاه قدس و … زد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
راستی فرقه رجویی که با پدرو مادران به اصطلاح مجاهد که باب میل او رفتار نمیکنند چنین رفتاری ‏دارد با مردم عادی کشور در فردای فرضی اگر با او مخالفت کنند چه خواهد کرد؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آقای رجوی و حالا خانم رجوی و هر آنکس که کماکان به ادامه این مسیر به هر شکل و نوعی چه مستقیم ‏و چه غیر مستقیم اصرار ورزد آیا جز ادامه خیانت به مردم و آرمانهای آنها نیست؟ یعنی با توجه به ‏مجموعه شرایط اجتماعی مذهبی تاریخی مبارزاتی مردم ایران در سی و پنج سال گذشته دست بردن به ‏سلاح جهت بکرسی نشاندن خواسته های حتی بطور آرمانی حق، برخلاف عالیترین منافع مردم ایران ‏بوده است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اگر تا اینجا با بنده موافق باشی دیگر میماند استراتژی مبارزه سیاسی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما جهت جلوگیری از سوء استفاده های ناشی از کج فهمی یا مشابهت سازیهای کلامی و … چهار چوب ‏مبارزه سیاسی را کمی باز میکنم ببین که موافق هستی یا خیر‎.‎
‎ ‎
اما قبل از آن نتیجه گیری کنم که: تجربه نزدیک به چهار دهه مبارزه مبتنی بر سلاح و از نظر من ‏تروریستی را با تکیه به قویترین تشکیلات منسجم دوران حاضر با فداکارترین، با انگیزه ترین و حرفه ‏ای ترین مبارزین که بیست و چهار ساعته هفت روز هفته و 12 ماه سال آنهم دهه ها حاضر به جنگ ‏بودند با بالاترین منابع مالی و شاید نامحدود عراق و عربستان …و با ارتش آزادیبخش مسلح شده به ‏تانک و توپ و هلی کوپترو با آموزشهای ستادی جنگ توسط دانشگاه جنگ صدام و … بهترین ‏امکانات ژئوپولوتیک منطقه ای حضور در عراق در کنار خاک میهن! با حمایت ارتش بسیار قوی ‏عراق با حمایت سیاسی و اطلاعاتی آمریکا و غرب … قویترین و گسترده ترین و پایدارترین ‏ائتلاف سیاسی از عمده گروهها بنام شور، نتیجه اش نه تنها منفی بوده است، بلکه همین دستگاه بغایت ‏صادق و فداکار را به فسادی کشانده که خود شاهدی. از فساد اخلاقی تا فساد سیاسی و خود فروشی به ‏اجانب و … تا فساد ایدئولژیک امام زمان بازی و خود را امام و پیغامبر دیدن و با تکیه به آیات قران و ‏سنت… و از همان الگوها استفاده کردن و زنان را بتملک خود در آوردن. تا همان زنان و مردان را در ‏اشرف و لیبرتی و حالا در آلبانی به فسادهای غیر قابل تصور کشاندن، تا قتل و زندان و شکنجه … آنهم ‏نه فقط در حق دشمن بلکه قبل از دشمن درحق همرزمان و هم قطاران‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
خوب اما مبارزه سیاسی که بنده بدان اشاره دارم ضمن تائید تعریف های آقای سعیدجمالی از مبارزه ‏سیاسی این است که‎:‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
باید در آن آرمانهای انسانی آزادی-دمکراسی-استقلال و برابری همه انسانها مد نظر بوده و در نهایت ‏اهدافش نفی هرگونه بهره کشی انسان از انسان را بدنبال بیآورد میباشد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
این مبارزه فقط و فقط از مسیر مسالمت جویانه آنهم نه بدلیل راحتی آن که اتفاقا راهی است سخت و باز ‏هم زندان و شکنجه دارد بلکه بدلیل اینکه باید در این مسیر همین ملت و مردم و خلق یا هرچه که بنامیمش ‏و از جمله ما خودمان آموزش بگیریم و معانی همان اهدافی را که دنبال میکنیم را خوب و تا بن و ‏استخوان فهم کنیم. با حلوا حلوا کردن دهان شیرین نمیشود. “همین چند روز پیش فرزند آیت الله منتظری ‏به 21 سال زندان محکوم شد. این فرد بهای مبارزه سیاسی خود را میپردازد. و قطعا مردم ایران بخوبی ‏آنرا درک میکنند و توشه لازم را میگیرند. در این مسیر بت سازی و دیکتاتور سازی امکان ندارد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
مبارزه ای که در آن نسلی ساخته شود تا بتواند از دستآوردهایش دفاع و از فرصت هایش بدرستی ‏استفاده کند. تا فریب فریبکاران را نخورد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
مبارزه ای که از طریق نهادینه کردن آرمان هایش(استقلال و آزادی و دمکراسی و حقوق برابر همه ‏انسانها) در اشکال مختلف مانند ساخته شدن نهاد های کارگران، معلمان، هنرمندان، زنان، حقوقدانان ، ‏سیاسیون، تئوریسینها و اصناف و.. تا در ریخته شدن مردم در قالب نهادهایشان به بلوغ سیاسی ‏اجتماعی لازم ‏برسند. یک نظام سیاسی موقعی کارآمد و معتبر است که از درجه بالای نهادینگیبرخوردار باشد. یعنی ‏سازمانها و آئین های زیر بنایی آنها متعدد و به اندازه کافی ثابت و مهمتر از همه ‏از نظر مردم مربوطه ارزشمندباشد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
یکی از درد های تاریخی ما در ایران عدم وجود و یا پوشالی بودن نهادهای سیاسی اجتماعی اقتصادی و ‏فرهنگی است. البته افراد بسیار بسیار فرهیخته و مبارز و وطن پرست و دمکرات همانند ستارها، ‏باقرخانها، مصدقها و فاطمی ها، حنیفها و جزنیها … داشته ایم. آنچه که در عرصه جامعه ما در طول ‏تاریخ نقش های اصلی را ایفا می کرد و می کند همانا وجود اشخاص و افراد است و آنچه باید جایگزین ‏افراد و اشخاص گردند نهادهای واقعی است. زیرا افراد و اشخاص بنا به قانون طبیعت میرا و فانی اند ‏ولی نهاد ها می توانند همچنان به حیات خود در نبود افراد ادامه دهند. سردارانی همچون مصدق و ‏فاطمی را میتوان براحتی در نبود آن پایه های استوار نهادها بزیر کشید و ملتی را برای دهه ها و … به ‏بردگی برد. اسماعیل عزیز، مگر به بنده و شما و بسیاری بزرگان و پیش کسوتان دیگر دنیای سیاست، ‏رجوی(گنجشک) را بعنوان فولکس واگن قالب نکرد؟ مگر دوستان شورایی جدا شده (اگر بخواهم به ‏استعاره بیان کنم) در بیانیه جداشدنشان ننوشتند که سی سال بود مرتب به خودمان میگفتیم و “بعضا با ‏احتیاط و با ادب” که بابا اینکه فولکس نیست، اگر فولکس است چرخش کو، …، که باعث عصبانیت ‏دوستان مجاهد نیز میشد. در واقع رجوی به آنها میگفت خفه دستم زیر تیغ است، مجاهدین در لیبرتی ‏دارند شهید میشوند آنوقت شما دنبال همبستگی ملی و حمایت از مبارزه مردم و … هستید؟ و نتیجه ‏میگرفت که این معجون فولکس است و بهترین مدل آن و بهتراز این تاریخ به خود ندیده‎ !!!!‎
‎ ‎
‎ ‎
و در نهایت از درون این مردم و توسط این مردم و با تکیه به نهادهای آنها،” احزاب شکل بگیرند یعنی ‏مردم و ملتی زبان سیاسی باز کند”. اسماعیل عزیز این چه عارضه ای است که سی سال در کنار ‏گنجشک نمیتوانیم بفهمیم و یا جرات نمیکنیم فهم خود را بیان کنیم که فولکس نیست؟ به ما مجاهدین درون ‏تشکیلات که رجوی اجازه مطالعه نمیداد؟ برای رجوی مطالعه مانند جن و بسم الله بود؟ مطالعه را بریده ‏گی از مبارزه میخواند و فرد را زیر شدیدترین فشارهای تشکیلاتی میبرد. تا مبادا کسی به کمترین آگاهی ‏های سیاسی اجتماعی دست یابد. مگر با فرصتی که بعد از خروج از فرقه رجوی یافته ای و مطالعه و ‏تحقیقِ با ارزشی که میکنی نیست که چشمت به حقایق رجوی و دروغها و دجالگریهایش (سیاسی و ‏مذهبی و تاریخی و…) بیشتر باز شده. در صورتیکه تا زمانیکه در همان فرقه بودیم برای رجوی ‏همگی سینه میزدیم و برایش شعر می سرودیم؟ و هنوز هم که هنوز است کثافات فکری او را بعنوان ‏مانع در خودمان داریم. بیرونی ها و شورایی ها هم که تحت مهمیز پوشالی مبارزه مسلحانه و حضور ‏در اشرف و لیبرتی و البته با همیاری جنایتکاران خمپاره زن قرار داشتند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
حضور احزاب جوشیده از میان مردم :و نه احزاب فرمایشی” بیانگر این است که ملتی زبان گشوده و ‏میتواند خواسته هایش را بیان کند. یعنی میداند چه میگوید چه میخواهد از چه کسی میخواهد و چه ‏نمیخواهد. به زبان ساده به این مردم نمیشود پرتقال را بجای دمکراسی فروخت اگر آزادی بخواهد دقیقا ‏میداند چیست و اگر دمکراسی بخواهد دقیقا میداند در کجا و چگونه بدنبالش برود. اگر هم تصمیم گرفت ‏انقلابی راه بیندازد میداند که سکان را بدست چه کس وچه کسانی بدهد. مهمترین حسن احزاب دینامیزم ‏بخشیدن به جامعه است یعنی با ورود جوانان از میان مردم به احزاب خواسته ها و ایده های نو وارد ‏جامعه میگردد. آنچه در آن غوغای اوایل انقلاب بسیار بسیار کم بود رابطه بین گروههای قارچی و مردم ‏بود. بین ایندو هیچ رابطه ارگانیکی نبود. عده ای متوهم مدعی انقلاب و کتاب از حفظ کرده و متاسفانه ‏در کنج زندانها (و حالا نیز در غربت و در کنج آپارتمانهایمان) بدور و بیگانه با مردم و همراه با ‏تمایلات قدرت پرستانه از یکطرف و مردمی که درک جامع ای از خواستهایشان نداشتند و اینکه چگونه ‏میتوان بدرستی خواسته هایشان را برآورده کنند و از طریق چه کسانی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
همه اینها نیز بدون برخورد آرا، افکار، نظرات و ایده های مختلف (چون هیچ کس در جهان نمیتواند ‏مدعی شود که همه حقیقت و همه راه حل را بتنهایی نمایندگی میکند” البته غیر از هیتلر و رجوی و ‏امثالهم”) هنوز برای بنده و شما همه چیز سیاه و سفید هستند. چرا قادر نیستیم یک دیالوگ را پیش ‏ببریم؟ چرا به نامه بنده جواب ندادید؟ آیا همین نشان نمیدهد که روح رجوی هنوز حاکم است. روح ابقاء ‏جهل و نادانی در پس عدم برخورد آزاد اندیشه ها. آیا این عین همان رواج دیکتاتوری و توتالیتریزم ‏نیست؟ حالا شما هر دلیل و منطقی نیز برایش بیاور. این است آنچه که بعد از اینهم سال مطالعه و ‏اندیشیدن بدان رسیده ایم و میخواهیم در ایران فردا الگو باشد؟ آیا این همان مسیری نیست که رجوی در ‏زندان طی کرده؟ اگر رفتیم تاریخ را خواندیم و تحقیق کردیم که آنرا پشتوانه جهلهای سابق بکنیم مسیر را ‏اشتباه رفته ایم. این دقیقا از عمق بی دانشی وضعف درکمان از دمکراسی و حق آزاد بیان و اندیشه ‏نیست؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در همین اروپا که شاهد این میزان از رشد احزاب هستیم فساد از همه نوعش در بالاترین لایه های ‏حزبی و حکومتی بیداد میکند. و تنها بنیادهای نهادینه شده این حکومتها هستند که میتوانند آبروی آنرا تا ‏حدودی حفظ کنند. آنوقت ملتی که هنوز حزبی نیز ندارد )نه خواسته هایش بدرستی پخته شده و به بلوغ ‏رسیده و تفکیک گردیده و نه میتواند بدرستی آنرا مطرح کند مانند کودکی است که هنوز زبان نگشوده ‏است( آیا چنین ملتی میتواند به اهدافش و خواسته های سیاسی اش برسد؟ یا باز داستان گنجشک رجوی ‏بجای فولکس تکرار میشود؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
قطعا منظورم این نیست که مردم نمیدانند چه میخواهند خیر منظورم تبدیل شدن این خواسته ها به زبان و ‏شعور سیاسی و بلوغ آن در نهادهای فرهنگی و سیاسی و اقتصادی و … و احزاب که از دل آن ‏رهبرانی که این خواسته ها را نمایندگی کنند بیرون بیاید. در غیر اینصورت هزاران فرد را میشناسیم که ‏میتوانند هزاران کتاب در مورد خواسته های مردم بنویسند. که اولا خودشان در هیچ جایی محک نخورده ‏اند و در ثانی خود هیچگاه اعتقاد عمیق ناشی از یک فرهنگ سیاسی و بنیادهای استوار و نهادینه شده ‏در جامعه که متضمن آن باشد ندارند و نمیتوانند داشته باشند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آنهائیکه شعار سرنگونی میدهند و بطورخاص بعد از جدا شدن از فرقه رجوی گذشته از همه نا صداقتی ‏که دارند همانند کسانی هستند که هنوز که هنوز است در هایدپارک کرنر لندن صدها سال است در بالای ‏سکویی شعار سرنگونی حکومت پادشاهی انگلستان را میدهند. تازه پلیس همین حکومت پادشاهی ‏حفاظت از آنها را نیز برعهده دارند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا کسانیکه شعار سرنگونی را میدهند جایگزینی دارند؟ تفاوت سال 1357 با الان در احزاب حاضر در ‏چیست؟ چقدر رشد داشته ایم. آیا هیچ کدام از این احزاب اگر بتوان نامی از آنها برد ربطی به مردم ‏دارند؟ آیا این رابطه ارگانیک وجود دارد؟ مردم ایران حول کدام اقطاب جمع میشوند؟ متاسفانه آنچه مردم ‏ایران بسیار بسیار دارد کسانی است که خود را قیم و نه نماینده برخواسته از مردم میدانند. از طیف ‏سلطنت تا سوپر چپ ها تا‎ …‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
چون بنده به جرات میتوانم بگویم از اینکه تشکلهایی مانند فرقه رجوی بحکومت نرسیدند یکی از ‏شانسهای بزرگ مردم ایران بوده است. چون چه کسی باور میکرد که رجوی چنین هیولایی باشد؟ ما دید ‏سیاسی نداشتیم و فریب کلمات را میخوردیم. رهبرانمان را در جریان و صحنه آزمایش نبود که انتخاب ‏کرده بودیم. رهبران را کورکورانه و مبتنی بر شعار و احساسات انتخاب کردیم. رجوی در اوج رشد ‏خودش تازه مبنای امام زمانی و صاحب جان و مال و ناموس امت مسلمان و جهان را به اجرا گذاشته و ‏ارائه میکند. و بجز به خدای واهی به کسی پاسخگو نبودن را بزور مشت آهنین بخورد ما میخواست بدهد ‏و به عده ای داده. با مخالف هم که دیده ای چه کار میکند. اسماعیل بنده و شما و همه مجاهدیندر تشکل ‏رجوی چه میخواستند و چه بدست آوردند؟ این چه بلایی بود که رجوی بر سر ما و آرمانهایمان و جنبش ‏مردم ایران آورد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این کم و بیش و خلاصه تعریف از سمت و سو و محتوای مبارزه سیاسی است که بنده میشناسم و با ‏عطف به تجربه سی ساله ام در مبارزه و بعد از اینکه چند سال داخل نیز بوده ام و مردم را دیده ام در ‏بطن جریان سال 1388 نیز بوده ام بیان میکنم. مردم ما هنوز درگیر خرافه و باورهایی است که بشدت ‏قابل سوء استفاده هستند این حتی در قشر تحصیل کرده نیز وجود دارد. از یکطرف جوانانی که به هیچ ‏چیز اعتقادی ندارد و عده ای نیز به همان افکار عقب افتاده پناه برده اند‎.‎
‎ ‎
قصد رجوی از تابو کردن داخل رفتن‎:‎
از طرفی نیز آیا میدانی که علت طرح اینکه نباید کسی داخل برود و “تابو” کردن آن توسط مسعود ‏رجوی البته به کمک پولهای سعودیها و عراقیها و در راستای منافع سیاسی آنها…)در آن مقطع غرب و ‏اعراب خواهان سرنگونی رژیم بودند( فقط و فقط سوزاندن مبارزه اصولی سیاسی بوده است و بس. به ‏زبان دیگر سوزاندن هرآنکس که به رجوی ایراد بگیرد و آپورتونیسم و در ادامه خیانتهای تروریستی ‏او را افشا کند؟
‎ ‎
منافع سیاسی رجوی از تخطئه داخل رفتن‎ ‎
کمی این منافع سیاسی اربابان رجوی را باز کنم تا منظورم را بتوانم بهتر برسانم. بعد از تسخیر سفارت ‏آمریکا توسط عده ای اوباش که باز تحت تاثیر بسیار گمراه کننده چپ زدنهای مسعود رجویها در آن ‏مقطع بود، آمریکا در تلافی آن که در همه جهان شاهد بوده ای چراغ سبز حمله به ایران را به صدام داد ‏و جنگ شروع شد. تمامی جهان نیز علیه رژیم بودند. و به همین دلیل شعار مبارزه مسلحانه برای ‏سرنگونی رژیم عینا منطبق بر منافع 1. عراق در حال جنگ با رژیم و 2. غربی که مشوق و پشتیبان آن ‏بود با کمک غول رسانه ای غرب، همه گیر شد. تمامی قدرت رسانه ای غرب که خودت بخوبی ابعاد ‏آنرا میشناسی همین را القاء میکرد و رجوی نیز با هر آنکس بطور خاص در درون شورا و یا درون ‏سازمان جرات میکرد غلط بودن مبارزه مسلحانه را زیر سوال ببرد با همین اهرم سرکوب میکرد ‏بنابراین رجوی یکه تازی میدان شد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
منافع عراق و آمریکا و اعراب منطقه و حتی اروپا… ایجاب نمیکرد که گفته شود مبارزه مسلحانه غلط ‏است و شرایط ایران مبارزه سیاسی را تائید میکند که برای دشمنان ایران تثبیت رژیم و در نتیجه غلط ‏بودن حمایت از عراق و پشتیبانی از رجوی میبود. همان گونه که در مورد عراق وقتی زیر سرش بلند ‏شد با تحریک آمریکا به کویت حمله کرد رژیم از مرکز توجهات جهانی خارج و عراق به مرکز ‏توجهات و حکومتی که باید سرنگون شود تبدیل شد. بنابراین بخوبی میتوان دید که منافع مردم ایران نبود ‏که غرب دنبال میکرد. همان گونه که اینروزها شعار سرنگونی اسد را میدهند و میداند و (و رجویها ‏برای آن در راستای منافع امپریالیزم سینه چاک میکنند) دیدیم که چگونه سمت آن در حال تغییر ‏است. اما بهای سنگین را مانند مردم ایران مردم سوریه پرداخته و میپردازند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
نتیجه اینکه با همسو و هم جهت شدن منافع عراق )دشمن ایران( و غرب با رجوی، وی توانست بر ‏تشکیلات تسلط و هژمونی خود را اعمال کند و حتی علی زرکش را نیز ابتدا تشکیلاتی، سیاسی و سپس ‏ایدئولژیک و در نهایت فیزیکی خفه و از دور خارج کند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
رجوی تحت عنوان غلط انداز هرکس بداخل برود به رژیم مشروعیت میدهد در واقع حرفش این بود که ‏وقتی مردم بداخل بروند غلط بودن خط مبارزه تروریستی را تائید میکنند. و حضور رجوی در خارجه ‏نا مشروع میشود. )اینها تماما کلماتی بوده که رجوی در نشستهای بررسی استراتژی صدها بار عنوان ‏میکرد و کرده است( یعنی فرار از جبهه رجوی مبارزه تلقی میشود. توجه شما را به این نکته جلب ‏میکنم که بعد از شکست مبارزه مسلحانه و جارو و تمام شدن مجاهدین در داخل بود که رجوی این خط را ‏پیش برد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
چون اگر مبارزه ای در داخل توسط سازمان وجود داشت هر داخل رفتنی اشتباه که نبود هیچ بلکه عین مبارزه تلقی میکرد ولی چون ‏رجوی بخوبیو بهتر از همه میدانست هیچ خبری در داخل نیست و هرچه هست در خارجه است باید داخل‏ رفتن را تخطئه میکرد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بنابراین بطور مطلق نباید اجازه میداد که هیچ قطب و کانون مبارزه سیاسی در داخل کشور شکل بگیرد. ‏تا انحصار عرضه خود به قدرتهای جهانی را در دست خودش نگهدارد. اگر یادت باشد در تمامی دوران ‏حضور در شورای ملی مقاومت، مسعود رجوی اجازه نمیداد حتی از مبارزات مردم ایران در قالب ‏اصناف معلمان خبرنگاران نویسندگان شعرا خوانندگان …حمایتی بشود. و همواره این بحث موضوع ‏جدال دوستان شورایی با رجوی بود. میدانی که رجوی حتی اجازه نمیداد که مبارزه سیاسی در خارجه ‏نیز شکل بگیرد. هیچ شخص و گروهی را برسیمت نمیشناخت و نمیشناسد. حتی خانم شیرین عبادی که ‏جایزه نوبل گرفت را نیز بشدت در درون تشکیلات تقبیح کرد که چرا به مریم رجوی نداده اند و میگفت ‏‏“این زنیکه بیسواد کیست که امپریالیستها علمش کرده اند”. حتی بحث جبهه همبستگی ملی و … نیز که ‏پوشالی بیش نبود و فقط برای بستن دهان ها بدلیل حضور مریم رجوی در خارج و زیر فشار افکار ‏عمومی و بطور خاص شورایهایی هایی مانند آقای دکتر کریم قصیم و محمد رضا روحانی و هزارخانی ‏و شکری و خانم دکتر هشترودی… بدان تن داده بود نیز با تمامی توان رجوی از پر و بال گرفتنش ‏جلوگیری کرد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در رابطه با شورا نیز توجه شما را به رویکرد رجوی با آقای بنی صدر و بعد حزب دمکرات و بقیه ‏دوستان شورایی جلب میکنم. حتی میتوانی از آقایان روحانی و قصیم سوال کنی. در رابطه با تشکیلات ‏نیز هر انتقادی را خیانت و بریدگی )یعنی خیانت به خودش و بریدن از مبارزه تروریستی( نامید و حتی ‏برای ترور سیاسی مجاهدین مخالف آنها را با فرستادن بداخل کشور رژیم مال میکرد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بسیاری هم که منتقد جدی بودند و موقعیت تشکیلاتی و سیاسی آنها اجازه نابود کردنشان از طریق دیگر ‏را نمیداد و یا توان مقابله با منطق قوی آنها که همان منطق علی زرکش ها و مهدی افتخاریها بود را ‏نداشت با نیرنگ مافیایی جهت نابودی سیاسی و البته فیزیکی بصورت پوشالی و ماموریت دروغین ‏تحت نام عنصر دورنی بداخل ایران اعزام میکرد و قطع ارتباط مینمود تا بدینگونه از شر آنها خلاص ‏شود و بزبان سیاسی میسوزاند تا کسی علیه او و علیه سیاستهای تروریستی اش قد علم نکند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این یکی از بزرگترین خیانهای تشکیلاتی-سیاسی رجوی در حق مجاهدین و جنش بوده است. که جان ‏مجاهدین و هزاران نفری که با آنها در ارتباط قرار میگرفتند را جهت حذف منتقد خود بخطر میانداخت. ‏این یکی از دلایلی است که داخل رفته را سوخته تلقی کردن همان تاکتیک ترور سیاسی فیزیکی مسعود ‏رجوی است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
حتی نمیگفت که اگر فرد برود داخل و با رژیم همکاری کند و یا در داخل مبارزه سیاسی بکند یا … بلکه ‏هر کس اگر فقط برود داخل خائن است. و یا با فرستادن نفرات جدیدتر به جنایتکارانه ترین اشکال (بردن ‏و در مرز ایران و عراق رها کردن) که مجاهدین جدا شده کم و بیش افشاء کرده اند تلاش میکرد آنها را ‏از طریق مرز و با بعد از زندانهای طویل المدت در اشرف و سپس تحویل به صدام و زندانهای در ‏عراق در نهایت بداخل بفرستد تا از لحاظ سیاسی بسوزاند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
با کمی توجه میتوان فهمید که رجوی در عمق این سیاستش عملا بنفع رژیم کار میکرد یعنی حاضر بود ‏جبهه مخالفین سیاسی رژیم را نابود کند ولی در جبهه مخالفین رژیم کسی مخالف خودش نباشد. یعنی ‏عملا خودش در نابودی مخالفین رژیم دست داشته و دارد. و هرآنکس که به این سیاست ادامه میدهد. ‏ایراد کار سعید نیز مگر غیر از این است؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
یعنی همانکاری که رجوی و همفکران او با تو و من و بنی صدر و مصداقی و یعقوبی و بقیه جداشدگان ‏میکنند. شدت و حدت آستان بوسی نسبت به مسعود رجوی و اگر بخواهم دقیقتر بگویم به خط و استراتژی ‏تروریستی او همینقدر بس که حتی بدتر از محمد اطمینان و محمد ثانی … که در پاریس دست به خود ‏سوزی زندند بعد از خروج از تشکیلات فرقه رجوی سعید خودش با دست خط خودش مینویسد و ‏درخواست میکند میخواهد دست به انتحار سیاسی بزند و از تشکیلات درخواست کمک میکند که ‏امکاناتی فراهم کنند که برود داخل تا نشان دهد که فدایی رجوی است و از آن بعنوان حراست از رجوی ‏نام میبرد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
خواهش میکنم خود فرد سعید را رها کن بلکه به این اقدام فکر کن که آیا چنین کسی تا بن و استخوان به ‏همان مبارزه تروریستی نوع رجوی به معنی شیفته و خود باخته آپورتونیسم خیانت پیشه رجوی اعتقاد ‏دارد یاخیر؟ آیا این فرد شبانه روز گنجشک رجوی را نه فولکس که پورشه دیده و به او داده را سوار ‏نمیشود و سوار نیست؟ بله نه تنها اعتقاد دارد، بلکه در حد فدایی رجوی اعتقاد دارد. و یا اینکه بلحاظ ‏ایدئولژیک-سیاسی، فکری و شخصیتی هیچ و پوچ شده است و عاشق و ذوب شده در ولایت رجوی ‏است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
مثال دیگری از این نوع افراد کسانی همچون محمد ثانی)در عکس فوق( هستند آیا شک داری که امثال ‏محمد ثانی که خودش را در پاریس به آتش کشید لحظه ای درنگ در بریدن سر امثال شما و بنده نمیکند؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا نباید از اینگونه تفکرات و افراطی گریهای مبتنی بر جهل رجوی ساخته نوع داعش (که همه ما این ‏گرایش را با دوزهای مختلف داشته ایم) ترسید و مردممان را از آن دور نگهداشت؟ آیا شک داری، که ‏دوست مشترکمان و هر آن کس که این افکار را (یا همان حرف رجوی) حمل میکند و این میزان عاشق ‏ولایت رجوی است حاضر است با دیگر جدا شدگان براحتی همان کاری را که در پاریس با خودش کرد ‏را بکند؟ (البته مصالح حضور رجویها در اروپا اجازه نمیداد بگویند برو و مردم را بسوران والا محمد ‏ثانی ها مشکلی در انجامش نداشتند) حامل تفکری که با انتحار سیاسی خودش برای حفاظت از این خط ‏تروریستی با رفتن بداخل در راستای حفاظت از رجوی آیا سر بقیه جدا شدگان را نمی برد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این تفکر تفاوت کهکشانی دارد با جداشدگانی که وقتی باطل بودن رجوی را فهمیدند (هرکس در حد ‏خودش) در مقابل رجوی قد علم کردند و زندانهای او را تحمل کردند ولی گردن در مقابل رجوی خم ‏نکردند. راستی شما کدام یک را مجاهد و مبارزه میدانی علیرغم هر ضعف و کمبودی که بتوان بر آنها ‏شمرد؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
راستی شما چرا این تفاوت را بنفع سعید (تاکید میکنم تفکری که سعید نیز نمایندگی میکند) حل کردی؟ ‏کدام پرنسیپ ها در این ارزش گذاری نادیده گرفته شد؟ و یا شامورتی بازی، دجالگری یا پروپاگاندای ‏‏“داخل رفته مزدور است ” ساخته رجوی اجازه نمیدهد که حقایق را ببینیم؟ همان عیب و مشکلی که در ‏پایگاه منصوری در سال 1364 و اشرف در سالهای 1373-1374و حتی در ایران و… گرفتار آن ‏بودیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
تابحال از سعیدها و کسانیکه این تفکر را دارند سوال کرده ای که چه شد که بجای رفتن بداخل و حفاظت ‏از رجوی یکباره اولا مبارزی شدی نه تنها علیه رژیم بلکه علیه امپریالیسم و در کمپ آمریکایی ها ‏غوغایی میآفریدی؟‎!!!‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این تحول عظیم درونی و این اشراف و پرتاب به جلو ؟! و بقول رجوی انقلاب درونی چگونه روی داد؟ ‏کدام فاکتور عظیم و بزرگ تغییر کرده؟ یا خیر وقتی در حضور رجوی بود ذلت و خواری و ماهیت ‏تسلیم عمل میکرد اما در اردوگاه تیف بوی اروپا همان زندگی را جذابتر میکرد و وقتی کمی دیر شد و ‏دید که آمریکایی ها قصد ندارند به اروپا اعزام کنند سر به شورش گذاشتم. زمانیکه درب داخل رفتن باز ‏بود. و شما عاشق رفتن بداخل بودی برای عمل فدایی برای رجوی؟‎!!.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما هیهات علیرغم اینکه در مقایسه با همان جدا شدگان که رده عضو ساده نیز نداشتند صفر هم نبود، ‏دست از دجالگری و یدک کشیدن تابلو مرکزیت و … و سازمان مجاهدین درست کردن بر نمیداشت و ‏خود را از تب و تا نمی انداخت. باز اینها را نمیگویم که بگویم سعید بد است. اصلا من بدترازسعیدم. ‏میخواهم نشان دهم که چقدر ما سطحی تصمیم میگیریم. و هیچ عمقی بویژه عمق مبارزاتی و سیاسی در ‏تصمیمات و ارزش گذاریهایمان وجود ندارد یا کم است. و دوباره داریم با سمت باد جهت گیری میکنیم و ‏با مدِ روزِ سالن های مد سیاستِ همسو میشویم‎.‎
‎ ‎
عده ای از تشکیلات بیرون آمده چون فکر میکنند‎:‎
‎.1 ‎مبارزه تروریستی و تشکیلاتش و همه جنایتهایی که میکند صد در صد درست است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎.2 ‎این اوست که کم آورده و نمیکشد طوری که حتی لیاقت ماندن در صفوف این تشکیلات را ندارد. یعنی ‏گنجشک رجوی را نه فولکس که حتیپــورشــه میبند و خودش را لایق سوار شدن آن نمیداند‎.!!!‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎.3 ‎آنقدر به صداقت رهبران و صحت و درستی خط و استراتژی(پــورشــه) اعتقاد راسخ و عمیق دارد ‏که با وجود اینکه خودش این راه را نمیکشد در بیرون از تشکیلات با داخل رفتن دست به انتحار سیاسی ‏میزند که این گوهر بی بدیل مبارزه تروریستی رجوی را از صدمات خطاهای احتمالی خودش حفاظت ‏کند!! جلل خالق‎!!!‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎.4 ‎جدا شدنش نیز یک عمل انتخاری سیاسی دیگر است که نه فرار بلکه او را بعنوان یک دفع شر و یا ‏آنگونه که رجوی همواره بعد از فرار بچه ها برای کم نیاوردن میگفت “خوب هر سیستمی یک فضولاتی ‏دارد که باید دفع کند” آورده و به آمریکایی ها با سر بلند تحویل داده اند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎.5 ‎در شکنجه سالهای 1364 شرکت کرده(طبق گزارش محمد کرمی) و از شکنجه های سالهای 73 – ‏‏74 طبق گزارش خودش با خبر شده ولی متناقض نشده‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در مقابل عده ای جدا شده نیز میگویند‎:‎
این خط تروریستی غلط است و هیچ انطباقی با عالیترین منافع مردم ایران ندارد و اشتباه کرده ایم. ‏فولکس که هیچ گنجشکش نیز مدتهاست مرده است. تمامی فساد وبوی گند درون تشکیلاتی نیز ناشی از ‏همین لاشه مرده است. از روز اول هم غلط بوده و مبارزه سیاسی راه حل بوده و هست. و در همین ‏رابطه نیز داخل رفتن اشکالی که ندارد هیچ باید بهای وصل شدن به مردم و درک آنها و خواسته هایشان ‏را باید پرداخت تا در قطع کامل از مردم دهان به سخن بیهوده نگشائیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آنچه متاسفانه بنده بصورت دردناکی در میان کسانیکه ادعای مبارزه دارند میبینم. از رجوی گرفته تا ‏بقیه که کم و بیش در همین راستا حرکت میکنند. حالت قیم مردم حس کردن خودمان است. قرار است ما ‏پیشتاز باشیم و نه قیم مردم. تفاوت پیشتاز و قیم طبق درک بنده این است که قیم (تفکر مسعود رجوی ای) ‏فکر میکند مردم نمیفهمند و اوست که تعین میکند. اوج آن هم تفکر امام زمانی اوست‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما پیشتاز متناسب با شناخت عمیق از مردمش سیاستهایی را اتخاذ و پیشنهاد و مطرح میکند که ضمن ‏منطبق بودن با منافع و خواست عمومی مردمش برایشان قابل درک بوده امکان و توان سیاسی اجتماعی ‏اقتصادی پیاده کردنش را دارند سرعتش را نیز با سرعت مردم و توان ذهنی آنها تنظیم میکند. طوری که ‏لنین میگوید “سیاست درست باید توسط توده مردم و با تجربه شخصی آنها تائید شود‎.”‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎«««‎اینکه رژیم به چه میزان جنایت و … میکند و چند قتل عام از نوع سال 67 راه انداخته نیز تعین نمیکند که مبارزه برای خواستهایمردم چگونه باید باشد. بلکه بافت و ساخت و فرهنگ و مذهب و تفکر و گذشته و حتی وضعیتمعیشتی و مراحل توسعه اقتصادی اجتماعی و…مردم ‏ایرانتعین میکند. که نیازمند شناختِ مردم و جامعه ناشی از مطالعه و حضور در بتن آن جامعه و مردم است‎»»»‎
‎ ‎
‎ ‎
اگر مارتین لوتر کینگ شعار مبارزه مسلحانه را داده بود الان وضعیت سیاهان هزاران بار بدتر از ‏اینکه هست بود. ولی او مبارزه مسالمت آمیز را انتخاب کرد و همه دنبالش آمدند هرچند جانش را نیز بر ‏سر آن داد و خونش نیز جاری شد و هنوز که هنوز است جاریست. چون سیستم قدار آمریکا چنان بهانه ‏ای پیدا میکرد که هیچ خدمتگذاری به آنها نداده بود. در صورتیکه متاسفانه هنوز هم در همان آمریکا ‏سیاهان براحتی مانند یک حیوان روزانه بدست پلیس کشته میشوند و در همان حال سیاهان به ریاست ‏جمهوری نیز میرسند. اگر لوتر کینگ مبارزه تروریستی را پیش میگرفت باز هم کشته میشد ولی کل ‏جنبش سیاهان را صدها سال عقب میانداخت. کاری که سی خرداد کرد. کاری که به گفته آقای سعید ‏جمالی کودتای ترکیه کرد‎.‎
‎ ‎
آیا شما نیز حساسیت لازم را نداشته اید؟ همانگونه که طبق نوشته ها و اظهارات خودت که بنده به آن ‏بچشم بسیار مثبت مینگرم و همین تفاوت شما با دیگران است چون خودتان نوشته و گفته اید‎: ‎
‎ ‎
‎ ‎وقتی شما را برای تهیه گزارش خبری از سرکوب مجاهدین در سال 1363 – 1364 به پادگان ‏منصوری در کردستان عراق میفرستند متناقض نشدید‎!‎
‎ ‎
خوب این مردم که پیشتازش ما هستیم هنوز نمی توانیم سره را از نا سره تشخیص دهیم. مارا برای ‏گزارش تهیه کردن از سرکوب و شکنجه و … میبرند و دم برنمیآوریم یعنی دچار تناقض هم نمیشویم ‏آنوقت از مردم عادی چه انتظار است؟ وقتی جامعه ای بالغ نباشد عده ای از آنها)مردم( را در این ‏سوی مرز در پایگاه منصوری و عده ای از آنها)مردم( را در آنسوی مرز در اوین به “آن” کار ‏میگیرند. یکی بنام خدا علیه آنچه دشمناش و ضد انقلاب میخواند و یکی بنام انقلاب علیه خودیها و باز ‏ضد انقلاب آنهم از میان مبارزین و کسانیکه جان بکف هستند. آنقدر این مسئله ریشه دارد که در خارج ‏تشکیلات هم در اروپای آزاد هم همان منطق و تفکر را دنبال میکنیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
محسن عباسی، و دونفردیگر از خادمین رجوی درحال اجرای دمکراسی و حقوق بشر روی حسین نزاد ‏در اورسورواز
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا سعید و سعیدها همان محصول رجوی نیستتند که از یک مبارز چنین عنصر مفلوکی ساخته است. ‏بنده مطلقا اعتقاد ندارم که آقای سعید جمالی و یا هر کدام ما که در اشرف بوده ایم در ابتدای راه این بوده ‏ایم. تا جائیکه همین الان نیز توصیه هایش به دیگران و علت مزدور خواندن دیگران و از جمله خود بنده ‏را “رها نکردن رجوی میداند”. کسی به شخص رجوی کاری ندارد مسئله تجربه تاریخ است. باید در این ‏مدرسه که در هرقدمش هزاران خون مجاهد، مبارز، و البته مردم ایران ریخته شده درس هایش و ‏اخبارش که حق مردم است به آنها منتقل شود. به نوشته سعید خطاب به من که در زیر آمده توجه کن‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎“”…‎اگر هم بصورت فیزیکی اسیر دست آنها نیستی شک نکن که اسیر کامل ذهنی و فکری آنها ‏هستی….. بزرگترین شاهد مثالش هم اینکه رژیم را رها کرده و به لاشه متعفن رجوی چسبیده ای‎ ….. ‎‎“”‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا اسیر ذهنی و فکری آن است که دلیل و استدلال و بحث سیاسی دارد یا آنکه مانند رجوی فقط وفقط ‏چون به رجوی انتقاد میشود مارک مزدور و … میزند است کدام اسیر ذهنی و فکری است؟ البته رجوی ‏سوس تیر خلاص زدن در اوین را نیز رویش میریزد سعید دیگر رویش نشده اینرا بگوید‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
علیرغم اینکه بسیار حرف از نفی مبارزه تروریستی وتائید مبارزه سیاسی زده میشود ولی در عمل با ‏شاخص های مبارزه تروریستی محک میزنیم. اگر مبارزه سیاسی درست است مدعی مبارزی که در ‏خارجه نشسته است مشروع است یا آنکه در داخل است؟ توجه باید کرد که اگر کسی بگوید که به مبارزه ‏سیاسی اعتقاد دارد بعد بگوید که داخل نباید رفت و در خارجه باید مبارزه سیاسی کرد به مردم ایران ‏میگوید که مبارزه نکن شما همه اشتباه میکنید جای مبارزه سیاسی در خارجه است. آیا بنظر شما مردم ‏ایران که مشغول مبارزه شان برای خواسته هایشان هستند چنین توصیه کننده ای را چه مینامند؟ چون ‏جبهه آنجاست که مردم در حال مبارزه هستند. وقتی حضور در جبهه را نفی میکنی چکاره هستی؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
البته شما میتوانی بگویی که من از اینجا تلاش میکنم به مبارزه مردم ایران کمک کنم. یا در توانم نیست ‏بداخل بروم و هر ادعایی دیگر ولی اگر گفتی نباید بداخل رفت (مستقل ازاینکه مبارزه بکنی یا نکنی) ‏ولی اگر رفتی، من ترا زیر علامت سوال میبرم ،اسمش چیست؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
چون کسی که با تخطعه کردن مبارزه مردم ایران قصد دارد برای خارجه نشینی خودش مانند رجوی ‏‏(البته او با پز مبارزه مسلحانه انقلابی و جهت جازدن خودش بعنوان تنها میداندار ” تنها آلترنانیو ‏دمکراتیک” “تنها نیروی سازمان یافته” “تنها نیروی مبارز” “تنها راه مشروع مبارزه” “تنها راه حل ‏مردمی ” تا بتواند به پولهای صدام و سعودیها دست یابد) مشروعیت بخرد اسمش چیست؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اگر توانسته باشم در مورد داخل رفتن و نرفتن حرفم را رسانده باشم مایلم که مسئله دیگری را نیز طرح ‏کنم. و آن اینکه‎:‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا صداقت و پرنسیپ را فقط باید از رجوی خواست ولی خودمان نباید بدان پایبند باشیم؟ سعید جمالی ‏طبق سابقه اش که همه ما در درون تشکیلات شاهد بودیم و چه به گواهی تمامی نوشته هایش هر روز ‏ضمن مجیزگویی از رجوی هیچگاه در رد سیاستها و استراتژی و سرکوبهای رجوی کلامی نگفته بود ‏بلکه خود را مرید و مطیع و دل باخته و شرمنده شخص رجوی و کودتای درونی او میدانسته حتی آنگونه ‏که در تمامی دست نوشته هایش هست خودش را لایق ادامه راه رجوی ندانسته و مرتب میخواست که ‏اجازه بدهند برود دنبال زندگیش آنهم زندگی عاشورایی در داخله؟ نباید این صداقت و پرنسیپ را ‏خواست. و سوال کرد چه شد که پورشه تبدیل به گنجشک شد؟ تو تغییر کردی یا پورشه؟ آیا این میزان ‏از عدم صداقت و لاپوشانی را چه نام باید گذاشت؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در طرف دیگر نیز کسی است که در تضاد با تروریسم رجوی در اعتراض به سرکوبهای رجوی و همه ‏سیاستهایش که منجر میشود به اینکه رجوی او را به 2سال زندان داخلی و هشت سال زندان ابوغریب ‏محکوم کند بعد از یکبار فرار نا موفق در نهایت فرار میکند و به کمپ آمریکایی ها تنها جایی که میتواند ‏فرار کند میاید و از آنجا بداخل میرود. هیچ همکاری نیز با رژیم نمیکند بعد هم در اثر فشارهای رژیم ‏بخارج میاید است. و البته شما نیز خود با صداقت بیان میکنید که هیچ مدرکی هم نداری که مثلا با رژیم ‏همکاری شده است و‎ …‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
میدانی همین سیاست رجوی در داخل تشکیلات برای ترور سیاسی خود سعیدجمالی (نمیدانم اینرا خودش ‏میداند یا خیر) در بین مجاهدین بکار گرفته میشد. از آنجا که مرتب اظهار میکرد که بریده و میخواهد ‏برود داخل میگفتند که او نفوذی غربیهاست. چون نمیتوانستند به او مارک نفوذی رژیم را بزنند چون ‏وی مانند بقیه ماها همواره طی تمامی سالیان در تشکیلات بوده و تنها سوراخی که رجوی با بیشرمی ‏خاص خودش برای آلوده کردن اذهان مجاهدین نسبت به سعید بکار میگرفت به خارجه رفتن سعید بود. ‏و البته برای همه روشن بود که از اوج استیصال رجوی است که این مارک ها را میزند. سعید هم تنها ‏نمونه نبود‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
خوب در اینجا شما برای کدام ارزش در سعید جمالی برایش اعتباری بالاتر از کسی که بداخل رفته است ‏قائل شدید؟ میبینید نه خودتان متناقض میشوید و نه سعید جمالی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
شما درکنار سعید جمالی ایستادید بنده درکنار تمامی کسانیکه دقیقا در مخالفت و در اعتراض به رجوی و ‏سیاستهای او فرار کردند فرارهایی که بعضا منجر به دستگیری و شکنجه و زندانهای طولانی و سپس ‏تحویل به صدام و زندان معروف ابوغریب و سپس تعویض با اسرای ایرانی میشد ولی بااین وجود کوتاه ‏نمیآمدند. جائیکه رجوی فقط میخواست بگویند که مزدور رژیم هستند و بعد برگردند به تشکیلات و ‏اظهار ندامت کنند و یا قبول کنند که مانند سعید جمالی بداخل بروند و بیخطر شوند ولی آنها سالها زندان و ‏اسارت را تحمل کردند ولی سر فرود نیاوردند. چون معترض بودند چون مخالف بودند چون رجوی را ‏دیده بودند و متناقض شده بودند و بعد بر اساس آگاهیشان عمل میکردند به وجدانشان پاسخ درست میداند. ‏حاضر شدند پیه مارک های رجوی و بقیه در خارجه را بتن بخرند تا از بیخ و بن نفی کنند و به حقیقت ‏برسند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
ولی همین بچه ها که اتفاقا شما در خط و راستای سیاست متناقضی که رجوی القاء میکند بعنوان ‏مشکوک معرفی میکنید کسانی بودند که در مقابل رجوی ایستادند. و او را بخوبی و تا بن و استخوان ‏تجربه کرده اند و میدانند که چیست. اینها مقابله شان با رجوی برایشان بازار سیاسی نیست که برای ‏بیکار نبودن و کماکان اسم مبارز!!!!! را حمل کردن دست اندر کار شوند و با این و آن ضدیت کنند. ‏بلکه رجوی و رجویسم را میشناسند میدانند که مبارزه مسلحانه دیکتاتور ساز ضد آزادی ضد دمکراسی ‏ضد استقلال است یعنی چه؟ تحت القائات غرب و رجوی و عربستان و … قرار ندارند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اسماعیل این بچه ها برخلاف عافیت جویان بالای دستگاه رجوی که همواره از بهترین امکانات و رفاه ‏برخوردار بودند بعنوان پیشمرگان رجوی صدها بار به دهان مرگ رفته و بازگشته اند و همواره با ‏مرگ دست و پنجه نرم کرده اند و سختترین کارهای طاقت فرسا را در گرمای 50 درجه عراق که امثال ‏ما در تشکیلات روحشان نیز خبر ندارد انجام میدادند و هیچگاه نخواسته اند بروند دنبال زندگیشان. بله ‏بیخود نیست که توصیه اش این است که چکار با رجوی دارید؟ رژیم را ول کرده اید چسبیده اید به ‏رجوی. چون خودش طی سی سالی که آنجا بود مرید رجوی بوده تضادی با او نداشته ضمنا با رژیم هم ‏تضاد نداشته چون میخواسته برود دنبال زندگیش. ولی اقتضای زمان و مکان و بازار مکاره اروپا والبته ‏در خط مرید سابقش باید داخل رفتن را تخطئه کند. کسی که در عراق هرروز نامه میداده که اجازه بدهید ‏بردم دنبال زندگیم و نمیخواهم مبارزه کنم. به اروپا که میرسد البته با تاخیر بیادش میآید که باید با رژیم ‏مبارزه کرد! و البته متناقض هم نمیشود‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بله این همان تفکری است که وقتی در سال 1363 در دستگیری و زندان و شکنجه همین مجاهدین ‏شرکت کرد نیز متناقض نشد. بعدها نیز نشد حتی در سال 1374 که بنا به نوشته خودش بعد از بازگشت ‏ما از اروپا حسین ابریشمچی و یا احمد حنیف (یادم نیست) در اشرف نوک سرکوبهای جدید را میدهد و ‏بعد دوستان دیگر نیز برایش تعریف میکنند ولی باز هم متناقض نمیشود که هیچ کماکان در 20 / 6 / 78 ‏یعنی چهار سال بعد نیز هنوز مجیز رجویها را میگوید و متناقض هم نمیشود بلکه در جلسات سرکوب ‏روانی توی گوش مجاهدین مقاوم نیز میزده تا آنها را وادار به تسلیم در مقابل دیکتاتور کند. این زمانی ‏است که زندانهای رجوی مملو بود از مجاهدین معترض است‎.‎
‎ ‎
‎»»»‎شما نوشته بودید‎:‎
‎ ‎
‎«« ‎الف: مزدوران رژیم را حتما باید افشا کرد و به دست قانون سپرد ولی با مدرک و سند و راستی و ‏درستی و نه بر اساس تفسیرها و تعبیرهائی که هرکس علیه ما بود چون ما علیه حکومتیم پس او بر له ‏حکومت ومزدور است این فرمول مبتذل و این تفسیر به رای آخوندی اولا موجب سفید سازی مزدوران ‏حقیقی رژیم ملایان است و ثانیا موجب شد که بسیاری افراد و از جمله خود مرا بعنوان از هضم رابع!! ‏اطلاعات گذشته نامگذاری کنند و مرا به شناخت و آگاهیی برسانند که ظرف سی سال هم نتوانستم به این ‏شناخت برسم. همین جا مجددا از بانیان خیر تشکر میکنم. تاکید میکنم که راندن مخالفان و منتقدان به ‏درون صفوف مزدوران و انتشار عکس آنان در کنار. وابستگان آخوندها بیش از آنکه موجب کوبیدن ‏مخالفان بشود وابستگان به ملایان را سفید میکند. در این تردید نکنید‎.»»»‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اسماعیل عزیز آیا مگر در محتوای نوشته ات به بنده همین حرف را نزدید؟چون شما که تفاوتی که بین ‏بنده و سعید جمالی قائل شدی و نوشتی هرکس خواست به حرف اینها بطور مساوی گوش داده شود ‏‏“بیجا” میکند منظورت که تفاوت ظاهری و نژادی و قومی و … که نبوده بلکه بحث از اعتبار سیاسی و ‏در یک کلام چون بحث سعید جمالی و خودت داخل بودن من بوده مگر عینا همان حرف سعید جمالی و ‏رجوی نیست. ولی با بیان ملایمتر‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
براستی چرا مصداقی مزدور نیست؟
مگر مصداقی از داخل نیامده؟ او که از داخل و از زندانهای رژیم آمده؟ بقول رجوی چرا زنده است؟ آیا ‏متناقض نمیشوید؟ آیا او در زندان مزدور نشده؟ آیا او همانگونه که رجوی با شیادی و وقاحت مافیایی ‏جهت ترور سیاسی مصداقی بیان میکند تیر خلاص نزده؟ و هزاران آیای دیگر. مزدوران حقیقی که نام ‏میبری کدامند؟ مگر این مزدورانی که شما حقیقی مینامی چه میگویند و چه میخواهند؟ من و همه کسانیکه ‏چه به مصداقی و یا هر کس دیگری بدون فاکت و مدرک مارک میزنند نباید گفت “غلط” میکنید که ‏اینکار را میکنید. هرچند که ممکن است فردا مشخص شود مصداقی اصلا معاون وزارت اطلاعات بوده ‏و یا هست. ولی تا چنین چیزی ثابت نشده فقط و فقط باید به حرفهایش گوش کرد و اگر نقدی هست به ‏نوشته هایش و… باشد. جدای از این که موضوع شخصی فردی در میان باشد نفس این غلط کردن به کل ‏جنبش صدمه میزند و فضای سیاسی را آنگونه که رجوی میخواهد آلوده کرده و عامل تفرقه است. و تنها ‏دشمنان ایران و ایرانی از آن سود میجویند. هرچند کننده کار با ترور دیگران خیال میکند برای خودش ‏اعتبار مبارزاتی میخرد‎.‎
‎ ‎
حتی اگر مخاطب بحث وزیر اطلاعات هم باشد تا زمانیکه بحث و گردش افکار است هیچ آسیبی به کسی ‏نمیرساند. اتفاقا اگر ما و بحث ما حق است این حقانیت با درخشش بیشتری جلو میکند. برای همین است ‏که دیکتاتوریها همانگونه که رجوی مطلقا هیچ گاه اجازه گردش افکار را نمیدهند و حاضر نیستند ‏توسط هیچ خبرگزاری مورد بحث و سوال قرار بگیرند. و با مارکهای همچون ستون پنجم و مزدور و ‏‏… جلوی نشر افکار را میگیرند. آیا در اینکار نقش و سهم دیکتاتور مابانه خود را میتوانیم ببینیم؟
‎ ‎
‎(((‎و شما در ادامه مقاله خود نوشتید‎:‎
‎ ‎
‎«««‎ب:نکته دیگری که میخواهم به آن توجه بدهم این است که نمیدانم به چه چیز سوگند یاد کنم ولی ‏میخواهم تاکید کنم که به تمام مقدسات عالم سوگند اطلاعاتی شدن آنطور که شما فکر میکنید و افراد را ‏اطلاعاتی میکنید ساده نیست. مزدوری حکومتی که ظرف سی و هفت سال گذشته به مردمخواری و ‏جنایت و کشتار دمادم اشتغال داشته و به هیچ صغیر و کبیری رحم نکرده و حتی بسا همراهان سابق ‏خود و ومنجمله برخی از ماموران و مسئولان اطلاعاتی خود را از خود بیزار و فراری کرده ساده ‏نیست! باید اگر این مزدوری از سر فلاکت و در هم شکستگی نباشد از هفتخوان بیرحمی و رذالت و ‏ناجوانمردی و خواری و خفت گذشت و مطلقا در محدوده خود و منافع محدود فردی و جسمی و… ‏خلاصه شد تا پا به این کشتارگاه و سلاخ خانه رژیم ولایت فقیه نهاد. نمیدانم چرا این را نمی فهمید؟ و ‏چه تجربه ای دارید وچرا اینقدر ساده فکر میکنید افراد میتوانند مزدور بشوند؟ شاید این دنیا شیر در الاغ ‏باشد ولی نه اینقدر که شما فکر میکنید‎»»»)))‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
راستی چرا اینقدر ساده با رذالتهای رجوی برخورد میشود و او را نصیحت میکنید و قسم و آیه که این ‏مارکها و این ترور سیاسی هیچ کودکی را نمیفریبد و اینکه مگر میشود بسادگی مزدور شد و… آیا نباید ‏از شما انتظار داشت که قاطعتر با ترور سیاسی امثال مصداقی در مقابله سیاسی با عامل ترور او ‏‏)مسعود رجوی( برخورد کنید. و فکر نکنید که این یک اشتباه سیاسی است و یا کمبود اطلاعات در ‏مورد سیستمهای اطلاعاتی و امنیتی و عضو گیری … در مسعود رجوی است؟ آیا ما بیشتر از ‏مسعودرجوی و دستگاه او در این موارد مطلع هستیم؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
راستی اگر حرف شما درست باشد که رجوی با اینکار بنفع رژیم کار میکند آیا واقعا فکر میکنید رجوی ‏این بهم خوردن تعادل قوا را متوجه نمیشود؟ یا اینکه رجوی مشکلی با رژیم ندارد بلکه با مخالفین کار ‏دارد و باید آنها را ترور کند. آیا از مسعود رجوی که از همان بدو تاسیس شورا هرکس اعتراض به ‏دیکتاتوری و وطن فروشی و سیاستهای خیانت بار او کرد او را بنوعی مزدور رژیم و کسی که بزیر ‏قبای رژیم خزیده نامید از آقای بنی صدر گرفته تا حزب دمکرات و خانباباتهرانی شکری متین دفتری ‏خودت و …. تا برسیم به روحانی و قصیم در شورا و در مجاهدین هم از یعقوبی و علی زرکش و باز ‏خودت و خودم و … نباید سوال کرد که آقا این چه دستگاهی است که فقط مزور تولید میکند؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
در حال حاضر تیز کننده تیغ سرسختترین جناحهای رژیم برای بریدن گلوی مردم مبارز مگر همین ‏سیاست و شعار مبارزه مسلحانه برای سرنگونی (یا آنگونه که رژیم میگوید براندازی( نیست؟ مگر ‏همین سیاست سرنگونی چه وقتی از جانب ارودی ایرانی مطرح میشود و چه توسط ارودی غربی و ‏عربی و … بهترین بهانه و اهرم دست سرکوبگران مبارزات مردم ایران نیست. مگرجنبش سال 1388 ‏را با همین بهانه و دلیل سرکوبش را توجیه نکردند و نمیکنند. مگر همین سیاست نبود که کشتار سال ‏‏1367 را برای همین جناح موجه کرد؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
ای کاش ما در تشکیلات یک منتظری داشتیم که نداشتیم. شما اگر نوار او را گوش کنی عمق درک ‏سیاسی و فاصله داشتن این مرد را از تمامی حوائج دنیوی و قدرت پرستی و صدق و صداقت سیاسی و ‏البته پاکی بعلاوه دنباله رو نبودن را میتوان دید. چیزی که یک صدم فراست او را ما همراهان رجوی ‏نداشتیم. بعد انتظار داری وقتی کسانیکه باکوله بار مبارزات! زمان شاه در سال 1363 دست به شکنجه ‏مجاهدین داشتند و متناقض نشدند آنوقت هواداران دور مجاهدین در اروپا و یا حتی اعضا از شنیدن ‏اتهامات واهی مزدور … که رجوی بخورد آنها میدهد متناقض شوند و برایشان قسم و آیه که این ‏برچسب نمیچسبد….!!؟؟
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آیا در این حرف شما حقانیتی برای حرفهای رجوی نیست؟ انگار که میگویی خشک و تر را با هم ‏نسوزان؟ اصلا مگر مشکل رجوی مزدوری و مزدوران رژیم است؟ خودش در مزدوری حدی و مرزی ‏گذاشته؟ رژیم و همان سپاه پاسداران مگر چه کار کرده و میکنند که رجوی نه در حق دشمنانش و در ‏حق خودیهای منتقد درون تشکیلات نکرده؟ مگر در نامه به خامنه ای نگران همین رژیم نبود؟ مشکل ‏رجوی قدرت است و بس. اگر به کسی میگوید مزدور چون قدرتش را در خطر میبیند. هنوز این هیولا ‏‏)مسعود رجوی( برایمان آنگونه که باید آشکار نشده و هنوز در توهمات سالهای اولیه 1360 بسر ‏میبریم‎.‎
‎ ‎
‎(((‎و باز در قسمتی نوشتید‎:‎
‎ ‎
‎««‎و نکته آخر اینکه کسانی که با اینگونه کارکردها و بدون مدرک و سند و راستی و درستی سعی ‏میکنند مخالفان را لجنمال کنند آیا متناقض نمیشوند؟ اطرافیان و کارگزاران و رفیقان آنان آیا متناقض ‏نمیشوند واگر نمیشوند میتوانند توضیح بدهند چرا نمی شوند‎»»)))‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بنده یک دلیل این رویکرد را همانگونه که قبلا نیز گفته ام بدهکار انگاشتن خودمان به رجوی )در عمق ‏وجودمان) و ترک فرقه اش میدانم. که باز ناشی از عمق مبارزه طلبی خودمان است. که توسط رجوی ‏به گروگان گرفته شده است. کاری که او آگاهانه طی سی سال انجام داده و در ما نهادینه کرده است‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
یک دلیل هم شاید این باشد که تیغ رجوی به جان بعضی ها آنگونه بر جان دیگر جداشدگان تا بن ‏استخوان رسیده است ننشسته است. جدا شدگان تکه تکه شدن و کشته شدن همرزمان مجاهدشان رابدست ‏تشکیلات رجوی در سلولهای سال 1363 و 1374 و طی چند دهه و در تمامی جلسات سرکوب روزانه ‏در درون تشکیلات دیده اند. آنها قهقهه های پیروزی رجوی را در جلسات بعد از این سرکوبها که هیچ ‏ندایی از هیچ مجاهدی که درجریان بود برنخواست دیده اند. آنها که خود تا بن و استخوان به مبارزه شان ‏اعتقاد داشتند و از پشت خنجر خوردند. اینها کسانی اند که بدنبال زندگی رفتن نبودند که فرار رجوی و ‏خیانتهایش برایشان ساده باشد چون بدست کسانیکه به آنها اعتماد مطلق داشتند شکنجه و زندان شدند. ‏بخاطر کسانیکه زن و فرزند و شوهر و دار و ندار خانواده و وطن و … را رها کرده بودند شکنجه و ‏زندان و خیانت شدند. و همه اینها ناشی از یک استراتژی غلط مبارزه تروریستی و یک رهبری فاسد و ‏قدرت پرست و متوهم است که این فجایع را میآفریند و رجوی را در پس پرده آهنین مخفی کاری و کار ‏تشکیلاتی و بعنوان یک هیولا پرورش میدهد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
آنها این را خوب فهمیده اند. آنها در زیر آفتاب 50 درجه تموز عراق دهه ها مانند بردگان عصر برده ‏داری کار کرده اند. اگر ما اینگونه بودیم هیچگاه توصیه به رها کردن رجوی نمیکردیم و رها نکردن او ‏را دلیل مزدور خواندن جلوه نمیدایم. توصیه ها به غلام )علی حسین نژاد( که همسر و دو برادرش را ‏داده دخترش هم اسیر رجوی است مطرح میکند که ول کن نچسب به دخترت؟؟؟؟!!!! البته میدانیم با پز ‏مبارزه با رژیم. با پز اولویت دادن به مبارزه با رژیم!!! برای کسی که تا نزد رجوی بوده اهرم سرکوب ‏و شکنجه او بوده )بهرام نوشت که در جلسات سرکوب روانی برای خود شیرینی میزده توی گوش ‏کسانیکه دست به خود سوزی سیاسی نیمزده اند(. و هیچ مبارزه ای هم با رژیم نداشته و میخواسته برود ‏دنبال زندگیش. بعد که امده اروپا با تاخیر یکباره سوپر چپ شده. بعضی اخبار مربوط به رابطه اش با ‏محسن عباسی که در همین فرانسه دست به آدم ربایی و شکنجه میزند هم انشاالله درست نباشد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
حرف این است ادعای مبارزه با رژیم حرف مفتی بیش نیست. چون تشکیلات رجوی با هزاران هوادار ‏از نوع کرایه ای و بدون جیره با پشتیبانی مالی و …عربستان و … مگر چه اثری در مبارزات مردم ‏ایران دارند که مال سعید جمالی و بنده و شما داشته باشیم. آیا این توهمی بیش نیست؟ مردم ایران نشان ‏داده اند که راهشان را یافته اند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
تکلیف ما چیست؟ جسارتا شاید بتوان گفت که بالاترین هنر ما این است که با در اختیار قراردادن ‏تجاربمان در یک تشکل ابتدا سیاسی و بعد مافیایی و فرقه ای کاری کنیم که رجوی های دیگری در ‏ایران مبارزه ات مردم ایران را به نابودی نکشانند. اگر ما اینکار را کرده باشیم شاید کمی از دین خود ‏را به مردم ایران و البته به وجدان خودمان در قبال شراکتمان در خیانتهای ادامه دار رجوی پرداخت کرده ‏باشیم‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
هر آنکس که میگوید اول سرنگون کنیم بعد… باید گفت ببخشید این همان نیرنگی است که رجوی روزانه ‏علیه همه مجاهدین و غیر مجاهدین بکار میگیرد. اگر دست دجالانی همچون رجوی به قدرت و فضای ‏سیاسی رسید اگر مردمی و جوانانی آگاه نداشته باشیم ضربه خود را میزنند و خیانت خود را میکنند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
این آنچیزی است که شاید ما و سعید ها باید متوجه شویم. مبارزه طلب ما همینقدر که کردیم کافی است ‏راست میگوییم اثرات منفی مبارزه اتمان را کم کنیم. رجوی بدست ماها رجوی شد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
راستی مزدوران رژیم !!! که اینروزها همه همدیگر را بدان متهم میکنند مگر چه میگویند؟ رجوی ‏حرفش این است که هر کس گفت رجوی بد است مزدور رژیم است. از بنی صدر تا مجاهد درون ‏تشکیلات تا شورایی تا هر نیروی سیاسی دیگر تا خودت و من. و بدینجا نیز بسنده نمیکند و تیر خلاص ‏ترور سیاسی را نیز اضافه میکند. و یگوید:در اوین تیر خلاص هم زده یا میزده. حتما در کمیته ‏اعدامهای سال 67 بوده پس حتما در کشتار لیبرتی دست داشته حتما زمینه ساز این و آن بوده و… و ‏همینطور اول ترور میکند بعد اتهامات واهی را برایش می بافد رجوی مجبور است اینرا بگوید که ‏مبارزه سیاسی مردم ایران را تخطئه کند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
اما شما چرا میگویی؟ و یا چرا از سعیدها (رله کننده پیام رجوی) میپذیری؟ یعنی چگونه بطور سیاسی ‏این ترور سیاسی را توجیه میکنی؟ و اتهامات شما بدانها هرچند بدون هیچ دلیل و مدرکی همانند رجوی ‏چیست؟ مهم نیست که کلماتش را بکار نمیبری ولی حکم محکومیت را میدهی؟ اگر کسی نتواند دلیل ‏سیاسی برای اتهام و مارکش بیاورد شریک جرم رجوی و دست در ترور شخصیت-سیاسی دارد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بدون تعین قطعی خط و سیاست در قبال رژیم هر جوابی خالی از ارزش سیاسی است. چون یا باید گفت ‏اگر کسی دست در قتل و کشتار داشته که مجرم است و باید بدست عدالت سپرده شود. در غیر اینصورت ‏بقیه اتهام و ترور سیاسی است. رجوی اما به این امر کاملا آگاه است و میبینی که مثلا به مصداقی یا بنده ‏میگوید تیر خلاص هم زده اند. چون میداند که صرفا حربه داخل بودن و رفتن و… هیچ مسئله ای نیست ‏و در میان نیروهای از همه جا بیخبرش نیز دیگر رنگی ندارد مجبور است عمیق ترین احساسات ‏نیروهایش را با دروغ “تیرخلاص زده” را به بازی بگیرد. این است رجوی. همان که فرمان قتل مادران ‏و خانواده ها را بدست همان مجاهدین در لیبرتی نیز بر اساس آیات قرآن و کد آوردن از نوح و نهج ‏البلاغه امام علی صادر میکند. (ر. ک. به کتاب خانواده ها نوشته مسعود رجوی صفحه 21) در لابلای ‏اینها با دجالگری بقیه را نیز که هیچگاه پایشان بداخل نرسیده مانند خودت را نیز ترور میکند‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
بااین سوال میخواهم فصل مشترکها با رجوی را مشخص کنیم. و ببینیم عملا تفاوتی در عمل و خط او ‏داریم یا خیر. امیدوارم توانسته باشم در قالب بحث سعید که فکر میکنم فقط جهت یک نمونه مورد اشاره ‏واقع شد حرف اصلی “فصل مشترک دیدگاههای ما با رجویسم” را زده باشم که همه ما در دام افکار ‏رجوی گرفتاریم. علیرغم اینکه شعارهایی علیه او میدهیم. بسیار هم بدلیل خالی نبودن عریضه جهت ‏خلاص کردن خود از مسئولیتهای گذشته با دادن شعار سرنگونی حتی بعد از جدا شدن از خداوند شکست ‏استراتژی سرنگونی باز هم بطور تو خالی شعار سرنگونی میدهیم. براستی باید گفت که کسانیکه بعد از ‏جدایی از تشکل رجوی کماکان حتی دو آتشته شعار سرنگونی میدهند عمدتا ناشی از این است که ‏میترسند )چه از درون خود و چه از اطرافیان( که مبادا مارک بریده و مزدور ساخته رجوی بردامن آنها ‏بنشیند. من شعار سرنگونی )البته در خارجه( میدهم پس هستم. بدون اینکه بگویم چگونه و توسط چه ‏کسی و با کدام تحلیل و کدام ابزار و… این است بازار مکاره ای که از آن نام میبریم که در آن قربانی ‏کردن یکدیگر وسیله ای است جهت رونق بخشیدن به بازارمان‎.‎
‎ ‎
‎»»»‎شما در مقالته خود نوشتید‎:‎
‎ ‎
ج: دیگر اینکه میخواهم به این فکر کنید که در این چالش چه چیزی واقعا نصیب شما شده و چقدر موفق ‏شده اید؟واقعیت به نظر من این استکه: اگر یک جنبش جنبش باشد و از محتوای واقعی یک جنبش ‏مردمی و آبرومند برخوردار باشد و رهبران این جنبش متصف به ارزشهای واقعی خود باشند هیچ ‏نیازی به چالش نیست. نیروی حقیقی و قدرتمند و سرزنده و مشروع و مردمی این جنبش پیش از آنکه ‏نیاز به افشاگریهای این چنینی باشدبطور خودجوش و در ارتباط با نیروی فیاض مردمان حامی مقاومت ‏نخست مخالف و منتقد و حتی دشمن را از چالش نادرست باز میدارد و سر جای خود مینشاند ودر ‏صورت لزوم طرد و نفی میکند. به گذشته باز گردید. در فاصله سالهای پنجاه و هفت تا شصت چقدر ‏ملایان علیه مجاهدین تاختند و چه نیرو و ارزشی مدافع مجاهدین بود؟ و امروز را با آن سالها مقایسه ‏کنید متاسفانه همان شیوه ای که ملایان علیه شما بکار گرفتند امروز شما علیه مخالفان و منتقدان به حق ‏یا ناحق خود بکار میگیرید . چه اتفاقی افتاده است؟ و نکته آخر اینکه کسانی که با اینگونه کارکردها و ‏بدون مدرک و سند و راستی و درستی سعی میکنند مخالفان را لجنمال کنند آیا متناقض نمیشوند؟ ‏اطرافیان و کارگزاران و رفیقان آنان آیا متناقض نمیشوند واگر نمیشوند میتوانند توضیح بدهند چرا نمی ‏شوند؟ این سهم آنان اما سهم دیگران جز هراس نیست. مسئله بر سر مصداقی و غیر مصداقی نیست ‏مساله بر سر نیروئی است که سخن از دموکراسی و آزادی و انسانیت و هزار نکته مشابه میگوید و ‏مسئولش در برابر سمبلهای این ارزشها مصدق و میرزا و ستار سر خم میکند و در کنار آن چنین ‏کارکردهائی را یعنی مزدور خواندن دیگران را بر میتابد . آیا نباید از حاکمیت فرضی چنین نیروئی ‏نگران بود؟ و آیا این نیرو نباید کمی فقط کمی در گوشه ذهن نگران این نگرانی باشد. امیدوارم کمی فقط ‏کمی از آنچه در باره اندکی از بسیار نوشتم قابل فهم باشد‎.‎
‎ ‎
چهارده اوت 2016‏‎ »»»‎
‎ ‎
خوب شما در فوق نوشته ای‎:‎
‎ ‎
‎«««‎این سهم آنان اما سهم دیگران جز هراس نیست. مسئله بر سر مصداقی و غیر مصداقی نیست مساله ‏بر سر نیروئی است که سخن از دموکراسی و آزادی و انسانیت و هزار نکته مشابه میگوید و مسئولش ‏در برابر سمبلهای این ارزشها مصدق و میرزا و ستار سر خم میکند و در کنار آن چنین کارکردهائی را ‏یعنی مزدور خواندن دیگران را بر میتابد . آیا نباید از حاکمیت فرضی چنین نیروئی نگران بود؟ و آیا این ‏نیرو نباید کمی فقط کمی در گوشه ذهن نگران این نگرانی باشد‎.»»»‎
‎ ‎
اسماعیل عزیز آیا از کسانیکه همان سیاست رجوی را رله میکنند و همان ترفندهای کثیف را بکار ‏میگیرند نباید نگران بود؟
‎ ‎
درختها میمیرند
‎ ‎
عده ای عصا میشوند و دستی را میگیرند
‎ ‎
عده ای تبر میشوند بر نسل خویش
‎ ‎
عده ای چوب کبریت میشوند برای سوزاندن تبار خویش
‎ ‎
عده ای نیز تخته سیاه میشوند برای تعلیم اندیشه ها
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
تلاش کنیم که تخته سیاه باشیم‎.‎
‎ ‎
مشکل ما جدا شدگان این است که در نفی رجوی نباید احساس کنیم که خودمان نیز نفی میشویم. خودت ‏گفته ای که روشنفکر کسی است که بتواند “همه چیز را از بنیان نفی کند” نه اینکه همه چیز رجوی را با ‏خود داشته باشیم و نام روشنفکر برخود بگذاریم. اگر به این بحث سیاسی من پاسخ بدهید شاید مطالبی ‏باشد که برایم آموزنده باشد. البته نه مانند بعضی ها که فتوا دادند حتما این و آن هستی … بلکه بحث ‏سیاسی‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
انبوه اشتباهات نوشتاری بنده را نیز ببخش و به حساب همان محدویتهای اعمال شده توسط رجوی بگذار ‏که اجازه نداده کسی در سازمان چیزی یاد بگیر الا چاپلوسی و مانند برده کار کردن. با عذر خواهی از ‏اینکه نامه ام طولانی شد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
باتشکر از اینکه نامه ام را خواندید
‎ ‎
داود ارشد
‎ ‎
‎ ‎
‎ ‎
هایدپارک کرنر لندن‎:‎
‎ ‎
‎ ‎یکی از معروف ترین پارک های لندن، “هاید پارک“ نام دارد. این پارک بسیار وسیع بوده و عمده ی ‏شهرت آن به دلیل فلسفه ی آن می باشد. ضلع جنوب شرقی این پارک که به “هاید پارک کرنر“ معروف ‏است، جایی است که همگان آزادند تا در کمال آزادی حرف های شان را بیان کنند، از ته دل فریاد ‏برآورند، به هر کس و هر چیزی که دلشان می خواهد با صدای بلند نقد و حتی فحاشی نمایند، پیرامون ‏مسائل مختلف با یکدیگر بحث و تبادل نظر کنند. به عبارت دیگر، محیطی کاملاً آزاد آزاد تا هر کس هر ‏کاری که دلش می خواهد ( به جز آزار رسانی به دیگران) را انجام دهد، کارهایی که در بیرون از آن ‏پارک حتی جرم و غیر متعارف محسوب می گردد. جالب این است که با وجود همه ی این آزادی ها، ‏حتی یک مورد برخورد خشونت آمیز در این پارک رخ نداده است. چون همگی می دانند که فلسفه ی این ‏پارک تنها و تنها تخلیه و پاک سازی درون می باشد‎.‎
‎ ‎
‎ ‎

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.