مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی۲ امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

افشاگریهای همخوابگیهای مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای همخوابگیهای مسعود رجوی با زنان مجاهد

آخرین پست ها

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در کنگره سکولار دمکراتها

قسمتهایی که داخل پرانتز آمده بعد از سخنرانی جهت روشن تر نمودن مفهوم جمله و یا اندیشه سخنران آمده است.

عطف به تحولات اخیر لازم دیدیم که دوباره آنرا بازنشر کنیم. و به همه دوستان خواندن آنرا توصیه میکینم:

435827150_174791

متن سخنرانی داود باقروند ارشد در کنگره پنجم سکولار دمکراتهای در شهر کلن آلمان 2017

تاریخ اندیشه سیاسی را میتوان با اندکی اغماض و در کلی ترین تقسیم بندی به دو نوع مکتب تقسیم نمود. ‏

برخی سودای نا کجا آباد در سر دارند، کاستی های انسانرا برنمی تابند، طالب باز سازی روح و روان انسان اند، حقیقت را یکی میپندارند و ‏رستگاری سیاسی را در گرو آن میدانند که آن خود و یا اقلیتِ عالم به این حقیقت باید قدرت مطلق را در کف گیرد. در این مکتب حکام قیم و چوپان مردم ‏اند. ‏نزدشان فرد نه غایت سیاسی که ابزار آن است. شهروند مطلوب نیز کسی است که سوداها و خواستهای فردی را یکسره فدای مصالح جمعی ‏کند. تجلی صیقل یافته این مکتب نه تنها حکومت مطلق مذهبی بلکه شجره همه تفکرات توتالیتر از جمله در تشکیلات سابق ما (مجاهدین و شورای ملی مقاومت) ست. ‏

 

 

دسته دیگر اما، نه جامعه‏ای کامل بلکه حکومتی مطلوب و میسر میخواهند. “انسان کامل” را تخلیلی بیش نمیدانند و بازسازی روح انسان را گره بر باد زدن میشمرند. نزد آنها حقیقت یکی نیست و انسانها نه ابزار که هدف سیاست اند. دولت (و آلترناتیو) مطلوب هم نه قیم که خادم شهروندان است. در این مکتب معظلِ اساسیِ اندیشهِ سیاسی، یافتن توازنی میان تمایلات فردی و مصالح جمعی است. عدالت سیاسی و اجتماعی نیز تنها از طریق حکومت قانون یافتنی است. حکومت قانون مبتنی بر اصول مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر که دمکراسی بدون آن مانند بسیاری تجارب گذشته و تجربه آلمان هیتلری و ترکیه، میتواند با دمکراسی شروع و اما  بسمت دیکتاتوری برود.

 

 

 

درنزد دسته اول سیاست با اخلاق معنی ندارد، همه چیز تحت الشعاع کسب قدرت بمنظور به کرسی نشاندن آن منِ یگانه حقیقت است. جامعه وشهروند (دیگران) وسیله ای هستند جهت دستیابی به اهداف شان. در نزد اینان همه چیز سیاه و سفید است. همه دیگرانِ سیاه، مارک دارند، چپ، راست، مذهبی، شاهی، بورژوا، وابسته، مرتجع، لیبرال، و… با  اینها نباید نشست و حرف زد. کانونی ترین تاکتیکشان در حفظ خود و ادامه حیات سیاسی، نفی دیگران با ایجاد و ترویج بی اعتمادی و تفرقه در میان سیاسیون میباشد. هرچند با حذف و تضعیف فعالین سیاسی آب به آسیاب رژیم میرزند.  ‏

 

 

این تلاشها در میان اپوزیسیون مخرب نه بدلیل منافع جامعه و مردمی که خود بطور کامل از آن قطع هستند بلکه بدلیل همان ویژگی خود ‏محوری و خود حقیقت پنداری است. خود را نه تک قطعه ای از کل پازل سیاسی جامعه که کل تابلو سیاسی میپندارند و میخواهند.  قطعا در ‏این دستگاه فکری تمامیت خواه اولین اشتباه آخرین اشتباه تلقی شده و همه چیز تحت الشعاع حفظ خود قرارمیگیرد.  (با شنیدن اولین انتقاد عنان از دست داده و با نصار انواع ناسزاها و مارکها  انتقاد کننده را نیست و نابود میکنند) ولی از آنجا که ‏درصحنه عمل واقعی خطا اجتناب ناپذیر است تمامیت خواهی و عدم صداقت آنها را به لاپوشانی، دروغپردازی، وارونه گویی و سرکوب و ‏حذف منتقد کشانده و از مردم و فعالین سیاسی جدا و ایزوله میکند. همین ایزولاسیون و یکه تازی در صحنه سیاسی و در تشکیلات و جامعه و نبود هیچ ندای سوال ‏کننده (سلحشور) و منتقد و با کور کردن تمامی چشمان نظاره گر در پس دیوارهای آهنین، راه را برای هر انحرافی و سر بیرون آوردن ازبند و بست های ‏وطن فروشانه با داود ارشدبیگانگان از یکطرف و نامه پراکنی با امام زمانهای موهوم وفساد سیاسی تشکیلاتی و اخلاقی باز میکند. ‏

 

 

طبعا تحول فکری و نو اندیشی و درس گیری از گذشته ی جامعه و دیگران، دور ریختن قالبهای خشک، تجربه شده و پوسیده گذشته که نیازمند داشتن درد مردم، شجاعت سیاسی و ریسک پذیری و فاصله داشتن از قدرت پرستی، است، مطلقا محلی از ارعاب ندارد. چون  مخاطب اصلی نه مردم که بقیه رقبا است. که مبادا از دیگر رقبای بازار سیاست مارک خورده و عقب بیفتند. خواست و تمایل توده ها و منافع ملی جایگاهی در دستگاه فکری ودرطبقه بندی نگرانیهایشان ندارد. در این دستگاه فداکاری بیشتر تبدیل به شهید پرستی که تنها محصولش تولید طلبکار از دیگران و شقاوت و بیرحمی بیشتر در نفی حقوق دیگران خلاصه میگردد.  درصورتیکه اگر خود را تک جزئی از کل پازل سیاسی جامعه بدانیم و مخاطب نیز مردم باشند مطلقا نگران (یک ایراد و انتقاد هرچند کاملا درست) یا یک شکست یک ریسک پذیری و ‏تحول فکری نبوده و  کل جنبش و حقیقت را از دست رفته نمیپنداریم چون بقیه هستند. ‏(آنچه در جوامع دمکراتیک با استعفای مقامات با کوچکترین اشتباه شاهد هستیم).

 

 

دوستان عزیز ما خودمان را جزء کدام دسته بندی فوق میپنداریم.

 آیا صرفا بدلیل اینکه خود را سکولار میدانیم مستقل از اینکه اساسا هرکدام ‏چه تلقی از سکولار و سکولاریسم داریم و یا به هر مکتب و مرامی که معتقدیم امتیازی برای ماست؟ آیا این ما را از رفتن به مسیرهاییکه به چاه منتهی نشود ‏تضمین میکند؟ آیا ارتباط دینامیک و فعالی بین ما با جامعه بحران زده ایران را تامین کرده است؟ ‏آیا این مائیم که باید این تلاش را بکنیم به جامعه خود وصل شویم؟ چگونه ؟ فراموش نکنیم که راه و روشهای چهار دهه گذشته همه ما محصولش این است که امروز در ابتدای راهیم.

 

 

تجربه شکست کامل ما با آن ، پایگاه اجتماعی و محبوبیت اولیه، قدرت تشکیلاتی- مالی ، با بزرگترین ائتلاف سیاسی آن روزگار، که  با کمک مالی و لجستیکی و سیاسی قدرتهای منطقه ای و جهانی بازوی پر اقدار خلق نیز براه اندختیم ولی نتوانست حتی نیم نگاهی هم از طرف مردم بخود جلب کند، چه آموزه ای برای ما دارد. چه عواملی باعث شکست کامل این تجربه بوده است. (مشکل نه در تشکیلات داشتن، نه در ارتش ساختن، نه در آلترناتیو ساختن جهت ثبت در تاریخ و … بلکه در محتوای آن یعنی فرهنگ دمکراسی، فرهنگ آزادیخواهی، فرهنگ تعامل و تحمل همدیگر و دگر اندیش و پلورالیسم و فاصله داشتن از قدرت پرستی است).

 

 

 

دوستان عزیز بنابر ‏تجربه شخصی چهار دهه در کانون امور سیاسی-تشکیلاتی – بین المللی بعلاوه  تجربه بشریت نباید فکر کرد که ما نمیتوانیم به بیراهه ‏برویم؟ صداقت و فداکاری لازم است ولی کافی نیست. جنبش مردم ایران از نبود آلترناتیو دمکراتیک رنج میبرد. ‏اگر ما بخشی از فعالین سیاسی ایران هستیم باید به این معظل بپردازیم؟  ‏

 

 

آیا جمعی که خود حاضر نباشد در افکار و مواضع و کردار سیاسی حال و گذشته اش با نگاهی دینامیک و انتقادی بیش از دشمنانش بازنگری و ‏تحول اینجا کند، و نتواند امروزه که هنوز قدرتی نیز ندارد دگراندیشان را تحمل کند، به حقوق یکدیگر احترام بگذارد آیا شایسته است که از ‏مردم بخواهد که بپا خواسته و با زیرپا گذاشتن گذشته و حال خود همه بنیاد زندگی خود را بدست خود و با خون خود متحول کنند؟  ‏ اگر مانند گذشته حرکت کنیم دهسال دیگر آیا باید درجایی غیر از امروز باشیم. آیا همین نیست که در صادقانه ترین شوقق ما را خسته کرده به چشم دوختن به از ما بهتران جهت تغییر سرنوشت ما میکشاند.

 

 

 

مایلم جسارتا توجه بدهم به یک تفاوت کیفی جامعه امروز با جامعه سال 57 ایران. و ضرورت بازنگری در رویکردهای خودمان.

 

 

در آن روزگاران با تعدادی تشکلها و مبارزینِ قهرمانِ زندان رفته و شکنجه شده و اعدام را تجربه کرده و مردمی کم و بیش در حاشیه و بی خبر از تحولات جهان مواجهه بودیم.

 

 

 

امروز با مردمی قهرمان و مبارز، در صحنه، زندان و شکنجه و اعدام را تجربه کرده و با اتکاء به تکنولوژی انفورماتیک کاملا بروز و عده ای حاشیه نشین خارج کشور مواجهیم. که متاسفانه بعضی از آنها علیرغم ادعای خودشان از نظر مردم ایران القاب بسیار بدی را دارند.

 

 

 

چون وقتی از رژیم صحبت میکنیم حرف از تعداد محدودی افراد است ولی وقتی از تغییر حاکمیت صحبت میکنیم دیگر مخاطبمان کل جامعه است. چون هر جامعه ای با هزاران رشته مرعی و نا مرعی مانند مذهب، اقتصاد، فرهنگ، منافع شخصی، منافع قومی، زبانی،… ترسها، دافعه ها و جاذبه ها، تجارب سیاسی تلخ و شیرین گذشته وتجارب دیگر کشورها و… بهم متصل هستند. در تغییر حاکمیت، جامعه باید به تمامی این رشته ها فائق آمده آنها را از هم دریده، نه تنها تن به تغییر خونین آن بدهد که بدنبال حقیقت نا معلومِ، مبهم و تجربه نشده دیگری بیاید. اما:

 

 

‏ اما دوستان براستی چگونه باید اولا به چنین جامعه ای وصل شد؟ ارتباط برقرار نموده در تحولات آن شراکت کرد، و اگر مورد پذیرش واقع ‏شدیم اثر گذار باشیم. ‏

 

 

بین سالهای 63 تا 88 درغیبت تمامی تشکلهای سیاسی، جامعه توانست بطوراتو دینامیک تمامی ضربات مهلک ناشی ‏از اختناق و سرکوب از یکطرف و خطی مشی های مرگبار بعضی تشکلهای سیاسی آن زمان را بازسازی کرده، خود را ‏بازیافته و حرکتی نو با نسلی نو از جوانان و توده مردم براه اندازد. ‏

 

 

در سال   88 با دستگاه فکری گذشته بشکل سازمان یافته در بطن جامعه و تظاهرات تمامی تلاشها شد تا بخواست ‏آمران، آب رفته سالهای 60 به جوی بازگردد و در ادامه شعار “مرگ بر” داده شده توده ها، بعضی شعارهای زنده باد را راه اندازی شود و مسیر مسالمت تغییر داده شود. ولی همانگونه که قطعا همه شما نیز شاهد بودید جامعه ایران ‏را بطور مطلق بیگانه و با فاصله نوری از این مسیر یافتیم و بطور شگفت انگیزی پس زده شدیم. که البته اثبات کننده تمامی تجارب سالهای منتهی به 88 بود. ‏

 

 

چنین مردم و حرکت پرخروشی که “شعار مرگ بر” دارد ولی شعار “زنده باد” ندارد، چند پیام آشکار و واضح دارد،

 

 

اول اینکه جامعه ای است ‏که به قدرت و توان خود و آنچه از درون خودش میجوشد مشرف شده و متکی است و قهرمانان ‏پوشالی و یا گروههای خود محور توتالیتری چون مجاهدین برایش سوخته اند.

 

 

 دوم وقتی حتی با اعمال خشونت در مقابل خشونت علیه خودش مخالفت میکند جامعه ای است که واکنشی و عصبی عمل نمیکند بلکه کاملا پخته و آگاهان به ابزار مدنی و مسالمت آمیز برای تغییراتش تکیه دارد. و بدنبال متحول کردن تدریجی شرایط خود بدست خود است.

 

 

سوم: از طرفی نیز جامعه ای است که هنوز ‏حزب و تشکل رهبری کننده متناسب با شعور سیاسی اجتماعی فرهنگی خود را دردسترس ندارد و در بطن خود در سرآغاز ساختن عناصر آن متناسب با خواستهایش است. 

 

 

آرمانخواهی به یکی از ضد ارزشترین پدیده ها در جامعه امروز ایران تبدیل شده. جنبش سال 88 آخرین میخ برتابوت باور به هر ایدئولوژی بعنوان یک متحول کننده ‏سیاسی- اجتماعی برای حتی مذهبی ترین افراد بود.

 

 

یکی از بزرگترین چالشها در مقابل بسیاری از ما سیاسیون و همان نسل گذشته، گرفتار ماندن در شعارهای ارزشی گذشته است. رجوی خود بعد ‏از شکست در مقابل واقعیت های عینی جامعه مورد جراحیش بمنظور لاپوشانی و فرار از پذیرش مسئولیت مرگ بیمار و تصحیح ‏اشتباهات در یک چرخش بغایت فرصت طلبانه  “بمنظور حفظِ خود در قدرت” به موضعگیریهای ارزشی که هر کس و ناکسی در هر شرایطی میتواند ‏اتخاذ کند رو آورد. و سر از عاشورا و شهید پروری و خون امام حسین، تعضیه و سینه زنی و امام زمان بازی و نامه نگاری با او جهت لاپوشانی حذف و تصویه همقطاران در ‏آورد. ‏

 

 

ما نیز نباید جهت توجیه خودمان در پشت کامپیوترهایمان و عدم حضور در صحنه  به  شعارهای کهنه شده ارزشی و قالبی و کلیشه ای سه دهه قبل پناه ببریم. جامعه ای که قصد همیاریش را داریم تا  سرنوشتش را خود بدست بگیرد  بسیار تغییر کرده است.

 

 

((ما ايرانيان از زماني که تشخيص داده ايم از غافله ی به سرعت در حال گذار تمدن بشري عقب مانده ايم، راههاي متعددي را جهت نجات ‏جامعه خويش از پسروي و عقب ماندگي آزموده ايم. اما هر بار به دلايل متفاوتي ناکامي هايي را تجربه کرده، با پشيماني و سرخوردگي ‏به گذشته نگريسته ايم. ابتدا سعي کرديم قدرت سلطنت را مشروط کنيم، مجلسي از خوانين و روحانيون تشکيل داده کارمان به ‏استبداد صغير و سپس دخالت قدرت هاي بزرگ انجاميد. تلاش کرديم از هرج و مرج پس از اشغال کشور و تضعيف نهاد سلطنت قاجار با ‏اتکا به دولت مدرن مقتدر رضا خاني بيرون آييم به استبداد کبير و در نهايت اشغال نظامي ميهن دچار گشتيم. با ملي کردن نفت، بدنبال ‏استقلال کشور بودیم کارمان به بازگشت سرکوب و وابستگي انجاميد. جهاد کرديم تا استقلال و آزادي را احياء کنيم اما به استبداد ‏ديني مبتلا گشتيم. ))

 

 

با اين حال، بسيار اندک بوده اند کساني که خواسته اند تا با کنار هم گذاشتن تجربه ها به راه حل بديلی بر پایه ‏ی نقد همه جانبه ی گذشته ولی متناسب با بافت و ساخت جامعه ایران دست يابند.‏ و بدون متوسل شدن به قالبها و کلیشه ها و کپی برداری هایی که گریبان عمده نسلهای سیاسی گذشته ما را گرفته است با شجاعت ‏تمام و عزمی استوار و نگاهی انتقادی به گذشته کاری نو را شروع کند.

 

 

گذشته نشان داده هیچ کس تحت هر نام و اندیشه ای همه پاسخها و راه حلها را بتنهایی در اختیار ندارد. مشکل اصلی و مقدم بر هر نوع ‏اندیشه ای افراد و انسانها هستند که ظرفیت به شکست کشاندن و یا موفق نمودن هر راه حلی را دارا میباشند. بر اساس تجارب تاریخی بسیار، و در ‏فقدان نهادها و فرهنگ دمکراتیک لزوما زدن تابلو هیچ مکتب و آئین تضمین کننده آینده ‏روشنی نیست و نمیتواند باشد. تضمین تمامی راه حل ها در جامعه مدنی در برابری و برادری، تعامل و همزیستی در رسانه های آزاد، آزادی ‏بیان و عقیده و انتقاد. قوای مستقل و منفک از هم، سیستم های شفاف بازسنجی و همسنگی و نظارت بر سه قوه و کوتاه سخن تضمین در ‏تربیت نسلهای با فرهنگ سیاسی متشکل در احزاب و نهادهای مدنی با  احترام متقابل و رعایت حقوق یکدیگر در کادر تمامیت ارضی ایران واحترام به انتخاب مردم است. تا به بنیادگرایی چه نوع مذهبی-‏توحیدی-تروریستی، سوسیالیستی و یا سکولار آن درنه غلطیم. ‏

 

 

مشکل جامعه ایران با صدها سال تجربه دیکتاتوری فقدان فرهنگ دمکراتیک و اعتقاد عمیق به حقوق همدیگر، جامعه پلورالیستی،  بویژه در میان ما سیاسیون آن است.

 

 

ما بشدت نیاز داریم که مورد مخالف قرار بگیریم بشدت نیاز داریم که در صحنه شکست بخوریم و بتوانیم با هضم آن کنار برویم به همین دلیل نیاز حیاتی به کار مشترک و تمرین دمکراسی داریم. اگر امروز که دستی در قدرت نداریم و کسی در پست سرمان سینه نمیزند نتوانیم همدیگر را تحمل کنیم حرفی نوتر از آنچه مردم در حال تجربه کردنش هستند نداریم. 

بنده بسیار امیدوارم که این جمع میتواند همان جمع نو باشد.

28 اکتبر 2017

داود باقروند ارشد

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.