شهادتهای هولناک از ماهیت فرقه رجوی توسط علامه الحسینی مشاور مریم رجوی

شهادتهایی عینی از تشکیلات فرقۀ رجوی توسط علامه الحسینی مشاور مریم رجوی

فعالیت های ما در تصویر

سخنرانی آقای عیسی آزاده از فرماندهان سابق مجاهدین در پارلمان اورپا

اعلام انشعاب مسئولین ارشد سازمان مجاهدین از این فرقه در پارلمان اروپا

مقالات پربیننده

افشای پولشویی های فرقه رجوی

 

دمکراسی خواهی درمبارزهٔ مسلحانهٔ و زندگی مخفی چریکی ! 

تمامی قسمتهای مختلف این مقاله بصورت یکجا در زیر آمده است.

مژگان پورمحسن

دهه هاست که افراد مختلف، رهبران واعضا و حامیان گروههای مختلف سیاسی یا رهبران قدیم و اعضاء سابق و حامیان گذشتهٔ گروهها وسازمانهای چریک مخفی وطنمان ایران در مورد اهداف و آرمانها و آرزوهای بسیار زیبا و هیجان انگیز خود می گویند و می نویسند. در گذشته که کامپیوتر و وسایل ارتباط الکترونیکی در اختیار هر خریدارو استفاده کننده ای نبود و اخبار و اطلاعات مختلف با سرعتی اعجاب آور همچون امروز قابل انتقال به مردم نبود، انتخاب مبارزهٔ مسلحانه بعنوان تنها پاسخ درست به رژیم پیشین حاکم بر کشورمان و پذیرش الزامات چنین مبارزه ای و از جمله روی آوردن به زندگی مخفی، همواره برای برخی از جوانان در هاله ای دست نیافتی و بعضاً حتی مقدّس قرار داشت. یادم هست که برخی از نوجوانان و جوانان نسل من از یک نوشتهٔ چند خطّی منتسب به یک انقلابی مجاهد خلق یا فدایی خلق که گفته میشد از مخفی گاه برایمان نوشته هیجان زده میشدیم و دیگر آرام و قرار نداشتیم در حالیکه نه می دانستیم چه کسانی و در چه شرایطی تصمیم به چنین مبارزهٔ پیچیده ای گرفته اند و نه ارسال کنندهٔ پیام را میشناختیم و نه مخفیگاه احتمالی او را.

امّا با چنان سرعتی خودمان را به دیگر دوستان هم سّن و سال دبیرستانی میرساندیم که پیام مزبور را بخوانیم و رونویسی کرده و پخش کنیم که « استغفرالله گویی کلام خداوند یکتاست و جبرئیل در غار حراء منتظر پیشخدمت محمّد پیامبر است که ما جوانان هستیم و نمیشود ذرهّ ای تأخیر کرد». چقدر نسل ما ساده دل وآرمانگرا بود!! خوشحالم که نسلهای بعدی چنین ساده لوح نیستند. برخی از اوقات جوانترها از من می پرسند چه چیزی شما را تا این حّد نابینا کرده بود که فکرخود واعتماد خود را نثارنوشته جات و افرادی کنید که نه واقعاً میشناسید، نه میبینید؟ چرا جانتان را حاضر بودید بخطر بیندازید برای حرفهای راست یا دروغ کسانی که نه دیده بودید و نه در زندگی شما بودند؟ بجز ساده لوحی و ساده دلی وایمانی عاشقانه به  بهروزی مردم و شور آزادی خواهی خیالی پاسخی نمی یابم. این تازه زمان شاه بود.

 اینروزها هر وقت فرصتی کنم و سری به سایت های ایرانی بزنم، دوباره گویا سوالات آن چند جوان در نظرم می آیند.

هموطنان محترم، گروه چریکی، زندگی مخفی، مبارزهٔ مسلحّانه هیچ ربطی با دمکراسی ندارد. در کشور ما ایران نه در زمان شاه نه در زمان آخوند های خون آشام هیچ گروهی، سازمانی یا حزبی از مردم نظرخواهی نکرد که آیا مردم به مبارزهٔ علنی و سیاسی رأی می دهند یا مبارزهٔ مسلحّانه و چریکی و مخفی. ثانیاً حتی کسانی که در دوران خمینی ضّد بشردر سالهای ۱۳۶۰ ببعد هزار هزار اعدام شدند یا در درگیری بر علیه کمیته ای ها و پاسداران شهید شدند

نمی دانستند واقعاً چه کسانی در گروه یا سازمان یا حزبشان تصمیم این چنین سنگین و پُر مسئولیتی را گرفته اند. اگر می پرسیدی پاسخ میدادند گروه یا سازمان یا حزب و اگر می پرسیدی چرا حالا؟ می گفتند حالا مشروعیت رژیم پایان یافته یا رژیم این جنگ را بما تحمیل کرده و یا چقدر در فازسیاسی شهید دادیم و از اسلحه کشی خودداری کردیم امّا از این ببعد دیگر مايیم که می زنیم. حالا حتماً می پرسید چه کسی سؤال می کرد و چه کسی پاسخ می داد. هواداری سؤال و هواداری پاسخ می داد. هیچکدام از خیل هواداران فعال و گوش بفرمان سازمان مجاهدین خلق که ازقبل وبعد  از  سی خرداد ۱۳۶۰ دستگیر و اعدام شدند نمی دانستند چند نفر از مرکزیت سازمان و چند نفر از اعضاء سازمان مجاهدین درگرفتن چنین تصمیمی دخیل هستند و یا در جریان بحثهایی باشند که ضرورت این مجموعه تصمیم را در آن موقع و به آن شکل الزام آور می ساخت.

امّا اگر نظر مرا بخواهید، از سال    ۱۳۵۷ ببعد، مأموریت مسعود رجوی ( و شرکاء ) ازبین بردن هویت استثنائی و موجودت پُر اقبال سازمان مجاهدین خلق ایران نزد نوجوانان وجوانان وبخصوص دانشجویان دانشگاهها بود و بجای آن و البته با سوء استفادهٔ تمام عیار از تاریخچهٔ سازمان مجاهدین خلق ایران و بنیان گزاران و شهدای والامقام وآرم و اعتبار سازمان مجاهدین خلقِ حنیف وسعید و بدیع زادگان، سازمان مجاهدین خلقِ احمد و رضا و مهدی رضايی، سازمان مجاهدین خلقِ فاطمه امینی سمبل زن انقلابی مجاهد خلق و بهجت تیفتکچی و اشرف ربیعی در زندان شاه، سازمانِ رجوی راه اندازی شد.  بعدها مسعود رجوی در کتابی نوشت که مدتها پیش از اعلام مبارزهٔ مسلحانه با رژیم، وی درفکر ومشتاق عاشورای مجاهدین بوده و در خود فرو میرفته و از شکوه این عاشورا میگفته و علی زرکش می نوشته!!! و من ( مژگان پورمحسن) اضافه کنم که مسعود رجوی طرح نابود سازی تمام عیار ایدئولوژیک ـ تشکیلاتی ـ سیاسی ـ نظامی سازمان مجاهدین خلق ایران را داشت زیرا پتانسیل این سازمان میتوانست بواقع آنرا از موی دماغ محافل استثمارگان و استعمارگران منطقه ای و غربی در ایران تبدیل به یک قدرت عظیم ضد استثماری، ضد استعماری و ضّد امپریالیستی مردمی در خاور میانه و سپس دیگر کشورهای اسلامی نماید.

آخر اتاق عالی فکر جهانی که چنین اجازه های انقلابی را نمی دهد بلکه همیشه یاران صمیمی خود را پیدا کرده و تربیت لازم را برای رسیدن به هدف غايی خویش انجام می دهد. رژیم سر کار می آورد و می برد. انقلاب های اسلامی رنگارنگ سبزوسرخ و سیاه، انقلابهای مسیحی نارنجی و زرد وگُل بهی و انقلابهای سوسیالیستی برنگهای آبی نفتی، قهوه ای تنباکويی و سپید رؤیايی راه می اندازد و ما ملت های عقب ماندهٔ مسلمان را به آرزوی های نشناخته مان که نامشان را آزادی، استقلال، دمکراسی وبرابری نهاده اند  و البته منظور همان آخرالزمان یا جامعهٔ بی طبقه توحیدی یا جامعهٔ امام زمانی یا دارالخلافهٔ اسلامی است می رساند. مگر نمی بینید بحمد الله اسلامِ اصیل وخوش اخلاق  عربستان سعودی و اسلامِ انقلابی و بد اخلاق نظام آخوندی ایران و اسلام رادیکال واموی ابوبکر العربی ـالانجلیسی و اسلام سنی صدر اسلامِ  طالبانی را با این شکوه و عظمت به همهٔ جهانیان معرفی می کنند و فوج فوج بورژواها کنار دریا و دیسکوها و پارچهای آبجو و درس و ورزش و خانواده و استراحت و کیف و لذت و امنیّت و خیال آسوده را ترک می کنند و بسوی خلافتُ الله میروند.

کجا؟ بسوی بهشت: بیابانهای داغ عراق و سوریه و لیبی و همسایگان مسلمان تا بچه ها وجوانان صورت بسته و دختران قبا پوشیدهٔ جهادِ نکاح کرده همراه وهمگام٬ مسلمان واهل کتاب راسرببرند وزنده بسوزانند و مثله کنند و قلب و جگرش را بخورند و بزنان و دختران مسلمان و غیرمسلمان فردی و جمعی تجاوز کنند و در بازار به دیگر مسلمانان بفروشند. اینهم یک نوع مبارزهٔ چریکی است، مخفی است، ایدئولوژیک است٬ حتی فرا ملی و فرا مذهبی است. بجای معدود نوشته ها در نسل ما، تکنولوژی مینویسد، هزارهزار تکثیر میکند، استراتژی وتاکتیک نشان میدهد، عضو گیری میکند، چریک مبتدی را به زبده تبدیل میکند، ایدئولوژیک می کند ووو

این گروه خلافت اسلامی نه ایرانیست و نه عین تجربیات نسل ماست ولی هرایرانی در این گروه  رژیم جنایتکار

آخوندی و برخی شبا هتها با زندگی چریکی ـ مخفی در وطنمان را میبیند.

قسمت دوم

مبارزهٔ مسلحانهٔ چریکی که در وطن ما ایران بوجود آمد و بخصوص در زمان شاه با دو نام سازمان چریک های فدايی خلق ایران و سازمان مجاهدین خلق ایران شناخته می شدند، اولّین دلیل وجودی خود را شکست تمامی روشهای مبارزات سیاسی ملّی وعلنی ومردمی تا اوایل سالهای ۱۳۴۰ وقفل شدن جامعه دردیکتاتوری مطلق و وابستهٔ  رژیم شاه معّرفی می کردند و بواقع شکست دولت ملّی ومیهنی دکتر مصدق در کودتای آمریکايی که شاه را بقدرت باز گرداند، زخم سیاسی عمیقی درجامعهٔ ایران ایجاد کرد که دیگر بسته نشد و بهبودی نیافت. رژیم آخوندی که بجای رژیم شاه بقدرت رسید هیچ مشروعیت سیاسی، ملّی و مبارزاتی نداشت و برعکس کلیهٔ کسانی که از مبارزهٔ مسلحّانه برای سرنگون کردن این رژیم ضّد ملی و ضّد مردمی انتقاد و حتی آنرا محکوم کرده و چپ روی میدانند، من هر نوع تأييد، همکاری و خدمت باین رژیم از قبل از سر کار آمدن خمینی ضّد ایران و ایرانی تا بامروز این رژیم جنایتکار ضد بشری را سقوط تمام عیار از کلیهٔ اصول وپرنسیپ های انسانی و متّرقی می دانم. بنظر من همهٔ زندانیان سیاسی آزاد شده، همهٔ سیاسیون معروف، همهٔ چریک های سابق که در همان ابتدا وبه بهانهٔ قیام مردمی با خمینی و یارانش دست همکاری دادند، همگی بجز « حیات خفیف خائنانه» و ننگ پاک نشدنی دستانِ درخونِ هموطنان بی گناه رفته و بی آبرویی وطن فروشی و حیات طبیعی و انسانی سوزانی خاطره ای در دل مردم و در ثبت تاریخی بجای نگذاشتند.

پاسخ خمینی را بآنصورت مسخره در دوـ سه روز پیش از سی خرداد دادن بازی با دهها و صد هزار خون و میلیاردها رنج یک خلق تحت ستم بود. چرا؟ زیرا نه رژیم سراندرپا جنایت حاکم چند روزه تغییر ماهیّت داده بود و نه میشد صدها هزارنوجوان و جوان فعّال وعلنی همهٔ گروههای مخالف رژیم را چریک زبده و عملیاتی با زندگی مخفی نمود. این موضوع را همهٔ افراد سیاسی خیلی خوب می دانستند.  خمینی ضّد خدا و ضّد بشرورژیمش هم اینرا خیلی خوب میدانستند. تنها آن نوباوگان دبستانی و دبیرستانی میلیشیا و آن جوانان و نیروهای گوش بفرمان که غرق در فرمانبری تشکیلاتی بودند و صد صد تا اعدام شدند نمیدانستند. آنهايی که وقتی خبر اعدام یا زیرشکنجه تکه تکه شدن یارانشان را می شنیدند با چشمانی گریان سراندرپا افتخاروانگیزهٔ مقاومتِ بیشتر میشدند و وقتی خبر فرار از جنگِ  مسعود رجوی را شنیدند، معصومانه گفتند « خوب شد برادر رفت و دستِ این جنایت کاران نیفتاد».

بله،« سازمان رجوی » که مطلقاً سازمان مجاهدین خلق نبود با شهادت بنیانگذاران و کادرهای واقعی مجاهدین و ضربهٔ درونی ـ بیرونی به هویت عقیدتی اعضا وهواداران مجاهدین درسالهای ۵۳ ـ۵۴ ودرنبودِ ارتباطات واطلاعات صحیح مجاهدی درزندان وقبل ازسرگونی شاه شکل گرفته بود،عمدتاً همان سالهای ۵۷ تا ۶۰ به  اوج خود رسید. زیرا « تشکیلات رجوی » در این سه سالی که بآن فاز سیاسی می گویند برزمینه ای از فضای جدیدِ اجتماعی ـ سیاسی پَس از قیام و سکوت یا همکاری « باصطلاح مجاهدین باقیماندهٔ درون و بیرون زندان» جلوه کرد، از « تشکیلات چند نفرهٔ رجوی » به « سازمان چندین هزارنفره وسراسری رجوی » البتّه تحت نام وآرم سازمان مجاهدین خلق ایران تبدیل شد.

همانگونه که شما اگر خمینی را از نزدیک در نوفل لو شاتو (مثل من) دیده بودید نمی توانستید تصوّر کنید که این پیرمرد عمامهٔ سیّدی بر سر با بازگشتش به ایران، کشورمان و مردممان، طبیعت و آثار تاریخی ده هزار ساله مان، اقوام و فرهنگ هایمان، زبانها و باورهای دینی مان، تاریخ و جغرافیایمان، سلامت و صلحمان، افتخارات و هنرهایمان، صنایع و کشاورزی مان، داراییها و ثروت ملّی مان، آبروی ملّی و بزرگ منشی نیاکانمان، رأفت انسانی و جوانمردی اسطوره ایمان، صورت نورانی بزرگترهایمان و خنده های شاد و معصومانهٔ کودکانمان، بله، همه چیز و همه کَسِمان را خواهد کُشت وخواهد سوزاند و بربادخواهد داد و خاکستر خواهد کرد، رژیمش همهٔ ثروتهای این مملکت راخواهد خورد و به بیگانگان خواهد داد وایرانمان را ویرانه خواهد کرد. بله خمینی ایران را سراسر قبرستان کرد و دروغ و ریا، دنائت و رذالت، وقاحت و بیشرمی، خفّت و تجاوز را بر مردممان حکومت کرد.

حال، هموطنانم، وظیفهٔ ملّی و میهنی سی و هفت ساله مان که همانا نجات وطن و هموطنانمان از وجود نحس آخوندی است را به سرانجام نرسانده ایم. در این سی و هفت سال، همه مان سوختیم و جزغاله شدیم امّا این رژیم نکبت را از بالای سرمان به جایگاه واقعیش، قعر تاریخ بزیر نکشیدیم. چندین نسل مُردند یا دقیق تر بگویم چندین نسل جان کندند و جان کندیم و نتوانستیم این هیولای خصم مُلک و ملّت را بزیر کشیم. منتظر مبارزهٔ مسلحّانهٔ چریک مخفی هموطنانتان که گویا از واشنگتن تا تگزاس، از پاریس تا لندن، از عراق تا ترکیه، از سیدنی تا اسلو، همگی زن و مرد، بیست و دوـ سه ساله، در اوج توان بدنی و روحی، دوره دیده در ارتش شمارهٔ یک دنیا، مسلّح به آخرین و مدرن ترین تجحیزات نظامی منتظر فرمان حرکت رهبرانشان  مسعود رجوی و مریم رجوی هستند که از آسمان و زمین بر وطنشان ایران و شما هموطنانشان بمب اتمی و بیولوژیکی و شیمیایی ببارند تا رهبرانشان را بقدرت برسانند اصلاً وجود خارجی ندارد.

 ما فرزندان ایران که از دست نظام جور و جنایت آخوندی در همهٔ دنیا پراکنده ایم به هیچ حزب، سازمان و گروهی برعلیه استقلال کشور ایران و بهروزی ملّت ایران تعلق نداریم و نخواهیم داشت. در میان مَردم همهٔ کشورها انسانهای بسیار شریف و بزرگوار هستند و خواهند بود که در این سی و اندی سال برای ما ایرانیانِ بواقع آواره و عمیقاً دردمند مرهم بوده اند امّا درد ما درد شماست، درد وطن است که به امّید و توکّل به خدای یکتا، تنها جهان دار، صاحب آنچه بود و نبود، وطنمان را خودمان و با ارادهٔ سترگ و تسلیم ناپذیرمان و با توسّل به اتحاد ملی مان از شّر تمامیّت  این رژیم رذالت آخوندی  می رهانیم.

قسمت سوم

اولّین آشنايی من با چریک ها در زمان شاه مانند بسیاری از نوجوانان آنزمان از طریق دست نوشته ها و گاهی جزوه ها ی تایپ شده و کتب چاپ شده بود. برخی مربوط به فدائیان خلق و مدتّی بعد نوشته هايی از مجاهدین خلق. امّا آشنايی واقعی و قابل دید من با قهرمانان مبارزات آن سالها با همنشینی  با یک چریک  فدايی خلق آغاز شد. روحش شاد و خاطره اش گرامی باد. من در او عشق بی شائبه به کارگران و زحمت کشان را بعینه و درکار و رفتار روزانه دیدم. از او تعریف جدیدی از محرومان و واگذاشته شدگان را شنیدم و در او سیمای انقلابی زن فدايی خلق را در ذهن و روحم حّک کردم. او و رفقایش به اسطورهٔ ایرانی « یَل » مفهوم واقعی بخشیدند. این یَل از طبقهٔ اشراف واصطلاحاً « شازده ( شاهزاده) » آمده بود تا خود را فدای رهايی طبقهٔ کارگر نماید و همین کار را کرد. کم حرف میزد و بسیار عمل میکرد. هیچگاه طی چندین سال ندیدم لباس نويی بپوشد و کفش غیر سوراخی بپا کند یا بدنبال اسم و رسم یا تفریح و خوشگذرانی یا استفاده از کَسی یا سوء استفاده از خانواده یا فامیل یا دوستانش باشد. درچشمان درشت و سیاهش فقط زمانی اشک دیدم که از شرایط سخت وغیرانسانی تحمیلی به کارگرانی که هر روز به سراغشان می رفت صحبت می کرد. همهٔ درآمدش را، هر چه لباس و کفش و جواهر به او هدیه می دادند به کارگران و خانواده هایشان می رساند. آری، او یَل بود، کمونیست بود، فدايی زیست و فدايی شهید شد. در سال ۱۳۵۵ در محاصرهٔ جلّادان ساواک و درصحنهٔ  رزم نابرابر با حمله به آنها تعدادی از ساواکی ها را کشت و خود نیز به شهادت رسید. پیش ازشهادتش بجز چند تن از رفقای فدايیش وساواک که بدنبالش بود، هیچکس نمیداست که او فدايی خلق است، انقدر این انسان بی تکلّف ودرآرمانش حّل شده بود. قلباً مطمئن بودم  دوستان دیگری دارد بخصوص زنانی که همچون او یَلان این آب و خاکند. درگیریها وشهادتهای آن دوران گواه این اطمینان قلبی شد. من هرگز نتوانستم حتی کمی شبیه این یلان باشم امّا یادشان همواره با منست.

با مجاهدین دیرتر ولی در همان دوران شاه برخورد کردم. آنموقع شانزده سالم بود و یکی ازپسران جوانی که جزء گروه ریاضی خوانهای خارج از مدرسه بود هوادار یا شاید عضو مجاهدین بود ولی من نمیدانستم. این جوان بر عکس آن فدايی شهید، فقر و فلاکت، گرسنگی و رنج محرومین را از نوجوانی در محلهٔ زندگیش و در همسایگی شان دیده بود و درهمان سنّ جوانی برایش کاملاً عینی بود. این جوان بی ادعّا وپراستعداد  دسته گلی بی نظیر از نجابت بود. در برابر علاقهٔ سرشار من به دیدن مجاهدین وباحتمال قوی دستورتشکیلاتی برای دیدن حقیر،  یک بارآنهم اگردرست یادم مانده باشد چشم بسته ( این یک اصطلاح گروههای چریک مخفی بود و معنی آن یعنی آدرس محلّی را که میروید نباید یاد بگیرید) مرا به خانه ای برد و من مَرد جوان دیگری را دیدم که چند سال از ما بزرگتر بود وصحبتی کردیم  ولی دیدارش بدلم ننشست. موقع بازگشت دوستم گفت که آن برادر گفته که احتیاج به چشم بسته نبوده و چرا زودتر به او معّرفی نشده ام و خوب است من بیایم با او زندگی کنم!!! آنچنان عکس العملی نشان دادم که دوستم گفت، به برادر گفتم فکرنمی کنم چنین چیزی امکان پذیر باشد ولی برادر گفته که امروز فهمیده که دوستم مرا مقداری دست کم گرفته و بهرحال پیشنهادش را داده!!!

دوست بسیار عزیزم که مرا طی سالها خوب می شناخت وبا آن هوش سرشار مسلّماً بقیّهٔ موضوعات شخصیّتی، خانوادگی، اجتماعی و سیاسی مرا کاملاً می دانست پاسخ بسیارمحترمانه ای داده بود. من ازاو انتقاد کردم که ضعیف برخورد کرده وباید سیلی محکمی در گوشش میزد.

بعد از مدتی من با اهداف بسیاری و با قبولی در امتحان اعزام بخارج برای تحصیل به فرانسه رفتم…

رژیم جنایتکار آخوندی آن دوست عزیز مجاهدم که تجسّم نجابت و زیباترین وجود یک مرد مذهبی و مؤمن بود که شناختم را در سال ۱۳۶۱ دستگیرو اعدام کرد. جرمش را من خوب میشناسم: مرد جوان مجاهدی که تجسّم نجابت و عینیّت مؤمن و خداپرستی است را البتّه که رژیم جَهل و جنایت خمینی ضّد بشر تاب نمی آورد.

روحش شاد و خاطرش گرامی باد.

 

از خدا خواسته ام که این عزیزان فدايی و مجاهدم و دیگرعزیزانی را که در این دنیا سیر ندیدم، آن دنیا ببینم.

برای پدران گرامی و مادران عزیز و فرزندان نورچشممان که می پرسند آخر مگر در این گروههای مخفی چریکی چه خبر است که یک نسل بپایشان سوختند عرض می کنم « چه خبر است را من نمی دانم »، ولی بشما صادقانه بگویم اگر آن عزیز فدايی و آن عزیز مجاهد زنده بودند برای دیدارشان از تخت بیمارستان هم می گریختم تا به زیارتشان بروم با اینکه نه من چریکم، نه فدائیم نه مجاهد، نه مبارزهٔ مسلحّانه را دوست دارم نه زندگی مخفی را، نه گروهی، نه سازمانی و نه حزبی را قبول دارم.

فقط دیدار این سطح از انسانم آرزوست. می فهمید.

قسمتچهارم

همانگونه که از اسم و رسمِ عملی در سازمان های چریک مخفی برمی آید، این نوع مبارزه با دمکراسی سنخیتی ندارد و نمی تواند داشته باشد. موضوع مهم وارد کردن حد اکثر ضربهٔ نظامی به دشمن است و برای رسیدن به این هدف می بایست کادرهای جدّی و پُر انگیزه و با شهامت داشت که صرفاً به مبارزهٔ مسلحّانه و الزامات آن فکر و عمل می کنند. مَرد و زنی که می خواهند زندگی کنند، ازدواج کنند، خانواده تشکیل دهند، شغل رسمی داشته باشند، در جامعه حضور فعّال داشته باشند، رفت و آمد مرسوم در میان ما ایرانیان را ادامه دهند، فرزند داشته باشند و درس و مدرسه و پیشرفت و موفقیّت فرزندانشان را تأ مین کنند و بعبارتی اهل زندگی اند، این افراد با الزامات واقعی چریکی و مخفی خوانايی ندارند زیرا انتخاب زندگی عادی با انتخاب جنگ و مرگِ سریع متناقض است. بهمین دلیل وارد شدن به مبارزهٔ چریکی و مخفی بدون انتخاب آگاهانه و آزادانه و مرحله به مرحله، بسیاری اوقات، اگر فرد مربوطه زنده بماند با رنج بسیار و پشیمانی و اظهار تأسف از عمر سوخته همراه می باشد. برخی نیز در برابر ترفندها و سبعیّت رژیمِ  در قدرت تاب نیاورده و به همکاری در مسیر بر عکسِ آنچه طی کرده اند کشیده میشوند. پس دست بردن به سلاح و جنگیدن واقعی یعنی رودر رو با یک دیکتاتوری کلاسیک در هیچ کشوری نمی تواند سهل و آسان باشد، حال ملاحظه بفرمايید که این رژیم بقول خودش اسلامی و انقلابی و مردمی باشد. البتّه منظورش از اسلامی،  سوارشدن رسمی آخوندها برتمامی  منابع قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و هنری ووو می باشد.  در این راستا شریعت آخوندها  خفه کردن هر ندا و صدای مغایرمیل حکومتشان را به هر شکل و به هرنحو و به شدّت تمام  صد در صد هلال کرده.

از این شریعت دستگیری وزندان واعدام و کشتارتحقیرآمیزو بدون دادگاه و نا عادلانهٔ اوایل حکومتشان درمی آید والبتّه بعد نوبت همهٔ سیاسیّون و سربردار کردشان می رسد. عرض کردم رژیم خود را انقلابی می داند و تعریف خود را به جمله ای از حضرت علی (ع) ربط می دهد با این مضمون که ایشان فرموده اند (درحکومت عدل علی، مولای متقیّان)   آن مردمی که زیر دست محسوب شده و درپايین جامعه مورد ظلم واقع شده و تحقیر میشدند بالا آمده و آن ظالمان و حق مردم خورندگان و سوء استفاده کنندگان از قدرت و ثروت عمومی بزیر کشیده خواهند شد. موضوع این است که در حکومت خمینی ـ خامنه ای، مردم ایران و خوش فکران و استعداد های سرشارآن  و افراد ملّی و مثبت، میهن پرستان و مردم دوستان، متخصصّان و هنرمندان بزیر کشیده شدند و میشوند و ظالمان و جانیان عقده ای و خورندگان ثروت ملّی و مال مردم و متّعرضین به جسم وجان وروح  مردم حکومت می کنند. امّا رژیم خود رامردمی نیز معّرفی می کند که واقعاً این ادعّایش فقط با وقاحت آخوندی ممکن است بزبان آید. با حدود پنج میلیون ایرانیِ فراری از ظلم و جور این رژیم به چهار سویِ جهان، با دهها میلیون  نفربچه و بزرگ و زن و مردایرانی در فقروگرسنگی و بی آبی، بی سرپناهی و بی سرپرستی و بیکاری در  بی آیندگی و دربلای اعتیاد حتماً این خون آشامان مَردُمی هستند!!!

از همان اوایل سقوط شاه، آخوندها ماهیّت ضّد مردمی خود را نشان دادند ولی معدود شخصیّت سیاسی بود که به

این واقعیّت اذعان کرده ، ارتباطش با رژیم ومردم را براساس این واقعّیت تنظیم کند.

گروههای چریکی فدائیان خلق و مجاهدین خلق  توسط ساواک تارومار شده و فقط نامی وشَبَهی از آنها با قی مانده بود. باز ماندگانِ زندانی که مطلقًا از دمکراسی و روابط دمکراتیک هیچ اطلاعی وتجربه ای نداشتند و  حداکثر به اندازهٔ یک تئوری درکتابها خوانده بودند و اکثراوقات آنهم غلط وعمل نشده وتجربه نکرده . این زندانیان سیاسی سابق با آزادی اززندان درمقابل مشکلات بزرگ و پیش بینی نشده ای قرار گرفتند که ساده ترینش اختلاف عمیق تحلیلِ آنچه که « انقلاب اسلامی » نام گرفت بین خودشان ودرگروه خودشان از یکسو و با کادرها واعضاء ازخارج کشوربرگشته شان از سوی دیگر و همینطوربا هواداران و اعضاء بیرون از زندان بود.

در این میان از مجاهدین، رجوی ریاستِ خود تعيین کرده را برگروهش  بُرد. شخصاً نمی دانم آن زمان آیا اینرا از خمینی یاد گرفت یا نه ، آخررجوی درمجاهدین  هیچکاره بود و خمینی هم در میان آخوندهای «مبارز و زندان کشید ه هیچکاره» .هر دو با حرف سوار مردم شدند. نتیجهٔ مسابقهٔ قدرت از پیش مشخّص بود. بین « خلق جهان بداند خمینی رهبر ماست »  و « خلق جهان بداند مسعود معلم ماست» فرق قبل از هر چیز بین چندین میلیون افراد مسلح آمادهٔ کشتار در یک رژیم حاکم که تأ ئید شدهٔ ابرقدرت ها بود ودرمقابل، رجوی با میلیشیا متشکل از هزاران کودک دبستانی و نوجوان دبیرستانی و هزاران دانشجوی دانشگاه که در واقع بدنبال معلم برای یادگیری تئوری وعمل مبارزاتی بنیان گذاران مجاهدین و برادران استثنائی رضايی بودند و بخصوص وصیّت نامه و شهادت مهدی گُل انقلاب، نسل نوجوان و جوان آن دوره را تکان داده بود، بدون سلاح و با دست خالی قرار داشتند. رجوی توانسته بود با کلک هایش از آجرهای پراکنده و شکسته و پودر شدهٔ ساختارناتمام وزلزله زدهٔ مجاهدین خلق بجای یک سازمان انقلابی چپ با سیستم سوسیالیستی یا حزبی مردمی با ساختار دمکراتیک، یک جمعیّت پیرو خودش را بسازد که میلیشیایش گوش بفرمانش باشد و بعد ازدستگیری حتی اسمش را نگوید ولی با شعار« درود بر رجوی » تیرباران شود. قبول می کنید که نتیجهٔ جنگ این دو « رهبر» ازپیش کاملاً مشخص بود؟

 از واضح هم واضح تر بود. گویی رجوی حاکم ورهبروشَه ـ شیخ کشوریست که پس از صبر بسیارو شکیبایی

فراوان، بلاخره به خواست مردم معترضش که چرا پاسخ نمیدهیم، به ارتش میلیونیش با تجهیزات لازم فرمان حمله می دهد و چون در این جنگ، صد در صد پیروز شد، مردم و ارتشش اصرار کرده اند که با توجّه به این پیروزی وبصورت کاملاً  دمکراتیک ایشان رهبرابدی و خاص الخاص ووو بشوند!!!

هموطنان،

می دانید که حقیر استعداد یادگیری زبان ايدئولوژیک و عقیدتی و آیت اللهی و ولایت فقیهی را ندارد. می گویم بنظر شما این زبان و فرهنگِ عجیب از کجا آمده؟ زمانی که من در ایران کودک بودم و کلاسهای ابتدايی را طی میکردم، در مبنای دین، همهٔ ادیان توحیدی، معّلم و خانواده می گفتند: فقط خداوند یکتا ازلی و ابدیست و بقیهٔ موجودات زنده و غیر زنده از بین رفتنی و نابود شدنی هستند. حرفی که در درستی آن کوچکترین شکّی ندارم.

حالا چطور شد که آدمیزادی که مُردنی ست بناگاه « ابدی » میشود؟ مهم نیست که  به چه شخصی این « مَقام مطلقاً خدایی » را بدهیم یا آنرا بپذیریم مهّم این است که به اسم خدا پرست مُشرک شده و به یک فرد جایگاه خداوندی می دهیم. برای فضا ایجاد کردن هم خمینی مدّاح لازم داشت، خامنه ای بر مدّاحان، شاعران را هم برای مدح خودش افزود و رجوی هم توسط مریم دست به دامن خوانندگان شد که اشعار مولانا و دیگر صوفیان را که نیایش خداوند است را در نیایشِ « مسعود و مریم » بخوانند.

بنظر من حتی ذره ای رابطهٔ دمکراتیک در نزد نامبردگان فوق وجود ندارد. رابطه ایست مطلقاً عمودی بصورت فرمان از بالا و اجرا از پایین، افاده و منّت گذاری از بالا و پرستش و قدردانی از پایین، توبیخ و توهین از بالا و اعتراف به گناه و خود زنی از پایین، بزرگواری و بخشش از بالا و بی وفایی و خیانت از پایین، کلید بهشت از آنِ بالا و آتش جهنّم از آن پایین. راستی فکر می کنید از این فرهنگ، برابری کلیهٔ انسانها درمی آید؟

مگر ایران را سی وهفت سال است با این رابطهٔ عمودی که خیمهٔ نظام را حفظ کرده نمی بینیم؟

 تنها آلترناتیو دمکراتیک  آخوندها هم با کپی برداری از نظام ولایی با همین رابطهٔ عمودی بادگیر رهبری را حفظ کرده!

چو ایران نباشد تن من مباد.

جاوید ایران

قسمت آخر

مبارزهٔ مسلحّانه و بخصوص زندگی چریک مخفی در وطن ما و با وجود فداکاریهای بسیارِ  شهدای آن بخت و اقبالی ندارد زیرا در فرهنگ ایران و ایرانیان نمی گنجد. آنقدر ایرانی با این نوع مبارزه بیگانه است که ساواک شاه در اوّلین یورش خود به سازمان مجاهدین خلق بنیانگذاران و ۹۰٪ کادرها و اعضای این سازمان  «باصطلاح چریکی » را دستگیر کرد!!! شما حیرت نمی کنید که چگونه میشود از صدر تا ذیل یک سازمان چریکی را دستگیر کرد؟ اصلاً مگر میشود چریک را دستگیر کرد؟ آخر چریک به جوانی با زندگی و همهٔ زیبایی هایش خداحافظی کرده و آموزش نظامی لازم دیده ودورهٔ چریکی گذرانده ای میگویند که کارش و زندگیش صرفاً عملیات و درگیری با رژیم حاکم است و طول عمر چریک از چند ماه تجاوز نمی کند و آنهم اگر در اولّین عملیات شهید نشود. چرا؟ زیرا که چریک به فردی میگویند که در جنگ رو در رو با رژیم و در خاک کشور خود می باشد. درنو جوانی در دستنوشته ها و کتابهای مختلف در ایران می خواندم و سپس در فرانسه با ارتباط مستقیم با چریکهای سابق و هواداران آنها از کشورهای مختلف این آموزه را در مغزم ضبط کردم که «چریک هرگز زنده دستگیر نمی شود و با تمام سلاح هایش میجنگد و آخرین فشنگ وسیانور را برای پایان  دادن به حیاتش مصرف می کند وبجز پیکر بیجان خود چیزی به دشمن  نمی دهد.

فرد انقلابی از زمانی چریک میشود که در این جنگ رو در رو فعّالانه ومسلّحانه شرکت کرده و دشمن را با مرگی آتشین به سزای جنایت هایش برساند. زندگی چریک از چند روز تا چند ماه بیشتر طول نمی کشد. » بنظر بنده این تعریف دقیق ترین و جامع ترین تعریف از « چریک » می باشد که از آن منجمله برای ایران میشود استفاده کرد و اگر دقّت بفرمایید ما در ایران به ندرت « چریک » داشته ایم ولی افراد، گروهها، سازمان های اطلاعاتی و دولتها بسیار از این لقب سوء استفاده کرده اند و یا برای  خود بزرگ نمایی یا برای سرکوبِ مطلق هر مخالفی او را یا آن گروه را چریک نامیده اند. در حال حاضر و فضای سیاسی پس ازسقوط  بلوک شرق، به گروه چریکی و مارکسیستی کلمبیایی فارک که قدیمی ترین و بزرگ ترین نیروی چریکی همچنان موجود است بدقّت نگاه کنید. در حال حاضر نمایندگان فارک و دولت کلمبیا با میزبانی کوبا وساطت این کشور و همچنین نمایندگانی از نروژ در حال مذاکره برای رسیدن به حلّ اختلافاتشان هستند. علاقه مندان اگرزبان اسپانیولی میدانند می توانند علاوه بر سایت این گروه، هزاران صفحه خبر، گزارش و تحلیل راجع به این گروه بخوانند و ویدئوهایی از زندگیشان در جنگلهای کلمبیا را ببینند. علاقه مندانی که زبان انگلیسی می دانند نیز گزارشها، تحقیقات و مطالب جالبی از این گروه را می توانند در اینترنت پیدا کنند. نه این گروه نه هیچ گروه چریکی نَرم و رمانتیک و مورد علاقهٔ همه نیست. بنا به شهادت افراد مختلفی که دیدم و شنیدم « ورود چریکهایِ زن فارک به هر روستایی، درمَرد وزن و کودک روستایی وحشتی بیش از ورود چریکهایِ مَرد فارک ایجاد می کند».

بنابر این ملاحظه می فرمایید که اکثریت ۹۹٪ شهدای مردم ایران که از فردای سرکار آمدن رژیم منحوس خمینی و بدست جلّادان این رژیم بخاک افتادند و تا به امروز ادامه دارد « چریک » نبودند و نیستند. حال ببینید جنایت رژیم خون آشام آخوندی تا به کجاست؟ آخر کدام رژیم جنایتکاری در جهان امروز از ملّت خودش وحتّی هم دین خودش حتّی اطفال شیرخواره و کودک کودکستانی را با مادرشان که « هیچ عمل مسلحّانه ای نکرده که هیچ، اصلاً سلاح را نمی شناسد و در این باغها نیست » دستگیر می کند، به زیر بازجویی های قرون وسطایی میبرد، شکنجه می کند و زندگی و عمر میلیونها خانوادهٔ محترم ایرانی وآتیهٔ چندین نسل را تباه می کند؟ چندین نسل از فرزندان پُرانرژی،  جوان، با استعداد ونخبهٔ این کشوررا این رژیم ضد ایران وایرانی درگوشهٔ سیاهچالها به بند واسارت کشید و با شکنجه وتجاوز و داروتیرباران نابود کرد؟

 و حال به این موضوع بپردازیم که در گروهها ی کوچک شهری ومحلّی وسازمان های  بزرگ سیاسی سراسری که از بعد ازبازگشت خمینی خون آشام به  ایران، ازسال  ۱۳۵۷ تا به امروزشکل گرفتند وهر کدام ادعّای تغییررژیم یا سرنگونی آخوند ها را داشتند و رهبران کذایی آنها  بدون کوچکترین احساس مسئولیت گروهی و سازمانی و تشکیلاتی یا انقلابی و چریکی یا انسانی و ملّی چندین نسل این ملّت و مملکت را آگاهانه  به لایِ چرخِ زجر و مَرگ رژیم هیولایی آخوند ها انداختند و می اندازند و خودشان در راحتی و ناز و نعمت بسرمی برند، مسئولیت آنها را فراموش نکنید. همهٔ این باصطلاح رهبران می دانستند خمینی و آخوند به جسم و روح وجان جوان کوچکترین رحمی ندارد. این را روزانه هوادارانشان زیر قمّه و چاقو و سنگ گزارش میکردند. این را در کردستان و ترکمن صحرا رژیم عیان کرد. زورگویی، پرخاشگری و حمله و هجوم وحشیانهٔ رژیم را زنان در تظاهرات ضد حجاب اجباری و دفاع از حقوق خویش، چندی  پس ازبازگشت منحوس خمینی دیدند    و سیاسیّون نیز.

رژیم آخوندی راهی بجز مَرگ ندارد زیرا ایرانیان از این نوع هیولا منزجرند. شخصاً هیچ شکّی ندارم که جارو کردن این رژیم توسط مردممان خواهد بود. اینکه کِی و به چه صورت باشد را حاضران در صحنه تعیین میکنند و نه خارجِ کشوریها.

جاوید ایران

منبع:پژواک ایران

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.