مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

افشاگری به کشتن دادن حسن جزایری از دانشجویان هوادار رجوی

 

خاطرات عظيم ميش مست : خروج از زندان های صدام حسین و ورود به جهنم رجوی قسمت سوم و آخر

 این بار به بهانه بورژوازی و تهدیدات آن این بار هم مثل گذشته تهدید اصلی ومرز سرخ اصلی خانواده وارتباط خانوادگی عنوان شد. گوشی وموبایل خطرناکتر از هر سلاح اتمی و کشتار جمعی ممنوع اعلام شد تذکرات مستمر مبنی بر عدم ارتباط با خانواده گذاشتن بپا و جاسوس برای کشف و پیدا کردن موبایل جان نفرات را به لبشون رسانده بود ولی حفظ تشکیلات اوجب واجبات رجوی وعواملش بود . ولی غافل از اینکه آلبانی با عراق فرق هایی دارد که اصلا خوشایند باند حاکم بر تشکیلات نبود ودیگر نصحیت وسخنرانی وتهدید وتطمیع کارایی قبلی را نداشت دیگر نباید به خواست انهایی که همه چیز من را گرفته بودند تن میدادم . یا باید به ظوابط و چهارچوب های ظالمانه تشکیلات تمکین و به اطاعت کورکورانه تن میدادم و مثل گذشته به مزخرفاتی مثل مرزسرخ بودن خانواده پایبند می بودم یا یک بار برای همیشه خدا حافظی کرده وهر تهمت و ناروای را به جان می خریدم و اینگونه بود که بعد ازمدت نزدیک به سی سال طوق لعنت این باند فاسد را از گردنم بر داشتم تا به دنبال زندگی عادی خودم و خانواده ام بروم. البته خیلی چیزها را در زدگی از دست دادم عمر و جوانی من و امثال من بر باد رفت و …

خاطرات محمد عظیم میش مست، خروج از زندان های صدام حسین و ورود به جهنم رجوی قسمت سوم و آخر

محمد عظیم میش مست، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی ـ 10.02.2019

Albani-Mohammad Azim Mishmast 260-410
خلاصه نزدیک به نه سال اسارت را با تمام بالا وپایینها ورنج وعذابش را در زندان های صدام حسین تحمل کرده بودم وبا یک تصمیم اشتباه سرنوشتم را با کسانی گره زدم که سالیان طول کشید تا متوجه شدم حتی بویی ازانسانیت وشرافت نبرده اند. به جای مدینه فاضله وارد جهنمی شدم که بنیان ان بر اساس دروغ ونیرنگ مکروفریبکاری بناشده بود اما با ظاهری بسیار فریبنده وشعرو شعارهای پرطمطراق.  رجوی وانمود میکرد که ناخدای آزادی است، رهبر عقیدتی است و فرمانده کل وارث خون امام حسین و نماینده امام زمان، بالاتراز همه پیامبران و لنین و چه گوارا و مصدق و…  با هوشیاری بسیار ضد انقلابی ، با افکاری بسیار مرتجع و عقب مانده تنها هنرش وارونه نشان دادن حقایق وفریبکاری وپشت هم اندازی بود.  بی رحم و تهی از هرگونه عاطفه انسانی دشمن شماره یک مهر ومحبت و خانه وخانواده.  همه آنهایی که در تشکیلات بودند بارها به عینه دیده وباگوش خودشان عربده های رجوی را در رابطه با خانواده را شنیده و دیده اند. دشمنی هیستریک بت اعظم و غلامان وکنیزان دوروبرش با خانواده ومناسبات خانوادگی غیر قابل تصور است هرکس باید خودش مستقیما از زبان خودش بشنود تا باور کند که با چه کسی طرف است.
بازهم تمامی کسانی که در تشکیلات بودند بیاد دارند که چگونه رجوی خطاب به جمع حاضر فریاد می زد که هرکس پدرومادر وزن وفرزند وخواهر وبرادرش را بیشترازمن دوست دارد لایق من نیست خودتان قضاوت کنید شما اسم این فرد را چه می گذارید؟

بعد هم کمر به نابودی و انهدام خانواده ها بست و همه را به خاک سیاه نشاند به اسم انقلاب و رهایی و … ته خط اما معلوم شد که خود طرف مشکل دارد وب قول خودش تا کجا در به قول خودش در بند جیم و دوران و جنسیت غرق است.
رجوی برای تثبیت خودش از هیچ زذالت و جنایتی در حق حتی اعضایش هم دریغ نکرد شما نگاه کنید و قضاوت کنید بلایی که رجوی سر اعضای خودش آورده، تا بحال کسی سر دشمنش آورده است.

در طول تاریخ بخدا سوگند هیچکس حتی با دشمنش این کارها را نکرده همه بیاد دارند که رجوی چطوری شاخ همه را میشکند تا دیگر طرف نتواند سر بلندکرده و کمر راست کند . همه ما داستان مهدی افتخاری را بیاد داریم که به چه طرز فجیعی رجوی او را در نشست تحقیر می کرد و  غرور او را می شکست و شخصیت او را خورد می کرد و درنهایت دق مرگش کرد . کسی که جان خودش را نجات داده بود خود رجوی به او لقب فرمانده فتح الله داده بود فرمانده پروازبزرگ اینها را که مانگفته بودیم اما وقتی لازم دید همین فرد را بدون هیچ ترحمی داغون کرد.
رجوی با تمام ادعاهایی که دارد فردی بسیار بزدل و ترسوست همگان دیدیم که چطور وقتی خطر را احساس کرد همه مارا زیر بمباران ول کرد و جیم الف جا و به غیبت کبری رفت اصلا برای این فرد لت وپار شدن آدم ها مهم نبود. خون و جان افراد برای این فرد کمترین ارزشی نداشت وقایع واتفاقات بعدی اشرف در عراق بخوبی حقانیت حرفهای من را ثابت می کند اتفاقات و وقایعی که می توانست اتفاق نیفتد و جان و خون انسانهای بیگناه و بی دفاع به هدر نرود اما امیال شیطانی رجوی مانع از پیشگیری این وقایع دردناک شد و گذشت برما هر آنچه همگان دیدیم ودیدند.

شش و هفت مرداد ،نوزده فروردین و ده شهریور و تمامی جنایت هایی که در این دوان صورت گرفت اشک تمساح ریختن رجوی ها برای جانباختگان هم ریشه در رذالت پیشگی وشیادی وعوام فریبی انها دارد . وگرنه این همه جانها را بیهوده نمی گرفتد همه کشتارها قابل اجتناب بود ولی عمدا رجوی ها نخواستند که از کشتارها جلوگیری کنند و بعد داستانهای لیبرتی و مجددا رجزخوانیهای رجوی و آماده و زمینه سازی برای کشتارهای بعدی وبه کشتن دادن ادمها زیر موشکباران ها و قهقهه کریه رجوی که دست آویزی برای ادامه سلطه شومش بر جان و هستی و نیستی افراد پیدا کرده بود . همیشه همینطوری بود بالا رفتن از نردبان خون اعضا ودست آویز قراردادن خونها برای باجگیری و تحقق امیال شیطانی خودش و بعد رسیدیم به انتقال به آلبانی بر خلاف انتظار دوباره رجوی همان بساط سرکوب وخفقان را پهن کرد.  این بار به بهانه بورژوازی و تهدیدات آن این بار هم مثل گذشته تهدید اصلی ومرز سرخ اصلی خانواده وارتباط خانوادگی عنوان شد. گوشی وموبایل خطرناکتر از هر سلاح اتمی و کشتار جمعی ممنوع اعلام شد تذکرات مستمر مبنی بر عدم ارتباط با خانواده گذاشتن بپا و جاسوس برای کشف و پیدا کردن موبایل جان نفرات را به لبشون رسانده بود ولی حفظ تشکیلات اوجب واجبات رجوی وعواملش بود . ولی غافل از اینکه آلبانی با عراق فرق هایی دارد که اصلا خوشایند باند حاکم بر تشکیلات نبود ودیگر نصحیت وسخنرانی وتهدید وتطمیع کارایی قبلی را نداشت دیگر نباید به خواست انهایی که همه چیز من را گرفته بودند تن میدادم . یا باید به ظوابط و چهارچوب های ظالمانه تشکیلات تمکین و به اطاعت کورکورانه تن میدادم و مثل گذشته به مزخرفاتی مثل مرزسرخ بودن خانواده پایبند می بودم یا یک بار برای همیشه خدا حافظی کرده وهر تهمت و ناروای را به جان می خریدم و اینگونه بود که بعد ازمدت نزدیک به سی سال طوق لعنت این باند فاسد را از گردنم بر داشتم تا به دنبال زندگی عادی خودم و خانواده ام بروم. البته خیلی چیزها را در زدگی از دست دادم عمر و جوانی من و امثال من بر باد رفت و خانوادهایمان را به خاک سیاه نشاندیم ولی خوشحالم از اینکه دست این باند پلید رو شد و تمام عیار سوختند تا دیگر نتوانند به شیادی وفریبکاری ادامه بدهند. موفق باشید

_______________________

خاطرات من محمد عظيم ميش مست ، قسمت دوم: اسارت توسط ارتش متجاوز صدام حسین

به هر صورت به مرحله آتش بس رسیدیم و دوران سیاه اسارت روبه اتمام بود خلاصه نزدیک به نه سال اسارت را با تمام بالا وپایینها وزنج وعذابش را تحمل کرده بودم وبا فريبي كه در اثر تبليغات يك مشت شياد خورده بودم با یک تصمیم اشتباه سرنوشتم را با کسانی گره زدم که سالیان طول کشید تا متوجه شدم حتی بوی ازانسانیت وشرافت نبرده اند به جای مدینه فاضله وارد جهنمی شدم که بنیان آن بر اساس دروغ ونیرنگ و مکروفریبکاری بنا شده بود اما با ظاهری بسیار فریبنده وشعروشعارهای پرتمطراق رجوی وانمود میکرد که ناخدای آزادی است، رهبر عقیدتی است وفرمانده کل، وارث خون امام حسین ونماینده امام زمان بالاترازهمه پیامبران ولنین وچه گوارا ومصدق و….، با شمه اي به غایت ضد انقلابی با افکاری بسیار مرتجع وعقب مانده، تنها هنرش وارونه نشان دادن حقایق وفریبکاری وپشت هم اندازی بود، بی رحم وتهی از هرگونه عاطفه انسانی، دشمن شماره یک مهر ومحبت وخانه وخانواده شده بود. همه آنهایی که در تشکیلات بودند بارها به عینه باگوش خودشان عربدهای رجوی را در رابطه با خانواده را شنیده ودیده اند. دشمنی هیستریک بت اعظم وغلامان وکنیزان دوروبرش با خانواده ومناسبات خانوادگی غیر قابل تصور است هرکس باید خودش مستقیما از زبان خودش بشنود تا باور کند که با چه کسی طرف است.

خاطرات من، قسمت دوم: اسارت توسط ارتش متجاوز صدام حسین
محمد عظیم میش مست، تیرانا ـ سایت نجات یافتگان از مجاهدین خلق در آلبانی ـ ایران آزادی

Albani-Mohammad Azim Mishmast 260-410
تجاوز سراسری عراق به خاک ما شروع شد و همزمان ارتش متجاوز عراق در چندین محور در جنوب شروع به پیشروی در خاک ما کرد همان اولین روز شروع جنگ من که به همراه آتشبار مان مشغول جابجایی ودرحال تردد در جاده مرزی بودیم به محاصره نیروهای عراقی که باچندین ستون زرهی در حال پیشروی در خاک ایران بودند در آمدیم وبعد از جنگ وگریز زیادی من به همراه چندین نفر دیگر به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم بعد از اسارت ودر همان صحنه درگیری با رفتار وحشیانه نیروهای متجاوز عراقی مواجه وبه شدت موردضرب وشتم قرار گرفتیم و درحالی که چشم ودست بسته بودیم با کتک وفحاشی مارا سوار خودرو کرده و به پایگاهی در شهرعماره وبعد از چند روزبه بغداد در ساختمانی که متعلق به استخبارات عراق بود بردند.

در تمام این مدت نظامیان عراقی وحشیانه ترین رفتار را با ما داشتن بخصوص در استخبارات که ازهیچ رذالتی دریغ نمی کردند درساختمان استخبارات دهها نفر سالم ومجروح را روی هم در یک اتاق کوچک تل انبار کرده بودند بطوریکه نفس کشیدن هم مشکل شده بود بعد ازچند روز بازجویی همراه با شکنجه واذیت و آزار از آنجا مارا به رمادیه بردند. مجددا روز ازنو روزی از نو ابتدای جنگ بود وحشی ترین افسران ودرجه داران وسربازان را به نگهداری اسرا اختصاص داده بودند همه کینه ای وعقده ای وتهی از رحم ومروت شبها بدون هیچ دلیلی همزمان با قطع کردن برق دهها افسروسربازو درجه دار با انواع چوب وچماق ومیله های فلزی به داخل آسایشگاهها هجوم می آوردند وهمه را از کوچک وبزرگ وپیر وجوان مجروح ومصدوم می کردند چه سرودستهایی که در این حملات شکسته نمی شد زمستان از آب گرم وبخاری خبری نبود اکثر غذاهایی که سرو می شد قابل خوردن نبودند نمی دانم اون همه پوست بادمجان را ازکجا می آوردند وبه خورد ما می دادند به اسم غذا چند ماهی در رمادیه در سخترین شرایط گذشت سپس مارا به موصل بردند.

موصل شهری است در شمال عراق چند سالی دراردوگاه موصل بودم. این اوردوگاه قلعه مانند بود دوطبقه با دیوارهای بسیار بلند وتنها یک درب ورود وخروج داشت اما فقط در طبقه پایین اسیر نگهداری میکردند در همین اردوگاه بود که اولین بار با صلیب سرخ ملاقات کردیم وبرای ما کارت صادر کردند و اولین عکس ونامه را برای خانواده ام فرستادم اما همچنان بدرفتاری وضرب شتم ادامه داشت جالب است بدانید که در این اردوگاه ورزش کردن هم اوایل ممنوع بود وهرکس را در حال ورزش می گرفتند بشدت تنبیه میشد. فرمانده این اردوگاه یک سرگرد نیروهای تکاور بود که بسیار شقی وبی رحم بود از ضرب وشتم واذیت وآزار خوشش می آمد انگار سادیسم داشت چند سال به همین منوال گذشت و مجددا من به همراه تعداد زیادی به رمادیه منتقل شدیم.Rajavi-Saddam 260-410

نمی دانم چند سال گذشت که دوباره جابجا شدیم واینبار مارا به اردوگاهی به اسم عنبر درهمان حوالی بردند دیگر تا پایان اسارت در همان اردوگاه بودم. شرح دوران اسارت ووقایع وحوادث آن در این مختصر نمی گنجد البته قبل ازمن خیلیها به تفصیل در این باره نوشته اند به هر صورت به مرحله آتش بس رسیدیم و دوران سیاه اسارت روبه اتمام بود خلاصه نزدیک به نه سال اسارت را با تمام بالا وپایینها وزنج وعذابش را تحمل کرده بودم وبا فريبي كه در اثر تبليغات يك مشت شياد خورده بودم با یک تصمیم اشتباه سرنوشتم را با کسانی گره زدم که سالیان طول کشید تا متوجه شدم حتی بوی ازانسانیت وشرافت نبرده اند به جای مدینه فاضله وارد جهنمی شدم که بنیان آن بر اساس دروغ ونیرنگ و مکروفریبکاری بنا شده بود اما با ظاهری بسیار فریبنده وشعروشعارهای پرتمطراق رجوی وانمود میکرد که ناخدای آزادی است، رهبر عقیدتی است وفرمانده کل، وارث خون امام حسین ونماینده امام زمان بالاترازهمه پیامبران ولنین وچه گوارا ومصدق و….، با شمه اي به غایت ضد انقلابی با افکاری بسیار مرتجع وعقب مانده، تنها هنرش وارونه نشان دادن حقایق وفریبکاری وپشت هم اندازی بود، بی رحم وتهی از هرگونه عاطفه انسانی، دشمن شماره یک مهر ومحبت وخانه وخانواده شده بود. همه آنهایی که در تشکیلات بودند بارها به عینه باگوش خودشان عربدهای رجوی را در رابطه با خانواده را شنیده ودیده اند. دشمنی هیستریک بت اعظم وغلامان وکنیزان دوروبرش با خانواده ومناسبات خانوادگی غیر قابل تصور است هرکس باید خودش مستقیما از زبان خودش بشنود تا باور کند که با چه کسی طرف است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.