مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

آخرین پست ها

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در پارلمان اروپا

 

قسمت دوم: جزئیات فرای زنان مجاهد از پادگان اشرف در عراق

لینک به قسمت اول:

قسمت اول: ترس و واهمه ها و نگرانیها وجزئیات فرار یک زن مجاهد

قسمت دوم:

 

همان روزمسئولم  مرا صدا زد و  با عصبانیت  گفت ستاد داخله کلی کار دارند و منتظرت هستند چرا اینقدر رفتنت را کش می

دهی  رئیس جمهور امریکا هم دو روزه کارش را تحویل می دهد و می رود. شروع به داد وبیداد کرده و به اصطلاح میز چپ کردم و جوابش را با تندی دادم و گفتم فردا تا شب آماده خواهم شد. و فردا شب ویا  اول صبح جمعه  خواهم رفت و هماهنگی های   انتقال مرا به بخشی دیگر انجام دادند.

پنجشنبه صبح کمی دیرتر از برنامه معمول از خواب بیدار شدم. احساس نگرانی داشتم  از لابلای پرده ها نور آفتاب سوسو می زد . امروز هوا افتابی بود.  احساس گرما کردم. با خودم  زمزمه می کردم این آخرین شبی بود که در کمپ بسر کردم. تمام کارهایم را انجام داده بودم و برای آن روز برنامه خاصی نداشتم  کارم را هم تحویل داده بودم  با اینکه دلهره داشتم مرتب با خودم می گفتم امروز خواهم رفت و این آخرین روز من در کمپ است. و دیگر امشب در اینجا نخواهم بود. در ساک کوچکی وسایل انفرادی  ضروری  شامل یک دست لباس و کفش و یک لباس راحتی و یکسری عکس و وسایل یادگاری را جمع کردم  که همراه خودم ببرم و بقیه وسایل فردی ام را هم به دلیل اینکه قرار بود از آن مقر بروم جمع آوری نموده بودم. با خودم فکر میکردم جز بدبختی و دلهره و اشک و ماتم خاطره ای ازآنجا ندارم عمرم و زندگی ام بدون ثمری به هدر رفته بود. روزگاری برای رسیدن به آزادی و حقوق انسانی به این سازمان پیوسته بودم ولی  حال بعد از ۲۳ سال حتی آزادی های   ابتدایی فردی خودم را هم از دست داده بودم. زندگی ام خانواده ام  هدفم  آرمانم و چی برایم باقی مانده  جز سرابی وحشتناک، سراب آزادی  در حالیکه با خودم می اندیشیدیم و اشک هایم سرازیر بود ولی شوق و امید  داشتم که همه این دردها  وسختی ها  امروز تمام می شود. با خودم تکرار می کردم ایا تمام می شود ایا موفق می شوم. می ترسیدم نگران بودم کسی نبود دلداری ام بدهد. ولی ندایی از درون مستمر به من می گفت باید بروی باید امروز هرطور شده بروی.

حدود ساعت ۹ صبح بود که به محل کار رفتم کمی با دوستانم شوخی و گفتگو نموده و با آنها خداحافظی کردم دو سه تا از آنها هدیه هایی کوچکی  مثل دفتر و قلم برایم روی میزکارگذاشته بودند . دل کندن از بعضی دوستانم  که سال ها باهم بودیم و در  روزهای سخت و هنگامی که به بهانه های مختلف زیر فشار بودیم و با هم صحبت می کردیم. برایم سخت بود.

بعد ازظهر دوستانم حتی یک عصرانه  مختصر خداحافظی هم راه ا ندازی کرده بودند و اجازه دادند ساعتی دور هم باشیم به این امید که تا فردا از دست من خلاص می شوند و بی دردسر به مقر جدید خواهم رفت!  ظاهرا قرار بود آخرشب به  ستاد داخله منتقل شوم.  و من بیتاب لحظه شماری می کردم تا غروب فرارسد!

ساعت ۴عصر برای ورزش از محل کار به سمت آسایشگاه روانه شدم . دل توی دلم نبود. غوغایی در درونم بود. اگر گیر می افتادم چه می شد. اگر متوجه می شدند چه می شد و یا توی مسیر مرا دیده و دستگیر می کردند. نمی گذاشتم این افکار ذهنم را به هم بریزد. ۵، ۶ سال صبر کرده بودم که فراری موفق داشته باشم و میدانستم بیش از ۹۰ درصد طرح ام موفقیت آمیز خواهد بود.

مستقیم به محل پشت آسایشگاه رفتم که وضعیت زمین را چک کنم.  باور کردنی نبود . هر جا قدم می گذاشتی تا مچ پا توی گل فرو می رفتی بخاطر باران روز گذشت قسمت وسیعی از زمین را آب گرفته بود. و امکان قدم برداشتن نبود. نیم ساعتی با آشفتگی محوطه را دور زدم تا سرانجام مسیری را در وسط بیابان که کمی نسبت به محل های دیگر بلندتر بود یافتم که کمی سفت تر و از آب بیرون بود طبق برنامه ام می خواستم ساعت ۸ شب خارج شوم ولی تصمیم گرفتم  با آن وضعیت دوساعت زودتر بروم که حداقل بتوانم بخش هایی از مسیر را  در روشنایی ببینم و بروم و در گل و لای فرو نروم، به سرعت به سمت آسایشگاه برگشتم که به یکباره با مسئولم مواجه شدم که لباس ورزش پوشیده و به همان محل می خواست برود با آشفتگی به وی گفتم کجا می روی؟ تمام زمین پر از آب و گل است و ببین چه بلایی سرمن آده او هم با دیدن وضعیت من پشیمان شده و برگشت . نمی دانم بخاطر من می خواست  به سمت محل وزرش برود و یا نه ؟ بهرحال متوجه بودم که روزانه بخاطر کنترل ما به محل  وززش می امد و با برگشت من  او هم برگشت.

 

 

از برگشتش که مطمئن شدم و خیالم راحت شد بسرعت به  اسایشگاه رفتم  از بردن ساکی که آماده کرده بودم پشیمان شدم و فکر می کردم در آن وضعیت خودم بتوانم راه بروم کافی است. لذا وسایل بسیار مختصری برداشتم.  و از یک سری وسایل یادگاری و عکس های قدیمی ام هم گذشتم .

هنوز هوا روشن بود  تقریبا ساعت ۴۵/۵ عصر یکی از روز های  اوایل بهمن ۸۹بود که از درب پشت آسایشگاه بیرون زدم و از مسیری که شناسایی کرده بودم با سرعت به سمت فنس های  دور مقر راه افتادم  . بخاطر گلی و لیز بودن زمین حدود بیست دقیقه ای طول کشید تا به سیم های خاردار رسیدم این اولین سیم خاردار مسیرم بود و تارسیدن به سه راهی خیابان ۱۰۰ بایستی از چند سیم خاردار و مانع می گذشتم.

کیفم  و کفش هایم را به آنطرف سیم خاردار  پرتاب کرده  و از سیم خاردار بالا کشیدم و سپس به آنطرف پریدم .

بعد از خروج از  ان محل  قدم هایم را تندتر کرده و به سمت خیابان روانه شدم،زمین پر از گل و لای و آب بود و بسختی می شد قدم برداشت. در هرچند قدم پایم لیز می خورد ولی نمی توانستم بایستم و باید سریع می رفتم.

از آنجا ییکه در مقر اشرف ضابطه بود که  زنان نمی توانستند تکی تردد کنند درهر کجا که دیده می شدم  بلافاصله متوجه می شدند که یک مورد مشکوک هست . و به خاطر همین می بایست تمام سعی را می کردم که  در تاریکی تردد کنم  وهنگام عبور از خیابان دیده نشوم.

بعداز عبور از خیابان ۴۰۰به سمت خیابان ۱۰۰ روانه شدم آنطرف هم زمین  پر از گل و لای بود و در جاهایی تا زانو توی آب و گل راه می رفتم ولی هیچکدام برایم مهم نبود مهم این بود با سرعت تمام به مقر نیروهای پلیس عراق برسم. بعد از عبور از سومین خیابان و محوطه های بیابانی  به پشت محلی به نام مشروع آب رسیده بودم . در این سال ها هر چه سیم خاردار و مصالح ساختمانی و آهن وآلات و.. وسایل خراب بود به این محل ریخته بودند و در قسمت هایی محوطه هایی بزرگی از زمین را تا چند متری زیر زمین  بدلیل تمرینات مهندسی با لودر خاکبرداری کرده بودند. و در تاریکی شب مثل این می مانست که در ان بیابان و تاریکی  به واقع وارد سرزمین مخوف دیگری شدی ..  در محل هایی که به همین دلیل امکان رد شدن نبود با حفظ شاخص و گرا مجبور شدم آن محوطه را دور زده و به جای اینکه رو به شمال بروم رو به شرق قرارگاه رفته و تقریبا یکی دو کیلومتر پایینتر خوم را به خیابان ۱۰۰ رساندم و سپس عرض خیابان ۱۰۰ را قطع کرده وبه آنطرف خیابان رفتم.  در نزدیکی های مقرهای پلیس عراق محوطه ای پر از علف و گیاه و پستی و بلندی بود.. حدود نیم ساعتی در آن محل گم شدم و گرایم را گم کرده بودم تاریکی مطلق بود … تا اینکه با کمی تمرکز دوباره راهم را پیدا کردم مجبور بودم آن محوطه را دور زده و از بالا تر به نیروهای پلیس نزدیک شوم علت هم این بود دقیقا در چند متری ایست های نگهبانی عراقی ها ایست های نگهبانی  افراد سازمان هم برقرار بود و در تاریکی شب نمی شد بدرستی تشخیص داد کدام نیروی عراق و کدام نیروی سازمان هستند نگران بودم نکند اشتباهی خودم را به یکی از پست های  داخلی برسانم تا اینکه بعد از دوساعت و نیم حدود ساعت ۸ شب در فاصله چند متری به ایستگاه پلیس عراقی رسیدم.

چند متر تا  رویای آزادی ام فاصله بود، باور نمی کردم این من بودم موفق شده بودم… همانجا روی تپه ای رفته و نشستم و از دور به سمت اشرف نگاه کردم این آخرین لحظاتی بود که در آنجا بودم از کاری که کرده بودم لحظاتی از ترس نفسم بند می آمد . با خودم فکر کردم هنوز هم فرصت دارم برگردم کسی متوجه نمی شود و با خودم صحبت می کردم که نمی خواهی برگردی مطمئنی.

و بعد به خودم  دوباره جواب دادم حتی اگر عراقی ها هم مرا بکشند حاضر به برگشت به آن جهنم نیستم. و تصمیم ام قطعی بود. من شهامت این را می خواستم ک بگویم ۲۳ سال از عمرم را هدر دادم و اشتباه کردم و آن شهامت را یافته بودم و الان به حقیقت دیگری رسیده بودم. حال و شوق عجیبی داشتم از آن لحظه به بعد وارد فاز دیگری از زندگی ام شد. بسرعت خودم را به سربازان عراقی رساندم و با قدرت فریاد زدم سید سید، آنها مشغول آتش بازی و گرم کردن خودشان بودند.

چند دقیقه طول کشید تا متوجه من شدند. بعد به سمت من آمده و با خوش امد گویی مرا به کانتیتری در آن نزدیک که داشتند بردندو بلافاصله به رئیس پلیس شان زندگ زدند برایم کمی اب و یک نوشابه آوردند.

بلافاصله  پوتین های نظامی را  که بخاطر عبور از گل و لای پوشیده بودم  دراورده و به بیرون کانتینر پرتاب کردم و کفشی را که به همراهم برده بودم پوشیدم و همینطور روسری سبز فرم ارتش را با یک روسری معمولی تعویض کردم آنها به این کار خندیدند و برایم دست زدند. و به عربی می گفتند نترسیدی و اینکه خیلی شجاعی و… چند دقیقه بعد یکی از افسران رسیده و با احترام مرا سوار یکی از ماشین های نظامی خودشان نمودند و بسرعت از کمپ اشرف خارج کردند. در محوطه بیرون جنب کمپ اشرف مقر افسران عراقی بود، در آنجا نیز یکی از افسران ضمن خوش امدگویی و دلجویی از من کمی از احوالاتم پرسید و پس از ثبت مشخصات اولیه  از طریق یک مترجمی که داشتند  به من اطلاع دادند که در اولین فرصت مرا به بغداد و هتلی در آنجا برده و مستقر خواهند کرد.

 

اشرف

باورم نمی شد به این ترتیب و تقریبا براحتی مرا پذیرفته باشند و حتی به هتلی در بغداد ببرند.

کم کم به خودم آمدم طبق قولی که به خودم داده بودم آن شب دیگر در کمپ اشرف نبودم آن شب اولین شبی بود که آزاد شده بودم نمی توانم احساسم را توصیف کنم مثل آدم هایی بودم که  انگار در فضا رها شده اند و احساس بی وزنی می کردم، این وضعیت برای انسانها کمتر پیش می اید . بعد از ۲۳ سال اولین شب آزادی مخصوصا در دهسال گذشته تحقق رویایی که در سر داشتم ،باور کردنی بود؟ آری من نجات یافته بودم آزاد شده بودم و دیگر اسیر نبودم  فرمانده بیرحمی نداشتم  و دیگر شب و روزم در وحشت و دلهره سپری نمی شد،خدا را شکر میکنم به خاطر رهایی ام و آن شب زیبا

کمی بشنوید از آن طرف:

تقریبا به تجربه می دانستم  نبودنم برای دو ساعت طبیعی است و پس از ان بدنبالم خواهند گشت. یک ربع به ۶ از مقر حرکت کرده و کمی از ساعت ۸ گذشته بود که به مقر پلیس در سه راهی مزار واقع در میدان گل ها رسیدم و  موفق به فرار شده بودم.

بعد از چند روز یک سری خبرها از ادامه ماجرا از آن شب شنیدم. آقای شاردی که سه چهار روز بعد از من فرار کرد. بعد از امدن به هتل مهاجر برایم تعریف نمود که آن شب پنجشنبه شب پست ورودی مرکز ۱۴ بوده است . وی می گفت حوالی ساعت ۸ شب بودکه علیرغم خلوتی خیابانهای اشرف در پنجشبنه شب ها آن هم سرشام یکباره متوجه شدم که ستونی از ماشین های مسئولین سازمان بسرعت به طرف مقر ۴۹ در حرکتند وی می  گفت  شصتم خبردار شد که اتفاقی افتاده در یک آن تمام خیابان روشن شده و ماشین های زیادی به سرعت رد می شدند.  فردای آن روز در محافل شنیدم که بچه ها با خوشحالی می گفتند دوتن از زنان شورای رهبری شب گذشته با یک ماشین لندکروز! فرار کرده اند و مسئولین سازمان دربدر به دنبال پیدا کردن  آنها بوده اند!

به فاصله یکی دو روز قبل از من خانم زهرا میرباقری فرار کرده بود او  از طریق امداد پزشکی واقع در مکان درب ورودی اشرف  با استفاده از یک موقعیت  مناسب خودش را به نیروهای عراقی رسانده و فرارکرده بود. به همین دلیل این خبر در قرارگاه پیچیده بود که ما باهم فرار کردیم. ما از هم اطلاعی نداشتیم و هر کدام جداگانه اقدام به فرار کرده بودیم.

پس از آن از یکی دیگر از آقایان که بعدا او هم فرار کرده  و به هتل مهاجر آمده بود. برایم تعریف کرد. که آن شب او پست سه راهی مزار بوده است. او می گفت. به یکباره متوجه شدیم حدود سی الی چهل تن از زنان مسئول سازمان به آن اطراف امدند او می گفت  بدون اینکه چیزی به ما بگویند شروع به گشتن محوطه کرده اند بسیاری از آنان چکمه ! پوشیده و در بیابان های آن منطقه وجب به وجب زمین و علف هار ا در بین گل و لای می گشتند.  (او می گفت ما فورا متوجه شدیم که یکی از زنان فرار نموده ومن قوت قلبی گرفتم وچندی بعد نقشه خودم را برای فرار عملی کردم.)

آن ها ظاهرا باورشان نمی شده با آن وضعیت زمین پس از باران  و راه صعب توانسته باشم درآن فرصت به نیروهای عراقی برسم!

 

زلزله در درون فرقه

زنان ستاد حفاظت اشرف از جمله سادات(محبوبه لشگری) و هنگامه حاجی حسن و مژگان پارسایی و بسیاری اززنان رده بالای دیگر آن شب به آنجا آمده بودند و تا نزدیکی های صبح در لابلای علف ها و در بیابان نزدیک به مقر پلیس (همانجایی که من خودم را به نیروهای عراقی معرفی کردم) دنبالم می گشتند!و اما بعد از ۲۳ سال و دهسال خویشتنداری خدا با من بود.ودیگر من پریده بودم!

هم چنین به من گفتند به مدت سه روز تمام زنان لایه شورای رهبری را از صبح تا شب به نشست برده و شخصا رجوی تمام آنان را زیر ضرب برده بود. آقایانی که از مقر ذاکری بعدا فرار کرده و به هتل آمدند آنها نیز می گفتند که بلافاصله روز بعد متوجه فرار شما شدیم تمام سیستم ستاد ی که در آنجا بودم  را کن فیکون کرده و منحل کرده بودند. زنان آن قسمت را به سایر قسمت ها منتقل کرده و مسئول قسمت  را  نیز تنبیه و از کار برکنار نموده  بودند!

افراد ناراضی در کمپ به سرعت اخبار فرار من و خانم زهرا میرباقری را بعنوان دوتن از اعضای شورای رهبری شنیده  و خبر را با خوشحالی به هم می رساندند.  افرادی که بعدا جدا شدند و آنها را دیدم به من می گفتند که این خبرها دلگرمی و امیدی برای آنها بود و اینکه به حقانیت تصمیمی که برای فرار گرفته بودند بیشتر کمک می کرد. آخر با فضای مسمومی که در طی سالها برای ما ایجاد کرده بودند و مخصوصا سر فرار، رجوی می گفت بالاترین گناه و مرز سرخ است و میگفت هرکار شما بخشودنی است الا  فرار  و جداشدگان را خائن و خیانتکارمی نامید. در واقع تصمیم به جدایی و فرار کار بزرگی بود. دقیقا بخاطر دیوارهای قطور ذهنیت و آموزش های فرقه ای که برای سال ها در بستری از آن قرار داشتیم  و با برده ها تفاوت زیادی نداشتیم!

علاوه بر این کارها تقریبا تا یک ماه از طرف سازمان اقدامات عجیب و غریبی برای یافتن و برگرداندن من به کمپ انجام می دادند. از جمله تلفن زدن به تمامی فامیل هایم  از عمو و عمه و خاله و دایی گرفته تا مادر و برادرم که شاید مرا یافته و متقاعد به برگشتن نمایند و بسیاری تهدید ها و اقدامات خیانتکارانه دیگر که بحث مفصل تری دارد در حالیکه من در افسوس این بودم که می بایست خیلی زودتر از این ها و سالهای قبل تر  فرار کرده و ازاین فرقه مخوف جدامی شدم.

هتل مهاجر و ورود به دنیای جدید

دو ساعت بعد با یک خودروی نظامی و دو اسکورت عراقی مرا به هتل مهاجر در بغداد  منتقل نمودند. و اولین اشعه های  آزادی  واقعی را لمس کردم.

در این سال ها شخص رجوی و تشکیلات سازمان مجاهدین سعی نمودند تبلیغات مسموم و سراپا غلطی را برعلیه هتل مهاجرتنها پناهگاه جدا شدگان ازسازمان انجام دهند که  در این قسمت بدنیست به شرح مختصری از  وضعیت جداشدگانی که در هتل مهاجر درچند سال اخیر مستقر شده اند بپردازم .

از سال۱۳۷۲تا۱۳۸۲یعنی به مدت یک دهه مسعود رجوی درحالیکه پشتش به صدام حسین گرم بود.  همچون “استالین” اعلام کرد از این پس با هر کس که قصد خروج از سازمان را  داشته باشد با “مشت آهنین” برخورد خواهیم کرد و خروج از سازمان ممنوع بود. در همان روزها حکم معروف قتل جدا شدگان را هم اعلام کرد. و  گفت همه باید «مجاهد» شوند و هر کس که قصد خروج …دارد ابتدا باید دو سال در زندان های خروجی سازمان و بعد هم ۸ سال را در زندان ابوغریب عراق سپری کند و بعد اگر زنده ماند تحویل ایران داده می شود.

تا سال ۱۳۸۲ و سقوط صدام وضع به همین منوال بود، دهها نفر که  خواهان خروج بودند یا پس از فرار دستگیر شده و تحویل زندان های مخوف ابوغریب  می شدند و یا دست به خودکشی می زدند تا اینکه .پس ازسقوط صدام  فرارها شروع شد و حدود ۷۰۰ نفر در طی یکی دو سال از کمپ اشرف فرار کردند و از آنجاییکه بازهم با تبانی سازمان با آمریکایی ها نمی توانستد به راحتی به دنیای خارج برسند به مدت ۴ سال دیگر در تیف(زندان آمریکایی ها)  محبوس ماندند.

با برچیده شدن بساط تیف و رفتن نیروهای آمریکایی کم کم راه خروج و امید به فرار بیشتر شد. فکر می کنم در همین حوالی بود که  هتلی  در پایتخت عراق بغداد و با پیشنهاد دولت عراق و کمیساریا و پذیرش سفارت ایران  برای جدا شدگان سازمان درنظر گرفته شد.

از آنجاییکه کشور عراق در جهان سوم و فاقد بسیاری از تسهیلات برای پناهندگان می باشد. سفارت ایران هزینه بسیاری از تسهیلات را متقبل شدو به نظر من یکی از سیاست های ویژه و انسانی در رابطه با جداشدگان می بود.  (تصورکنید باشرح حالی که گفتم با بیش از بیست سال قطع از دنیای بیرون وبی خبری اگر چنین مکان و تسهیلاتی نبود مگرامکان خروج من وبسیاری از  افراد  متصور بود.)

زمانیکه رجوی در زمان صدام شعار می دادبین ما و ایران دریایی از خون است و اجازه   گوش دادن به حتی یک صدای ایرانی و یک موج رادیو و یا یک کانال تلویزیونی را به ما نمی داد  و رادیوهای فرسوده وقدیمی را هم که بندرت بعضی افراد داشتند با طرح و حیله از کمدهایشان کِش می رفتند و  حتی  زمانی که افراد درخواست داشتند بازی فوتبالی را نگاه کنند در سراسر کمپ ممنوع بود که این مسابقات را از شبکه های ایران ببیند و حتی ورود یک جنس ایرانی! دیدن یک فیلم ایرانی ممنوع بود.

ودر طی سالها  تلاشی سخت برای بیگانه کردن افراد با فرهنگ ایران و ایرانی می شد و تمامی حق و حقوق و مواهب ایران و ایرانی برای همه اعضا ممنوع بود. در مقابل  به جرئت می توان گفت در حالیکه صدرصد ایرانیان خارج کشور و همه افرادی که بدلایلی در کشور خود  حضور ندارند و در یک کشور دیگر مستقر هستند از تمامی تسهیلات و امکانات سفارت های متبوع خود در خارج کشور استفاده می کنند.

درمقابل  در طی سالها به تمام اعضای سازمان تابو سازی از سفارت ایران و مردم ایران و تمام مطالب فوق که گفته شد  آموزش داده می شد بطوریکه با نام سفارت و یا نیروی انتظامی ایران موجی از وحشت و نفرت در دل ها می پراکندند. و سعی میکردند ما را از این حقوق انسانی و طبیعی خود محروم کنند و رجوی حتی به تیم های ارسالی به  ایران دستور می داد «در صورت مواجه  با نیروی انتظامی یا شلیک کنید و یا اگر محاصره شدید  عمل انتحاری کنید و زنده دستگیر نشوید.»

و درحالیکه در تمامی  پیام هایش موجی سراسر از نفرت و کین خواهی نهفته است.و حتی اعضا را مجبور می کردند خانواده های خود را الدنگ خطاب کرده به آنها سنگ بزنند  و ممانعت از دیدار خانواده ها بعد از سالها می نمود.

در اینحال با دیدی ویژه که حاکی از دنیای نوین و گذشت  از نجات یافتگان و شناختی جدید از  سیاست های فرقه ای سازمان بود از طرف سیاست گذاران  به این نتیجه رسیدند که بیش از ۹۰ درصد اعضای این سازمان قربانیانی هستند که به اجبار در این مکان ها نگهداری می شوند و جرقه هایی از امید برای اعضا اسیر پدیدار شد.

درراستای همین سیاست  سفارت ایران نیز با صرفنظر از سابقه افراد جدا شده   که سال ها در کمپ های سازمان بودند با عدم تبعیض تمامی تسهیلاتی که یک سفارت می تواند در اختیار تابعین خود قرار دهد در اختیار جدا شدگان  قرار می داد.

هتل مهاجر تقریبا یک مکان با دسترسی بین المللی بود افرادی چون من  که در طی بیست سی سال اجازه نداشتیم  حتی یک تلفن موبایل داشته  باشیم و یا یک شبکه تلویزیونی را نگاه کنیم  ودر طی سال ها در تشکیلات  همواره به ما امر و نهی و توهین می شد و اختیاری حتی بر امور ساده زندگی خود  نداشتیم.  به محض ورود به هتل مهاجر تمامی تسهیلات وارتباطات در اختیار مان قرار گرفت. و در همان  ۲۴ ساعت اولیه تلفن و اینترنت به ما دادند.

پس از آن هیئت هایی از طرف کمیساریای بین المللی حقوق بشر و صلیب سرخ و دولت عراق و از طرف سفارت ایران  به ما معرفی شده  و در دسترس  بود   و افرادی که  برای بیست سی سال  عزت و احترام آنان لگد مال شده بود و حتی برای یک لقمه  غذای آنان تشکیلات تصمیم می گرفت. به ما این  اختیار داده می شد که ازاین امکانات استفاده نموده و برای زندگی آینده خود تصمیم بگیریم. من همچنان  آن برخوردهای انسانی و در اختیار قرار دادن تسهیلات و آشنا نمودن ما با دنیای خارج برایم از احترامی ویژه برخوردار است و قدردان هستم.

وقاحت و دریدگی سرکردگان سازمان و رجوی به حدی است که  حتی این آزادی و امکانات را پس از سالها برای این نجات یافتگان بی پناه بر نمی تافتند و  به محض خروج هر گروه  در بوق و کرنا می کردند که آی این افراد خائن شدند و یا پاسپورت ایرانی ! گرفتند.

نمی دانم  شاید  فرد ایرانی باید برود پاسپورت هندی بگیرد و از افغانستان طالبان و داعش کمک بگیرد الا از کشور وسفارت خودش! و این  القائات و سیر دردناک وضعیت جداشدگان که از طرف سازمان سیاه نمایی شده و های و هوی راه می اندازند همچنان ادامه دارد و البته و صد البته دست اندکاران و سیاست گذاران امور فوق از هوشیاری و انتخاب درست تری نسبت به مواضع و سیاست های غلط سازمان پوسیده رجوی برخوردار بوده و بسیار قابل احترامند.

در مقابل دریافت تسهیلات و حق و حقوق اولیه انسانی هیچ زمان از ما نخواستند که به طرفداری از دولت ایران بپردازیم!  و یا حتی به کشور ایران برگردیم و افراد براین امر نیز مختار بودند . کمااینکه از هزار فرد جدا شده از سال ۱۳۸۲ تا کنون  خود مستقلا تصمیم گرفتند به کشورهای اروپایی و خارجی  بروند یا اینکه به  ایران و  نزد خانواده های خود برای ادامه زندگی برگردند.

من شخصا حدود شش ماه همراه با خانم میرباقری در هتل مهاجر در یک سوئیت اختصاصی مستقر بودیم تا کارهای قانونی و پناهندگی مان حل وفصل شود. و در طی مدت با هیئت های حقوق بشری بسیاری از کشورها  از جمله ایران و عراق هم دیدار داشتیم.من هنوز هم بعد از چند سال  که به آن روزها می نگرم  آن شش ماه جز بهترین خاطرات دوران زندگیم است . در حالیکه روزی که از کمپ اشرف فرار کردم  حتی امید به زندگی هم نداشتم  ولی به یاری خدا  وارد دنیای جدیدی شدم و با قوانین حقوق بشری دنیا با من  و سایرین برخورد می شد.

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.