مقالات پربیننده

خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای خانم سلطانی در رابطه مسعود رجوی با زنان مجاهد

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت سوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت دوم: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

قسمت دوم: گفت و شنود با فرشته هدایتی: افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

آخرین پست ها

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در پارلمان اروپا

 

نوشتاری دررابطه با بيانات خانم فرشته هدايتی  مژگان پورمحسن

 

من تا کنون سه مصاحبه از خانم فرشته هدايتی با آقای همنشين بهار در رابطه با وقايع اتفاقيه در طول بيش از سه دهه در درون گروه رجوی را گوش کرده ام. می گويم گروه رجوی زيرا همهٔ آشنايان به اين گروه دريافته اند که مسعود رجوی هويت سازمان مجاهدين خلق را صد در صد تغيير داده و تبديل به گروهی با افکار، تجربيات، خيالات، موهومات خويش و در يک کلام مبدل به اسباب بازی خويش نموده است.

بنظر من در رقابت با خمينی و در عقده نسبت به قدرت بلافصل او رجوی با تمام قوا سعی کرد در بسياری موارد از او تقليد کند که يکی از مهمترين موارد تقليد، خفه کردن جامعهٔ پيرامون است. اگر جامعهٔ پيرامون خمينی سی و چند ميليون ايرانی در وطنشان بود، جامعهٔ پيرامون رجوی سه چهار هزار نفر ايرانی بدون هويت و شخصيت فردی بلکه صرفأ با هويت گروهی محصور در پادگان نظامی موسوم به اشرف در بيابانهای عراق برهبری صدام حسين بود. در مقايسه ای صرفأ عددی بين توان خمينی برای تحميل کليهٔ خواسته هايش به هرفرد ايرانی در جغرافيای وسيع ايران و توان رجوی برای تحميل خواسته هايش به هر عضو مجاهدين در عراق، رجوی پيروز است اما چون ما ايرانيان ملتی بسيار کهن با بواقع هزاران مردم وتاريخ و فرهنگ و باور و شخصيت و کاراکتر هستيم، هيچوقت نميشود کاملأبر ما استيلا يافت. اينرا نه آخوندهای بيسواد اما با تجربه درست می فهميدند نه رجوی نادان بی تجربه. برايتان مثالی شخصی بزنم: خانوادهٔ من اهل و ساکن ايروان ايران بود و تا زمانيکه حکومت قاجار ايروان را به روسها نباخته بود خانوادهٔ من با تاريخ و زبان و فرهنگ اين منطقه که هميشه ساکنين مسلمان و مسيحی آن کنار هم و با هم روی يک خاک و زير يک آسمان زندگی می کردند و عمدتأ ترکی و ارمنی صحبت می کردند بودند . با شکست ارتش ايران قاجاری در برابر روسها ايروان و خانات ديگری از ايران جدا شد و خانوادهٔ من با اکراه و اجبار سرزمين خويش را همچون خانواده های ايرانی مسلمان ديگر ترک کرده و به مناطق تحت حکومت ايران رفتند و هر کدام در شهری جای گرفتند. خانوادهٔ من به شهر نو ساز اراک رسيده و دختربزرگشان با ايت الله بسيار قدرتمندی بنام حاج آقا محسن اراکی يا عراقی( اراک را قبلأعراق ايران می ناميدند) ازدواج نموده وزنان متعدد ديگری میگيرد که برخی عقدی وبرخی صيغه ای بوده و بنيان خاندان محسنی با نامهای فاميلی مختلف گذاشته ميشود. در طول اين صد و چند سال از خون و فرهنگ اوليهٔ ايروانی چيز زيادی نمانده، از فاميلی آخوندی ( بسياری از پسران حاج آقا محسن همچون پدرشان آخوند و ايت الله شدند) هيچ معممی نمانده و فرزندان و نوه ها در اقصئ نقاط کشورهای پيشرفتهٔ جهان مشغول تحصيل و کار و زندگی هستند و چند مليتی و چند فرهنگی و چند زبانه و اکثرأ لاييک هستند. سه نسل پيش از من از يکسو خانواده ای ميرپنج و نظامی ايروانی ترک زبان است و از يکسو آيت اللهی اراکی و من از کودکی اززبان ترکی بدم می آمد و از آخوند متنفر بودم بدون اينکه در منزل ما کسی ترکی بلد باشد و حرف بزند يا من آخوند ببينم. و پدر بزرگ با سواد و تاريخ خوان و مکلای من  با شاهزاده خانم قاجار ازدواج کرد و من از کودکی به ته دانسان و کازينو و استخر مختلط و شنا و رقص و مدرسهٔ خارجی رفته ام. پس هيچکس نمی تواند افکارو زندگی  جدم و پدر بزرگم و پدرم و مرا يکی بداند و يکی بخواهد. حال فقط در فاميل من بواقع صدها نوع فکر و نظر و هزاران سليقهٔ متفاوت وجود دارد و هيچکس نه از ميان خودمان نه از بيرون خودمان قادر نيست ما را همفکر، هم نظر، هم لباس کرده و به زندگی های يکسان مجبور کند. پس هيچکس و هيچ قدرتی نمی تواند مردم هشتاد و چند ميليونی ايران يا حتی چند هزار ايرانی سربرآورده از جامعهٔ اينچنين گلگون و رنگ برنگ ايران را همچون گوسفند فرض کرده و خود را چون پيامبران چوپان آنها ببيند. نمونه اش خود من که در هيچ چارچوب تحميلی در هر کجا در طول تمام زندگيم و تا همين امروز« بقولی مثل بچهٔ آدم» قرار نگرفته ام و نمی گيرم. پس ما ايرانيان را هرگز نبايد تحت فرمان تصور نمود و بر اين اساس برنامه ريخت بخصوص در قرن بيست و يکم.

برگرديم به خانم فرشته هدايتی که با شجاعت و صداقت به بازگويی سی و دو سال از بهترين سالهای عمرش بهمراه بهترين سالهای عمر نسل او که همان نسل من است در درون گروه بسيار بستهٔ رجوی پرداخته است. می دانم چقدر راجع به روابط بواقع عجيب و غريب اين گروه صحبت کردن بخصوص توسط يک زن مشگل و طاقت فرساست. آن چهره ای که اين گروه حتی به هواداران نزديک خود در خارجه معرفی می کند با واقعيت درون تشکيلاتش زمين تا آسمان متفاوت است و حتی آنچه برسر برخی ازا عضا خود می آورد را اعضا ديگر نمی دانند. و از آن بدتر بلايی را که سر عضو خود می آورد را خود فرد نمی داند، باور نمی کند و نهايتأ حق خود می داند و وقتی هم که بهر طريق موفق به نجات خود از آن روابط شد مغزشوييهای همه روزهٔ چندين دهه و رعب و وحشت در دل ريخته نمی گذارند فرد زبان باز کرده و بگويد آنچه بر او گذشته يا آنچه شاهدش بوده. برخی دروغ  رجوی را باور کرده اند که« هر چه از درون سازمان به بيرون بگوييد بنفع رژيم است». رجوی با سوء استفاده از اصل حفظ اطلاعات جانی وتدارکاتی و امکاناتی وعملياتی که در گروههای چريکی در برابر دشمن رعايت ميشد، گند کاری و افتضا حات ابدائی خويش را اطلاعات بسيار مهم و حياتی برای جنبش انقلابی مردم عليه رژيم ضد ايران و ايرانی آخوندی معرفی می کند تا هيچ کسی از درون روابطش تا هوادارانش جرأت نکند زبان باز کند و حتی جداشده گان زير بار فشار « راز داری انقلابی» دهان فرو بسته و مجال بدهند تا رجوی به جنايات خود بر عليه اعضايش با خيال آسوده ادامه دهد. زهی بی شرمی! خوشبختانه همانگونه که در بالا عرض کردم، ما ايرانيان را نمیشود گوسفند فرض کرد و من يادم هست که ازاعضاء قديمی فرستاده شده به زندان ابوغريب در سالهای هفتاد شمسی، آلوده نشدگان به رژيم هم خوشبختانه صدايش را در آوردند و از آنزمان ديگر برخی از آن جهنم که رجوی « بهشت روی زمين» می ناميد فرار کردند، برخی با خلع سلاح  شدن توسط آمريکاييان در سال ۲۰۰۳ و حملهٔ آمريکا و انگليس به عراق جدا شده و پس از

 سختی های بسيار خود را به کشورهای آزاد رساندند و عده ای هم به ايران رفتند. بعد اسارتگاه اشرف را که ترک کردند باز از کمپ يا قتلگاه ليبرتی تعدادی فرار کردند و از وقتی از عراق بصورت سازمانی هم به آلبانی منتقل شده اند افراد مشغول جدا شدن و فرار هستند. برخی باز با تمام سختی ها مستقل و ضد رژيم ماندند و برخی بسوی رژيم رفتند. براستی چگونه ميشود گفت که رجوی راست می گفت که « با خود سپاری مطلق به او، اعضا، رژيم را سرنگون می کنند» در حاليکه ازاولين  تاريخ  داده شده توسط رجوی  ۳۷ سال و از آخرين تاريخ های داده شده دهه ها گذشته است و حالا ديگر رجوی طنزهای جان بولتون و رودی جوليانی و ترکی الفيصل و امثالهم را ساعت « س» سرنگونی اعلام می کند که آن

« س» های آمريکايی ـ عربی هر سال بتعويق می افتد!

اما برسر نسل فرشته هدايتی، نسل  در زير فرمان رجوی که در سال ۱۳۶۰ حدودأ از شانزده سال تا بيست و چند سال داشتند تا به امروزکه سال۱۳۹۷ است غير از موارد فوق چه آمد؟ اکثريت قريب به اتفاق کادرهای زبده واکثريت هواداران مجاهدين درپس از سی خرداد ۱۳۶۰ تا مرداد و شهريور ۱۳۶۷ يا در درگيريها يا در زندانها زير شکنجه يا در برابر جوخهٔ تيرباران يا با حلق آويز جان باختند. مسعود رجوی بيلان سی و هفت ساله اش فقط شکست است هر چند که قهرمانان مردم ايران در رويارويی با رژيم چه در نبرد مسلحانه چه درزندانها، پيروزی ارادهٔ انسان مبارز برهر رذالت و پليدی رژيم سر اندر پا جنايت آخوندي را به اعلا درجه اثبات کردند. در اين زمينه شهادت شاهدان که بدور از بزرگنمايی يا کوچک انگاری واقعيات را گفته و نوشته اند جای تقدير فراوان دارد.

اما رجوی شکست خورد نتنها چون سی خرداد نتوانست به مجلس برسد يا اعلام مبارزهٔ مسلحانه با نيروهايی که علنی و غير نظامی بودند اشتباه محض بود يا اينکه سرنگونی رژيم ظرف شش ماه ميسر نبود يا اينکه در زمانيکه کشور در جنگ خارجی است و شهرها و مردم در حال نابودی و اذهان همه مشغول اين جنگ است، نيروی مردمی که برای حضور در جبهه ها اعلان آمادگی کرده نبايد جنگ مسلحانهٔ داخلی اعلام کرده و در تدارک سرنگونی رژيم کشور خودش شود. رجوی صرفأ مسئوليت خطای نظامی را بعهده ندارد. وی فقط مسئول تحليل های کاملأ غلط سياسی و اجتماعی نيست. رجوی مسئول به انحراف کشيدن مبارزهٔ با رژيم است. او مسئول به بند عراق کشيدن و قفل کردن هزاران جان شيفتهٔ آزادی مردم است که از سراسر ايران و سراسر جهان با اعتماد به وی به او لبيک گفتند اما وی آنها را با صدام و رژيم معامله کرد، تحقير و تضعيف و نابود کرد تا بدروغ تيتر رهبر مقاومت دمکراتيک! مردم ايران و فرماندهٔ کل ارتش آزاديبخش ملی! ايران را بخود بدهد. وی که در سال ۱۳۶۰ و پس از ديدن اولين سری اعدامها و جرار بودن خمينی وحشت کرده و از ايران گريخت تحت عنوان دروغ و دهان پر کن تشکيل آلترناتيو دمکراتيک متشکل از همهٔ نيروها و شخصيتهای سرنگونی طلب، همهٔ آن نيروها و شخصيتهای ايرانی را بخاطر تمامت خواهی شخصی و وقاحت اخلاقی از دست داد و به صدام حسين که  هنوز در جنگ با ايران بود پناه برد. مسئولين مجاهدين در آنسال در پاريس می گفتند که ما اگر در ظرف يک تا سه سال به ايران نرويم کارت سوختهٔ سياسی ميشويم و در مقابل شوک نيروهايشان از رفتن سريع بداخل ايران می گفتند. اما رجوی نيروهايش را محظور خود و صدام کرد و برای تأ مين شخص خود توسط پورسانت روی پول نفت عراق عمليات ديوانه وار فروغ جاويدان را راه انداخت و در حاليکه صدام می گفت اين عمليات خودکشی است بگوييد نيروهايتان برگردند، رجوی دستور پيشروی بسوی تنگهٔ مرگ می داد! و وقتی تعدادی از مرگ حتمی جسته های مجروح و داغان برگشتند گفت تقصير شماست که من و مريم در تهران نيستيم، شما با پای من نجنگيديد!!! من (مژگان پورمحسن) آنجا نبودم که بگويم پاهای شما و عيال که هرگز نجنگيده و هميشه در فرار از صحنه بوده؛ اگر پای جنگ می داشتيد خودتان در صحنه حضور يافته تنگه را می شکافتيد و تا جماران ارتش را فرماندهی می کرديد.

و از اين شکست ببعد کل تشکيلات درعراق تبديل به جهنم می شود زيرا يا بايد رجوی مسئوليت دروغها، کلکها، فرار از صحنه های جنگ، فيل هوا کردن انقلاب ايدئولوژيک برای ماستمالی شکست ها در برابر رژيم و انحراف سازمان بسمت ديکتاتوری مطلق ولايت وقيحی مثل خمينی ووو را پذيرفته از خود انتقاد کرده و سرنوشتش را به رأی نيروهايش می گذاشت و خود از صحنه کنار می رفت و ديگران پايه يک جريان سالم سياسی را می ريختند يا بايد جمع نيروها را قفل کرده و هدر می داد. رجوی اين دومی را انتخاب کرد يعنی تشکيلات قبلأ شبه نظامی و ديکتاتورمآب و عقب افتاده از نظر من در سال ۱۳۵۹ را برای حتی فداييان خودش درسالهای ۱۳۷۰ ببعد تبديل به يک جهنم روزمره کرد که شاهدان عينی نظير خانم فرشته هدايتی و آقای سيامک نادری بازگو کنندهٔ صادق و درست و دقيق آن هستند.

در مصاحبهٔ سوم خانم هدايتی با آقای همنشين بهار که در آن برای چندمين بار خانم هدايتی به خارج کردن رحم زنان شورای رهبری در بيمارستان در عراق توسط جراح عراقی تأکيد کردند مسلمأ زنانی همچون من که در جامعه ارتباط گسترده با مردم منجمله زنان وبيماريهای زنان و متخصصين زنان داريم  خوب می دانيم که چنين تصميماتی بدلايل پزشکی نيست و بيمار پس از جراحی نمی فهمد که رحمش برداشته شده و يا اينکه تازه متوجه شود به چه منظور به بيمارستان آورده شده يا چرا او را عمل کرده اند.

دوستان عزيز،

بيماری های رحمی زنان طبقاتی نيست که مثلأ فقط زنان استاد دانشگاه يا زنان رختشوی يا زنان کشاورز يا زنان شورای رهبری به آنها مبتلا شوند. هر زنی در طول زندگيش بدلايل ژنتيک و دلايل ديگر می تواند دچار مشکلی رحمی يا بيماری رحمی گردد. علم امروزی به زنان از زن مجرد يا متأهل،

بی بچه يا باردار يا دارای فرزند، جوان يا ميانسال، قبل يا بعد از يائسگی اکيدأ توصيه می کند که در طول زندگی خويش تحت نظر دکتر متخصص زنان باشند و مرتب ساليانه يا دو سال يکبار ماموگرام يا عکسبرداری سينه ها و همينطور چک زنان و تست يا نمونه برداری لازمه را انجام دهند.

حال من با توجه به وضعيت قرارگاه اشرف، فرض می کنم که چنين ديسيپلين پزشکی در عراق و برای هشتصد زن امکان پذير نيست. يک اصل مربوط به شعور انسانی هست و آن اينکه اگر مشگلی برای بدنت پيش آمد به دکتر مراجعه کن و هر چه مشگل بزرگتر يا عضو ناراحت حساستر باشد بايد سريعتر مراجعه نمود. در مورد زنان، دردهای رحمی يا خونريری بی دليل يا خونريزی های قاعده گی بيش از ده روز يا خونريزی تکراری سالها پس از يائسگی يا درد قسمتهای ديگر داخلی زنان رفتن پيش متخصص زنان را الزام آور می کند. بجز در مورد پارگی های واضح اندام زنان ناشی از خشونت جنسی يا شکنجه جنسی يا استفادهٔ غلط ازوسايل لذت جنسی که باعث پارگی و تورم و خونريزی گاهی همراه با تب و عفونت ميشوند، هيچگاه بيمار دارای مشگلات زنان را مستقيمأ پيش جراح نمی برند. من با صدها خانم همکار، دوست، همکلاسی ،هم دانشکده ای و همسايه بوده ام و هستم و از مليتهای مختلف شش قاره و شرايط کاملأ متفاوت . تا بحال هيچيک از اين زنان را از منزل يا محل کارشان در هيچ کشوری به بيمارستان نرسانده اند که بخاطر مشگل زنان مستقيم به اتاق عمل بروند و وقتی چشم باز کرده اند به آنها گفته شده بوده که سرطان پيشرفتهٔ رحم بوده و رحمتان را بدون اطلاع شما برداشتيم ويا  اينکه چنين وضعيتی  به قشر خاصی از زنان در محل خاصی مربوط شود.

خير دوستان،

تا زنی بدليل سرطان رحم يا اجزا داخلی زنان بمرحلهٔ خارج کردن رحم برسد دهها مراجعه به دکتر، تست، نمونه برداری، تراشيدن و غيره در نوبتهای مختلف توسط متخصص زنان انجام ميشود که در همهٔ اين موارد بيمار بهوش است و اگر لازم شد برای سوزاندن آن چه بايد سوزانده شود جراحی چند دقيقه ای هست و باز بيمار بهوش است و در صورتی که لازم باشد جراح تستی را انجام می دهد تا اگر ضرورت داشت جراحی کوچکی روی رحم انجام می دهد. برداشتن رحم زن بدون طی تمامی مراحل پيشين جهت درمان بدون برداشتن رحم جرمی بسيار سنگين است که جراح تحت تعقيب قرار می گيرد. خانمهای مبتلابه سرطان رحم بمن گفتند دکتر زنانشان درمعاينه به آنها گفته بود و جراح قبل ازعمل شقوق مختلف

را برايشان گفته بود. البته گاهی برخی خبرهای بد هم بعد ازعمل به بيمار میدهند.

اينکه مسعود رجوی مدعی رها سازی نوع زن است و مدعی است که زنان گروه او قله های رهايی را يکی بعد از ديگری تحت رهنمودهای ايشان فتح نموده اند و نمونهٔ حی و حاضر آن مريم رهايی است و

عمل خارج کردن رحم هم آخرين قلهٔ خارج نمودن زن از اسارت زن بودن است و زنان کانديدای شورای

رهبری يا عضو شورای رهبری بايد با اين رهايی فعالانه  برخورد کرده تا به آن برليان وجود دست پيدا کنند موضوع سرطان رحم و اساسأ ضرورت پزشکی را منتفی کرده و موضوع مسئوليت معلول سازی زنان شورای رهبری و محروم کردن آنها از يک عضو ضروری بدن زنان و همچنين محروم کردن هميشگی آنها از حق مادريست و اين جزء جنايات عليه زنان می باشد.

حال که شورای رهبری تبديل به شورای مرکزی شده بايد کليهٔ زنان از جوان و پير تحت عمل خارج سازی رحم در تيرانا قرار بگيرند؟

۲۳ اوت ۲۰۱۸

 منبع پژواک ایران

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.