خانم آناگومز نماینده پارلمان اروپا خواستار اخراج فرقه رجوی شد

گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی۲ امروز باید گفت آنچه را که فردا گفتنش دیر است

افشاگریهای فرشته هدایتی در مورد فرقه رجوی

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

قسمت اول: گفت‌ و شنود با فرشته هدایتی ۳۲ سال در مناسبات و تشکیلات

افشاگریهای همخوابگیهای مسعود رجوی با زنان مجاهد

افشاگریهای همخوابگیهای مسعود رجوی با زنان مجاهد

سیامک نادری مرگهای مشکوک فرقه رجوی را افشا میکند

کشتن و سربه نیست کردنهای فرقه رجوی

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

سخنان آقای داود ارشد در پنجمین کنگره سکولاردمکراتهای ایران -کلن آلمان

فعالیت های ما در تصویر

مقالات پربیننده

سخنرانی آقای داود باقروند ارشد در پارلمان اروپا

 

خاطرات روزهای تلخ از تبعید گاه کمپ التاش – قسمت دوم – احمد وحدانی

لینک به قسمت اول–احمد وحدانی


‎ ‎قسمت دوم‎:‎

حرکت از بغداد به سمت شهر رومادی و اردوگاه التاش
‎ ‎

هوا خیلی گرم بود و بعد از تفتیش وسائل شخصی افراد و بدون اینکه صبحانه بخوریم، سوار اتوبوس شده و به سمت رومادی به ‏راه افتادیم. اصلا باور نمی کردم که انچه که اتفاق میافتد واقعیت دارد، من کاملا در خواب و رویا بودم و در تعجب از اینکه نهایتا ‏کارها و فعالیتها به اینجا ختم شده است، من در شوک بودم شوک کامل، جدایی برایم خیلی سخت بود حتی سختر از جدایی از پدر ‏و مادر و خواهر و برادر. من در خواب و رویا بودم و اتوبوس با سرعت زیاد از بغداد خارج شده و به سمت رومادی یعنی ‏سرنوشت جدید اما کاملا نامعلوم در حرکت بود. بیش از ۱۰ سال گذشته مثل برق و باد و فیلم با سرعت زیاد از ذهنم عبور می ‏کرد و با خود می گفتم آن همه اعتماد، صداقت، پاکی، فداکاری، رابطه مملو از عشق و دوستی ، زحمات شبانه روزی و کارها و ‏ماموریتهای طاقت فرسا زیر بمباران و گلوله باران در کوهها و دره ها و دشت و صحرا و دهها مسائل دیگر چه شد. من در ‏رویاها پرواز می کردم و آخر این رویا چه تلخ و غمگین بود. اما ته دلم چیز دیگری جوانه میزد و من به خودم اعتماد و ایمان ‏داشتم و به اراده خودم تکیه کرده و امیدوارم بودم که این مشکلات را پشت سر خواهم گذاشت. نباید کم میآوردم‎.‎

اتوبوس از چند شهر رد شد که من اسم آنها را بعدا یاد گرفتم، شهر ابوغریب، الفلوجه، الحبانیه، الخالدیه و چندین روستا را پشت ‏سر گذاشتیم و بعد از عبور از رومادی به سمت اردوگاه التاش رفتیم. حتی راضی نشدند ما را در شهر رومادی پیاده کنند و انگار ‏بایستی ما را به مامورین دولتی در اردوگاه التاش تحویل می دادند‎.‎

راجع به اردوگاه التاش خیلی کوتاه عرض کنم که بعد از حمله ارتش عراق به ایران، نیروهای ارتش صدام خیلی از شهرهای ‏کوردنشین را در اطراف کرمانشاه از جمله قصر شیرین، سرپل ذهاب، کرند غرب و روستاهای آن دیار را خالی از سکنه کرده و ‏به عنوان اسیر یا جنگ زده به شهر سلیمانیه عراق منتقل میکند که آمار آنها چندین هزار نفر بود. بعد از مدتی عراقیها متوجه می ‏شوند که به دلیل کرد بودن ساکنین سلیمانیه ، بعضی از کوردهای ایران به راحتی به ایران رفت و آمد می کنند و ممکن است که ‏اطلاعات زیادی به دست ایرانیان برسد، لذا بعد از مدتی تصمیم میگیرد که آنها را در یک مکان دیگر و دور از مرز ایران و ‏عراق سکنا دهد و آنها را به اطراف شهر رومادی که کیلومترها از مرز دور است و تا رومادی هم تقریبا ۴۰ کیلومتر فاصله ‏دارد، منتقل می کند. وقتی که من در رومادی بودم شنیدم بیش از ۴۰ هزار کوردهای ایرانی در اردوگاه التاش زندگی می کنند‎.‎

آواخر شهریور ماه سال ۱۳۷۰ یعنی اوج گرما و آفتاب سوزان در کویر استان الانبار عراق بود. درست وسط ظهر سوزان بود که ‏از اتوبوس پیاده شده و یک نفر ما را به سمت نگهبان وردی کمپ راهنمایی کرد. همراه اتوبوس ما یک ماشین باری تویوتای ‏سازمان هم که آقای قاسم ( من قاسم را سالها بود میشناختم ) رانندگی آن را بر عهده داشت، جلو اتوبوس می آمد. من برای یک ‏سوال به سمت ماشین قاسم رفتم و از ایشان سوالم را مطرح کردم اما قاسم راضی نشد شیشه ماشین را پائین بکشد و به سوال من ‏جواب بدهد، قاسم از پشت شیشه ماشین اتاق نگهبانی کمپ را به من نشان داد و با تکان دادن دست، نشان داد که راضی به ‏صحبت کردن نیست. من با غرور صورتم را برگرداندم و از سوال خودم سخت پشیمان شدم، در همان لحظه گرد خاک عجیبی در ‏جلو چشمانم چرخید و سر و صورتم را پر از خاک زرد کرد. من در عرض چند ثانیه خیس عرق شده بودم و گرمای زیاد و ‏پشیمانی از سوالم وجودم را آتشفشان کرد‎.‎

از لابلای گرد و خاک چشمانم به چند نفر بر خورد کرد و از آنها ترسیدم، این اولین بار بود که انسان خارج از سازمان، یعنی ‏مردمان عادی را می دیدم. آنها با من به لهجه شیرین کوردی که سالها پیش با آن در کردستان ایران آشنا شده بودم، صحبت کردند ‏و در عین حال که من می ترسیدم آنها می خواستند که مرا کمک و راهنمایی کنند. به کمک آنها و به همراه وسائل شخصی خود، ‏به سمت نگهبانی ورودی اردوگاه رفتیم و هموطنان کورد که بعد از سالها زندگی در اردوگاه و کار در شهرهای عراق به زبان ‏عربی هم تسلط پیدا کرده و در شرایط ضروری غریبه ها را کمک و راهنمایی می کردند. با یک کورد جوان و مو فرفری به اتاق ‏نگهبانی وارد شدم و آن کورد عزیز سوال کرد و جواب دادند که سید ( مسئول نگهبانی ) آنجا نیست و من باید فردا به آنجا ‏مراجعه کنم. آنجا آن کورد عزیز اطلاعات کمی راجع به آنجا و شهر رومادی به من داد و مرا متوجه کرد که آنجا هیچ کنترلی ‏نیست و همه میتوانند به هر جا رفت و آمد کنند، منی که سالها با انظباط و نظم کار و بنوعی زندگی کرده بودم برایم کمی سخت ‏بود، اما متوجه شدم که اینجا باید خودم راجع به همه چیز تصمیم بگیرم‎.‎

در همانجا متوجه شدم که بعضی ها که حتی چند روز زودتر از ما به آنجا رفته بودند مشغول چادر زنی در آن آفتاب سوزان ‏بودند، به زودی کسب اطلاع کردم که بعضی ها در شهر هستند و میتوان در شهر رومادی هم ماند و زندگی کرد. از جلو همان ‏نگهبانی که درب و کنترلی هم نبود مینی بوسها به شهر رفت و آمد می کردند. اگر مسافر زیاد نبود مینی بوسها اصلا متوقف نمی ‏شدند و به محض سوار شدن چند نفر به راه می افتادند. با وسائلهایم به سمت یک مینی بوس که تازه مسافر پیاده می کرد حرکت ‏کردم اما من نرسیده مینی بوس حرکت کرد و من به دنبال آن شروع به دویدن کردم و با داد و بیداد من و مسافرین داخل مینی ‏بوس، مینیبوس ایستاد و من سوار شدم. سرا پا خیس عرق بودم و همه از لباسهای شیکم میفهمیدند که من تازه وارد هستم. من ‏مقدار کمی پول داشتم و برای اولین بار بود که بعد از سالها پول دیده بودم. فکر کنم ۵۰ دینار داشتم و کمتر از ۱ دینار کرایه ‏ماشین بود‎.‎

از همان مسیری که به اردوگاه رفته بودیم به شهر رومادی برگشتیم و ماشین به مرکز شهر و به گاراژ معسگر رسید. از مینی ‏بوس پیاده شده و تعدادی از دوستان را که جلوتر از ما به رومادی رسیده بودند، پیدا کردم و انها مرا به اتاق خودشان در هتل ‏الخضرا بردند. جلیل، علی از دوستانی بودند که ماهها در مهمانسرای اشرف با هم بودیم. هتل الخضرا هتلی بود کاملا مخروبه و ‏هیچ امکاناتی از جمله آب و برق نداشت و همه دیوارها، توالتها و… خراب بودند اما بعضی از دوستان با دادن ۳۰ دینار کرایه ‏راضی بودند آنجا شب را به صبح برسانند. بعد از استراحت کوتاهی و رفع تشنگی شدید به بیرون رفتیم و به ما خبر داده بودند ‏که افراد جدا شده از سازمان که به اردوگاه فرستاده شده بودند به شهر رومادی آمده و در جلو فرمانداری استان الانبار تجمع کرده و ‏نسبت به شرایط اردوگاه و برای اجازه زندگی در شهر رومادی، دست به تحصن جمعی زده و منتظر جواب از فرمانداری بودند. ‏آنجا شنیدم که بیش از چند صد نفر در آن تحصن شرکت کرده بودند. من و دوستان به جمع آنان پیوستیم و چند ساعتی در جلو ‏فرمانداری بودیم که آن روز هیچ جوابی به ما ندادند. در بین معترضین هم اختلافاتی پیش آمده بود که توانستیم آن را برطرف ‏سازیم. معمولا کسانی مخالفت می کردند که رابطه خوبی با سازمان داشتند‎.‎

روز بعد باز هم تحصن در جلو فرمانداری شروع شد و اخبار ضد و نقیضی به ما میدادند. مسئولین فرمانداری اصلا راضی به ‏چنین تحصنی نبودند و گویا خبر به گوش مرکز و رهبری سازمان در بغداد رسیده بود. بعد از چند روز غیره مستقیم متوجه شدیم ‏که آنها راضی هستند که ما در شهر کار و زندگی کنیم اما اجازه نداریم به بغداد و شهرهای دیگر مسافرت کنیم. من چند روز در ‏هتل الخضرا پیش دوستان ماندم و بعد از چند روز با یک همشهری که در مهمانسرا با هم مدتی با هم بودیم، یک اتاق کوچک که ‏از در و دیوارش غم و غصه میبارید، در خیابان اطبائ ( خیابان دکترها ) در هتل منصور کرایه کردیم و دوستم به من نوشابه و ‏سیگار فروختن را در پیادروهای شهر رومادی یاد داد. ومن در یک پیادرو بسیار شلوغ و داغ و سوزان مشغول فروختن نوشابه ‏شدم و بعد از چند روز یک بکس سیگار هم خریدم و آنرا روی یک میز کوچک گذاشته و بسته یا نخ و نخ آنرا میفروختم‎.‎

زندگی بسیار سخت و طاقت فرسا در رومادی و بدون آینده و پر از مشکلات فراوان و مهمتر از همه پر از ابهامات زیاد شروع ‏شده بود. هر روز هم بر تعداد جدا شده ها از سازمان در شهر افزوده می شد و دوستان قدیمی به رومادی می آمدند‎.‎

حال که به این قسمت از خاطراتم در رومادی رسیده ام، در قسمتهای بعدی سعی خواهم کرد که به مسائل و اتفاقات مختلفی که در ‏رومادی افتاد بپردازم، از جمله زندگی در رومادی، سازمان ملل و یوان، برخوردهای سازمان و سنگ اندازیها در رابطه با یوان، ‏خودکشی ها، گداییها، دعواها، اعتصاب غذای دوستان و‎….‎

شبهای تار و روزهای پر از دشواری رومادی هرگز از روح و روانم پاک نخواهد شد‎.‎

ادامه دارد‎…‎

احمد وحدانی

به اشتراک بگذارید
Facebooktwitter

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.